اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

دویست و پنجاه و سوم

دیشب از ترس رابطه که با درمانگرم صحبت می‌کردم دوباره برگشتیم سر این ماجرا که من چقدر از لذت بردن و عبور از خط می‌ترسم. هرچه فکر می‌کردم یادم نمی‌آمد کجا از خط عبور کردم که اینقدر در همه چیز محتاطانه رفتار می‌کنم؟ بعد تداعی‌هایی یادم آمد که مرا به سمت خواهر بزرگم و تذکرهایی برد که همیشه به من می‌داد. یک رفتار سوپرایگویی گل‌درشت. نباید زیاد خرج کرد. نباید به پدر و مادر فشار آورد. نباید خودت را رها کنی. بعد چیزی به ذهنم آمد که خشمم را بالا آورد. با اینکه خواهرم چنین تذکراتی می‌داد اما خودش جز در مورد دختر خوب بودن در بقیه موارد تا جایی که می‌شد خرج می‌کرد، انتظار داشت از والدین و خودش را محق می‌دانست. البته که والدینم هم با جان و دل انجام می‌دادند. انگار فشاری را احساس نمی‌کردند. بعد یادم آمد همیشه هرچیزی از والدینم می‌خواستم آن‌ها فراهم می‌کردند و بعد یادم در زندگی با ماضی‌یار چقدر من از خودم می‌زدم. خرج نمی‌کردم و او دوبار در جایی که من به خودم اجازه داده بودم کمی رها شوم و با پول خودم کمی، دقیقا کمی، خرج کنم او در گوشم گفت لطفا خودت رو کنترل کن. ای وای. چطور من تصویری را که دیگران به من تحمیل کرده بودند پذیرفتم. چطور من الان اینقدر خودم را دربند می‌کنم و اجازه نمی‌دهم حتی از رابطه‌ای که در جریان دارم لذت ببرم؟ چقدر عجیب است. ترس ترس ترس. چرا اینقدر خط قرمز من در دهانم است. اینقدر تنگ است که جای تکان خوردن به من نمی‌دهد؟

دویست و پنجاه و دوم

داشتم با ز درباره رفتارهای جدید میم حرف می‌زدم. احساس کردم وقتی دارم حرف می‌زنم شور و شوقی از این متفاوت شدن رفتارش دارم. ته دلم ذوق داشتم، تا اینکه ز حرفی زد که ذوق ته دلم خشک شد و جایش را داد به احساسی که گمانم به واقعیت نزدیک‌تر است. گفت: احتمالا میم متوجه شده است که تو می‌دانی این رابطه به جایی نمی‌رسد و انتظاری نداری برای همین خودش را رها کرده و نزدیک شده است. درست می‌گفت. حداقل برداشت من الان این است که درست می‌گوید. میم دوباره شروع کرده به گفتن دوستت دارم. به نشان دادن علاقه‌اش. حتی دیروز که ساعت‌ها کنار هم نشستیم و حرف زدیم چیزهایی گفت که برایم عجیب بود. مثلا گفت قبل از اینکه می‌خواستم بیایم پیشت به چت جپت گفتم برای این دیدار با توجه به این لباس‌هایی که دارم لباس مناسب برایم انتخاب کن. یا از من پرسید دوست داری موهایم همین اندازه باشد یا کوتاه‌ترش کنم؟ من هاج و واج نگاهش کردم و گفتم هر طور دوست داری. همینطوری هم خوب است. نمی‌دانستم چه چیزی باید بگویم. یک جایی هم حرف‌های خصوصی‌اش با ای آی را جلویم گذاشت بخوانم. الان حالم چطور است؟ خوشحال از هم‌نشینی و گفت‌وگویی که برایم حال خوب داشت و ترسیده از چیزی که دوباره برایم رخ دهد. 

خوشحالم ز آن حرف را زد. آتش امید در این رابطه نباید شعله بگیرد. باید از همان لحظه و آنی که وجود دارد لذت برد. 

