اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

دویست و شصت و هفت

کم خوابیده‌ام. دیشب تا دیروقت پیش ز عزیزم بودم. از در و دیوار حرف زدیم و خندیدیم. از این گفتیم که چطور دوستی که من با آن زندگی می‌کنم به راحتی به دوست‌پسرش اعتماد کرده است. یک ماه است همدیگر را می‌شناسند و دوستم بناست به پسر ده میلیون تومان قرض بدهد. توی خیابان باهم آشنا شده‌اند و همه این پروسه برای من عجیب و عجیب و عجیب است. دیشب چون از این بی‌اعتمادی خودمان با ز حرف می‌زدیم وقتی رسیدم خانه (دوستم هم خانه پدرش بود) ترس برم داشت. توهم این را گرفته بودم که دوست‌پسر دوستم شبانه وارد خانه بشود. تا صبح با بدحالی خوابیدم. الان هم تهوع گرفته‌ام از کم‌خوابی! 

با ز درباره خانه و مفهوم خانه صحبت کردیم. به او گفتم نمی‌دانم چرا تهران مانده‌ام، نه از نظر کاری برای من فرقی دارد نه از نظر مالی. فقط می‌دانم دلم نمی‌خواهد به خانه‌ام در شهرم برگردم. خانه‌ای که با سختی زیاد خریدمش و اتفاقات عجیب و غریبی برایم افتاد. خانه را که توصیف کردم چنین چیزی به ذهنم رسید: خانه‌ام خانه یک فرد مجرد نیست. برای زندگی سه چهار نفر مناسب است. در خانه احساس غریبی می‌کنم و دلم می‌خواهد کسی کنارم باشد. سفیدی دیوارهای خانه، طول و درازی که دارد، اتاق‌های پرنورش، آشپزخانه کوچکش، حمام و دستشویی‌ای که سابیدنش تمامی ندارد، این‌ها هیچ‌کدام برای من نیست. به این فکر می‌کنم برگردم شهرم، اما نه در خانه خودم. بمانم در خانه والدینم. ز می‌گفت شاید به خاطر تجربه جنگ است. توی جنگ خانه والدینم بودم. شاید هنوز نیاز به حمایتشان دارم. نقطه امنم آنجاست و تنش جنگ از تنم بیرون نیامده است. نمی‌دانم. 

دویست و شصت و شش

هنوز تهرانم. احتمالا بمانم. تا آخر شهریور بمانم. هنوز میم را ندیده‌ام و در درونم عصبانی‌ام. کاری نمی‌شود کرد. این روزها به میم خیلی نیاز دارم. طای عزیزم برگشت کشوری که زندگی می‌کند. خودم تغییراتی در کارم دادم و همین مسئله تغییر شهر، برایم آنقدر پررنگ است که کاش میم بود در بغلش گریه می‌کردم. نیست و من شب‌ها وقتی چراغ خاموش است یا زمانی که دوستم جلسه دارد و جلسه من تمام شده و توی اتاق مانده‌ام برای خودم گریه می‌کنم. تصمیم کاری‌ای که گرفتم برایم اضطراب‌آور است. تقریبا دارم از آن سوپروایزری که زیاد تعریفش را کردم جدا می‌شوم. رفتارها و کنترل‌هایش برایم آزاردهنده شده بود، دیگر چیز جدیدی یاد نمی‌گرفتم، برایم حرف‌های سوپروایزرم پیش‌بینی‌پذیر شده بود و دلم می‌خواست دنیاها و زاویه دیدهای جدیدی را امتحان کنم. هرچند این کارم باعث شد از تیمی که کلی مراجع از آن داشتم مجبور شوم بیرون بیایم. (هنوز کامل بیرون نیامده‌ام.) این برایم شوک بود. فکر نمی‌کردم سوپروایزرم چنین کاری بکند. اما یکهو به خودم آمدم و دیدم روزی من دست او نیست، دست خداست. من جای خوبی ایستاده‌ام و برای نیازهایم تلاش می‌کنم. سوپروایزر جدید پیدا کرده‌ام. تا قبل از شروع دوباره جنگ خیلی خوشحال بودم، اما الان هراس این را دارم که نکند باز اینترنت‌ها قطع شود و نتوانم با سوپروایزر جدیدم ارتباط برقرار کنم. او در تورنتوست. از روزی هم که دوباره جنگ شروع شده، اضطرابم بالا رفته است. مرگ آخرین چیزی است که به آن فکر می‌کنم، اما نداشتن حداقل‌ها پررنگ‌ترین چیز است. توان فکر کردن به این موضوع را ندارم. دلم می‌خواهد تا ظهر خبر برسد که همه چیز تمام شده است. آرزوی تمام مردم جنگ‌زده... .