دویست و پنجاه و یکم

چیزهای زیادی را پشت گوش می‌اندازم. رفتن سر پایان‌نامه‌ام اصلی‌ترینش است.  استاد راهنما پیام داده یک استاد راهنمای دیگر پیدا کن که کار اصلی را با تو انجام دهد من فقط نظر می‌دهم. همین‌طوری‌اش با کمبود استاد در دانشگاه مواجهیم بعد من که از سال پیش با این استاد هماهنگ کرده بودم بخواهم یکی دیگر را پیدا کنم یعنی یک سال کارم را بیاندازم عقب. اضطرابش را دارم، اما چیزی من را به کار وا نمی‌دارد. انگار هنوز امید دارم با همان نظر می‌دهدش کارم راه بیفتد. انرژی‌ام پایین است. خلقم پایین است، اما کارهایم رو به روال است. کارهایی که البته از آن‌ها پول درمی‌آورم. باید دنبال خانه بگردم. همتش را ندارم. کلافه می‌شوم. خانه خیلی کثیف و نامرتب است. الان همایون دارد می‌خواند: خوب شد دردم دوا شد دل به عشقت مبتلا شد. گاهی فکر می‌کنم دلدادگی در زندگی خیلی پیش‌برنده است. وقتی کسی مثل من که در کار و درس به اندازه خودش پیش می‌رود و هنوز احساس می‌کند دردی دارد که نیاز به درمان دارد، حتما جای یک دلدادگی و دلباختگی خالی است. شاید هم نه. شاید هم فقط خسته‌ام و اضطراب دارم از کارهای پیش رو. 

تهران که بودم با دخترخاله‌ام و دخترش رفتیم پاساژگردی. خیلی دوستشان دارم. علاقه‌ای هم که دخترش به من دارد برایم شادی‌آور است. رفتیم توی اسباب‌بازی فروشی یکی از اسباب‌بازی‌ها را انتخاب کرد و مادرش اجازه داد آن را بخرد. بعد بچه می‌رفت یکی یکی چیزهایی که فکر می‌کرد من دوست دارم برمی‌داشت و می‌گفت می‌خواهی برای تو بخرم؟ کلی دلم برایش غنج می‌رفت. اما یک چیزی را متوجه شدم. دلم برای خرید کردن برای دیگری تنگ شده است. دلم می‌خواست مردی داشته باشم که منتظر خرید پیراهن یا تی‌شرتی از سمت من باشد. یا با دخترم بروم این‌طرف و آن‌طرف و برایش چیزکی بخرم. توی همین افکار غرق بودم که دیدم من الان از لحاظ مالی حتی نمی‌توانم خودم را راضی کنم شلوار یک میلیون و دویستی را که توی حراج است بخرم با اینکه شلوارهایم طوری شده‌اند که باید لباس بلند بپوشم که خرابی‌هایشان مشخص نشوند یا خیلی وقت است کفشی ندارم و همه جا یک کفش را می‌پوشم و وقتی جایی بناست کفشم را دربیاورم مواظب هستم جایی بگذارم که کسی پارگی‌های داخلش را نبیند. از اینکه سال‌هاست بی‌دغدغه خرج نکردم از خودم و شرایط بدم آمد. 

فشار زیاد است. حالا این وسط من دنبال رابطه عاطفی‌ام! البته که اپ‌های دوست‌یابی را پاک کردم. صفحاتم در شبکه‌های مجازی را خصوصی کردم و می‌دانم حوصله آدم‌های چرت و پرتی را که این چند وقت با آن‌ها سر قرار رفتم ندارم. موقعیت من همین است. باید در آن بمانم و بپذیرم. تا خدا در آینده چه خواهد...

دویست و پنجاهم

امروز داشتم به این فکر می‌کردم گاهی آدم چقدر از جایی که هست با اینکه بهترین جای ممکن هم هست، راضی نیست. من از لحاظ کاری جای خوبی ایستاده‌ام. تلاش و پشتکار زیادی به خرج می‌دهم و می‌بینم که در کارم پیش می‌روم. می‌بینم بعضی از جاها چقدر خوب عمل می‌کنم و جاهایی که از خودم انتظار بیشتر دارم و خوب نبوده‌ام، به در و دیوار نمی‌زنم. این تغییراتم را دوست دارم. اما حسرت دیدن زوج‌ها و رابطه خوبی که دارند بعضی اوقات بدجوری راه گلوی‌ام را می‌بندد. به این فکر می‌کنم در کارم هم بهترین باشم بعدش که چی؟ نه کسی را دارم پناهم باشد، نه کسی را دارم که به آن عشق بورزم و نه عشق از آن بگیرم. می‌دانم باید بپذیرم که این زندگی من است. ولی گاهی ماندن در این پذیرش سخت می‌شود.