امروز جلسه‌ای با سوپروایزر سابقم دارم. بناست کار من را ببیند. نمی‌دانم چرا اینقدر اضطراب این را دارم که برای اینکه بگوید من اشتباه کرده‌ام، تمام جلسه به من ایراد بگیرد. خلقم زیر صفر است. خدا به من و روانم رحم کند.

دویست و شصت و پنجم

با یکی از دوستانم دو هفته است در تهران هم‌خانه شده‌ام. حال و هوای خوبی دارد. آنطور که فکر می‌کردم حوصله آدم‌ها را ندارم، نیست. اما خب خیلی در خودم فرو می‌روم. برایم سخت است دو هفته تهران باشم و میم هیچ وقت خالی‌ای برایم نداشته باشد. بنا بود رفاقت عادی داشته باشم، توی رفاقت عادی انگار بیرون رفتن و باهم گپ زدن جایی ندارد. فقط پیام. شاید اینکه دوستم با شریک عاطفی‌اش زیاد حرف می‌زند و از او هم زیاد برایم می‌گوید، عطش دیدن میم را برایم بیشتر کرده باشد. نمی‌دانم. فقط می‌دانم امروز که عصر پیامش دادم که باید درباره سوپروایزرم با او صحبت کنم و او می‌تواند برایم وقتی بگذارد و جواب بله‌اش را دیدم طوری انرژی گرفتم که انگار اتفاق نادری افتاده است. بعد که پیام دادم چه ساعتی و کجا بیایم؟ پیام داد حضوری فرصت ندارم. تلفن می‌زنم. وا رفتم. چرا؟ نمی‌دانم. بغض دارم. بدنم کرخت است. دلم می‌خواهد هیچ حرفی نزنم. اصلا دلم نمی‌خواهد تلفن بزند. من اضطراب و هیجان داشتم درباره سوپروایزرم و او فقط می‌خواهد تلفنی صحبت کنیم. من همه این‌ها را مرز می‌بینم. دیروز فکر می‌کردم من سرجای خودم ایستادم و کاری به این ندارم که او چه واکنشی دارد. اما حالا یه جایی از درونم ریخته است و گیر کرده‌ام. کاش بکنم از این آدم. خسته‌ام. خیلی خسته‌ام. از این همه تجربه فقدان و نداشتن خسته‌ام. حتی به این فکر می‌کنم چند روز بیشتر طا را ندارم حالم بدتر می‌شود. من خسته شدم از این که این همه انسان ناکامی تجربه می‌کند. این همه خودم ناکامی تجربه می‌کنم. حتی به این فکر می‌کند کاش عین یک مرداد نیاید. بیاید که چه بشود؟ دو هفته دل‌خوش باشم و بعد برود؟ الان دلم می‌خواهد به زمین و زمان فحش بدهم. دلم می‌خواهد جیغ بکشم اما رخوتی توی تنم است که می‌گوید عادت کن. زندگی همین است.

دویست و شصت و چهارم

هنوز تهرانم. میم را ندیده‌ام. با طای عزیزم بیشتر بوده‌ام و این دفعه نسبت به قبل روزهای بیشتری را باهم گذراندیم. دلم نمی‌خواهد برگردد کشوری که در آن زندگی می‌کند. دلم می‌خواهد فقط اینجا بماند و من بمانم کنار او. اما نه به دل من است و نه به خواسته‌ام. رفتن و نبودن او یک فقدان است. هر بار باید با این فقدان کنار آمد. شاید همین است که دلم می‌خواهد کنار خودم نگهش دارم. درد این فقدان گاهی زیاد می‌شود. 

سفر دو روزه به الموت رفتیم. دلم می‌خواست از سفر بنویسم، اما حالم آن‌جا عجیب بود. هر همسفری می‌دیدم یک رویا مثل آن‌ها با خودم و میم می‌ساختم. دلم می‌خواست یک جاهایی گریه کنم. دلم می‌خواست یک جاهایی آدم‌ها را بغل کنم و بگویم به بودن آدم سالم نیاز دارم. یک جاهایی هم از خودم خنده‌ام می‌گرفت. یک جاهایی هم عجیب از بی‌پولی‌ام بغضم گرفت. هنوز پول سفر را کامل به طا ندادم. یاد ماضی‌یار هم افتادم. یاد خشمی که گاهی دوباره بالا می‌آید؛ اینکه من را زمانی که می‌خواستم فضای کاری‌ام را تغییر بدهم رها کرد. می‌دانم کشورهای مختلفی را سفر رفته، رفاه بیشتری نسبت به من دارد و از دور در حال پیشرفت است. من هم دارم در کارم پیشرفت می‌کنم، اما نه رفاهی دارم، نه پولی دارم، نه سفری می‌توانم بروم. کاش آن موقع که بابا گفت به او بگو که تا زمانی که کارت روبه‌راه شود خرج درس و کلاس‌هایت را بدهد، حرفش را گوش کرده بودم. از منی که در ده سال زندگی مشترک سعی کرده بودم هم نیازهای مالی خودم و هم نیازهای مالی ماضی‌یار را تامین کنم، چه انتظاری بود که بتوانم چنین حرفی بزنم؟ گاهی فکر می‌کنم این همه مستقل بودن و کمک نگرفتن تهش به جدایی من را کشاند. حداقل یکی از دلایل مهم بود. ثابت کردن خودم به همه که من «می‌توانم». الان زیر بار توانستم دارم له می‌شوم. 

دویست و شصت و سوم

دیشب خواب عجیبی دیدم. خواب دیدم در گردشی هست و دوستان زیادی هم همراهم است. میم هم گوشه‌ای بود و با چشم‌هایش من را نظاره می‌کرد. پسری هم که گاهی در یکی از شبکه‌های مجازی تیک و تاک می‌زنیم بود. میم ذوق من نسبت به آن پسر را دید. لب‌هایش را به لب‌هایم چسباند و جلوی آن پسر من را در خواب بوسید. همان لحظه در خواب دو حس عجیب را تجربه می‌کردم. یکی اینکه می‌خواهم این بوسیدن را ادامه دهم و دیگری اینکه این بوسیدن  بی‌سرانجام است و باز میمی نخواهد بود.
ناراحت بودم و می‌خواستم به آن پسر بگویم بمان. جالب اینکه در خوابم آن پسر بود، اما میم بعد از بوسیدن رفت. مثل همیشه.

دویست و شصت و دوم

چندروزی است آمده‌ام تهران. طای عزیزم آمده و لحظه‌ها و ساعت‌های امنی را با او می‌گذرانم. دیروز چیزی برایم تعریف کرد که باورم نمی‌شد انقدر از چشم من پنهان مانده و نفهمیده‌ام. وقتی برایم گفت شوک شدم. بروله‌ای را که جلوی‌ام بود تند تند خوردم. خشمم را نشان دادم. سیگارم را گیراندم، اما دلم می‌خواست در آغوشش بگیرم. دلم می‌خواست بی‌صدا توی بغلش گریه کنم و او نیز اشکی بریزد. دلم می‌خواست به خودم و آن کسی که درباره‌اش صحبت کرد، لعن و نفرین بفرستم. نمی‌توانستم. پشت خنده‌های طای عزیزم پر از دردی بود که من ندیده بودم.  دلم می‌خواهد بیشتر از حس و حالم بگویم، اما جان و تنم خشک است. هم باورم می‌شود هم باورم نمی‌شود و هم خشم زیادی را تجربه می‌کنم. این خشم بیشتر از خودم و ندیدن ماجراست. باید با خودم بیشتر بمانم تا بتوانم تفکیک کنم چه بر سرم گذشته با شنیدن چیزی که طا برایم گفت.


از اسفند ماه، قبل از شروع جنگ که دیدار کوتاهی با میم داشتم، دو هفته پیش یک دیدار کوتاه داشتیم. مثل دو رفیق. در زمان جنگ رابطه به مدتی از طرف من کاملا قطع شد. بعد از آن او حتی از جواب پیام دادن به روال قبل هم اجتناب می‌کند. می‌گوید سرم شلوغ است. فکر می‌کنم این روزها تازه دارم پروسه از دست‌دادن میم را تجربه می‌کنم. خیلی سخت است. فقط و فقط رفیقی که حتی حالم را نمی‌پرسد، مگر سوالی داشته باشد. نمی‌دانم این چند روز ببینمش یا نه. گفت اگر فرصت کند. اما برای من خیلی تلخ است. 

نیاز دارم بنویسم خیلی زیاد.

دویست و شصت و یکم

باورم نمی‌شود بالاخره وبلاگم باز شد و توانستم وارد شوم. 


حرف‌های بسیاری دارم. می‌نویسم.

دویست و شصتم

زندگی واقعا عجیب شده است. روزها و شب‌ها گوش به زنگ صدای جنگنده و بمبم. تا سرم را روی بالشت می‌گذارم صدایی مثل صدای چرخش جنگنده‌ها در گوشم می‌پیچد. الان هم یکهو توهم زدم که صدای جنگنده می‌آید. صدایی نبود. از آن روزی که صدای سوت راکت را شنیدیم و در چند قدمی خانه‌مان منفجر شد، حال دیگری را تجربه می‌کنم. خسارتی به حانه و خودمان وارد نیامد، اما خیابانمان زیر و رو شد. خیلی عجیب است. اینکه من، ما داریم چنین چیزی را تجربه می‌کنیم، خیلی عجیب است. هر روز در انتظار اتفاق جدیدی هستیم و وای از آن روزی که همه این بمب‌ها و خرابی‌ها و کشته شدن‌ها برایمان عادی شود. چند شب پیش چشم‌هایم از خواب می‌سوخت و صدای جنگنده و بمب از دور می‌شنیدم، خوابیدم. انگار دیگر برایم فرق نمی‌کرد روی سر من هم خراب می‌شود یا نه. برایم چیزی بود که نمی‌شود جلویش را گرفت، پس بخواب! دو سه روز است که از فضای فقط خوابیدن در آمده‌ام. بالاخره توانستم لپ‌تاپ را روشن کنم، بیایم توی وبلاگ، نظرات را تایید کنم و شروع کنم به تایپ کردن. باید به پیش باشم. اما می‌دانم این «باید» خیلی جواب‌گو نیست. امروز هم به لطف پریود شدن و روزه نگرفتن کمی سرحال‌ترم، بعدش چه؟ 

دقیقا روانم مثل همین چند خط است. یک لحظه رو به جلو، یک لحظه بی‌خیال زندگی کردن. می‌دانم طبیعی است، اما در هم‌تنیدگی رخوت و ترس فرساینده است. کاش آرامش و آبادی و آبادانی به کشورم برگردد.

دویست و پنجاه و نهم

چه روزهایی است. چه روزهایی... باورم نمی‌شود چنین چیزهایی داریم از سر می‌گذرانیم. من فعلا زنده‌ام. امیدوارم شما هم سالم باشید در کنار خانواده‌هایتان. 


آمده‌ام خانه پدر و مادرم. ترسی ندارم. از مرگ ترسی ندارم. اما از آوارگی و مجروح شدن می‌ترسم. از از دست دادن عزیزانم می‌ترسم. از نرسیدن به آرزوها و شکل دادن آرزوهای حداقلی نیز می‌ترسم. اما امید هم دارم. دائما یکسان نباشد حال دوران هم پس ذهنم هست. 


از خودتان خبر دهید. دلم می‌خواست این روزها روزنگاری داشتم، اما ترکیب روزه و جنگ ترکیب جالبی نیست. بیشتر دوست دارم بخوابم تا بنشینم پای لپ‌تاپ. لپ‌تاپم را دیروز از کیفم درآوردم. امیدوارم روزهای دیگر بیشتر بنویسم.

دویست و پنجاه و هشتم

بالاخره آمدم خانه خودم. تازه رسیدم و هنوز برایم همه چیز جدید است. باید به خانه جدید عادت کنم. اینجا باید بشود مأمن و پناهم. اوضاع خنده‌داری است؛ همه در تب و تاب و استرس جن.گند و من در استرس و تب و تاب خو گرفتن با چیزی که شاید با بمبی از دست بدهم. شاید هم خودم از دست رفتم. واقعیتش اینقدر همه چیز برایم خالی از معناست و تهش به این می‌رسم که راه فراری نیست، اضطرابی هم جانم را نمی‌گیرد. چند وقت پیش عکسی دیدم از دختری در رفح که قبل از ماجرای 7اکتبر عکس شیکی از خودش انداخته بود. به تازگی هم عکس دیگری که در اردوگاهی در چادری نشسته بود. زنده بود و مجبور به ادامه دادن. برای من هم همین است؛ اگر زنده ماندم باید ادامه بدهم، اگر نه که حداقل برای خودم شانس آوردم. 

پنجشنبه عین عزیزم را در فرودگاه امام بدرقه کردم. آن روزی که من در فرودگاه شهرم می‌خواستم هزاران کیلومتر از ایران دور شوم با هق هق در آغوشم گرفت و گفت پشت و پناهم را از دست می‌دهم، بدون تو چه کنم؟ نمی‌فهمیدم چه می‌گوید. اما این روزها پشتم خالی شده است. عین برایم مثل خواهر بزرگ‌تری بود که همه جا دستم را گرفته بود و بلندم کرده بود. از روزی که وارد دبیرستان شدم و توی صف سال‌بالایی‌ها پیدایش کردم تا یک روز قبل از رفتنش که آمد خانه‌ام و کنار هم بودیم. بیست سال دوستی چیز کمی نیست. عین مثل خانواده است برای من. مثل نه، خود خانواده است. خیلی دوستش دارم و حالم را همیشه خوب می‌کند. من همیشه آن دختر خجالتی بودم که پشت سر او پناه می‌گرفتم. به این فکر می‌کنم اگر او نبود من اصلا وارد این فضاهای دوستی که دارم می‌شدم؟ این همه آشنا که دارم، این همه سرمایه اجتماعی با شخصیت من خیلی نمی‌خواند. من که از وارد شدن به هر جمع جدیدی اضطراب شدید می‌گرفتم اگر او نبود چه می‌کردم؟ الان که او نیست از همه دوری می‌کنم؟ شاید. شاید اثرش آن‌قدر بوده است که حالا بتوانم روی پای خودم بایستم. نمی‌دانم. با اینکه خیلی خوشحالم از رفتنش، چون می‌دانم روزهای بهتری در پیش رو دارد و حیفم می‌آید چنین پتانسیلی در این بلبشو نادیده گرفته شود، اما غم سنگینی هم دارم. دو احساس خیلی قوی‌ای را تجربه می‌کنم. امیدم برای او خیلی پررنگ است. این امید غمم را تلطیف می‌کند. خوشحالم که چنین دوستی‌ای را تجربه کردم و می‌کنم. 


پنجشنبه رفتم یکی از جاهایی که میم کار می‌کند. خودش گفت بروم. فکر می‌کردم تنهاست، اما نبود. کلی آدم دیگر هم آنجا بودند. از بودن آن آدم‌ها مضطرب شدم. چندبار میم گفت مثل همیشه نیستی. یک بار گفت انگار حرف نگفته داری و من نمی‌توانستم خودم را اسکن کنم و ببینم چطورم. گفتم که از بودن آدم‌ها خجالت‌زده شده‌ام، اما برخلاف همیشه که او هم در این موارد مضطرب می‌شد خیلی راحت برخورد کرد. کل دفتر را نشانم داد. بغلم کرد. بوسیدم و چندبار ابراز دلتنگی کرد. بعد هم گلدانی آورد که دو دسته گل نرگس در آن بود. گفت یکی برای توست و یکی برای مادرم. اضطرابم چندبرابر شد. هرچه می‌خواستم در حال باشم و لذت ببرم نمی‌توانستم. من دلم نمی‌خواهد قلبم برای کسی بریزد که بنا نیست تعهدی به او داشته باشم. دوست قدیمی‌اش که سال‌ها پیش باهم خانه‌شان رفته بودیم هم آمد. من را نشانش داد و او هم ابراز آشنایی کرد. این واقعا برایم عجیب بود. او از اینکه هرکسی از ارتباط ما خبر داشته باشد واهمه داشت. حالا نزدیک‌ترین دوستش بداند؟ نمی‌دانم.

البته که دل می‌خواهد که این‌ها را نشانه بداند، اما عقل می‌داند که الگوی همیشگی اصل است، نه حرکات هرازگاهی. باید برای این فرسایش عاطفی فکری کنم. خیلی زود.