هفته پیش که تهران رفتم تجربه جدیدی با میم داشتم. دعوتم کرد خانه‌شان. خانه‌ای که در آن زندگی می‌کند. واقعا عجیب بود. نه توانستم بفهمم برای چه این کار را کرد نه توانستم بپرسم که معنایش از این کار چیست. 

دویست چهل و نهم

باید سریع‌تر از این خانه بروم. ده سال در این خانه بوده‌ام و الان نیاز دارم خانه را مخصوصا که ماضی‌یار ازدواج کرده است عوض کنم. حتی دلم می‌خواهد وسایلم را هم عوض کنم، اما توان این یکی را ندارم. دنبال خانه‌ام. نیاز دارم که مردی همراهم باشد که بنگاهی‌ها با چشمان و کلامشان آزارم ندهند. شوهر خواهرم با همه سر شلوغی‌هایش سعی می‌کند تماس بگیرد و هماهنگ کند، اما به نتیجه نمی‌رسد. از بابا هم نباید انتظار داشته باشم. خیلی اینطور کارها برایش سخت است. دوتا خانه برایم پیدا کرد، اما خیلی راغب نیست. خودش هم هی می‌گوید با همسر خواهرم بروم. دوستانم هم نیستند. یعنی دوستی نمانده در شهر خودم. ع هم تا دو ماه دیگر از ایران می‌رود. باورم نمی‌شود، تنهای تنها می‌شوم در این شهر. ه و م هستند، اما درگیر کودک شیرینشانند. وقتی برای من ندارند. با اینکه واقعا تلاش می‌کنند که همراهم باشند. رفتن ع برایم مثل تیر خلاص است. بمانم شهر خودم که چه بشود؟ بروم تهران بهتر نیست؟ با این پول من البته نمی‌توانم خانه بخرم احتمالا. به امید خانواده‌ام هستم. البته که آدمی فقط باید به امید خدا و خودش باشد. این هم از بزرگسالی سخت. 

دویست و چهل و هشتم

ده روز پیش در سوگ از دست دادن یکی از عزیزانم بودم. مرگ ناگهانی واقعا شوک‌آور است. احساسات عجیبی را تجربه کردم. از دست دادن پدر و مادرم برایم پررنگ شد و غم غریبی جانم را گرفت. احساس کردم به جایی تعلق ندارم. به این فکر کردم وقتی خودم بمیرم دوست ندارم در این شهری که زندگی می‌کنم دفن شوم. کسی از بستگانم در این شهر دفن نشده است، مزاری برای زاری در این شهر نبوده است و چنان خودم را تنها دیدم که دلم خواست مرگ روزی راهش را به تنم باز کند که خاکی برای آرمیدن داشته باشم. با اینکه در وصیت‌نامه‌ام تاکید کرده‌ام بدنم را به دانشگاه بدهند، اما نمی‌دانم چرا اینقدر مردن در جایی که به آن باید تعلق داشت، برایم پررنگ شد.

یک هفته تهران بودم. میم هر شب آمد دنبالم. حتی برای نیم ساعت چایی خوردن. تجربه فوق‌العاده‌ای بود. حرف می‌زدیم، از روزمره می‌گفتیم، سکوت می‌کردیم، چای می‌نوشیدیم. حالمان باهم خیلی خوب بود. با خستگی و سرشلوغی برای همدیگر وقت گذاشتیم. خیلی همه چیز متفاوت بود. کمی ترسیدم؛ از اینکه بخواهم وقتم را به فکر کردن به میم اختصاص دهم ترسیدم. از اینکه بخواهم با او رویابافی کنم ترسیدم. حالا در شهر خودم هستم. باید ببینم این هفته چطور به من می‌گذرد. غم سوگ سنگینم کرده است، اما شوری که میم به جانم ریخت ملغمه‌ای شد از حس مرگ و زندگی. هر دو بسیار پررنگ. 

دویست و چهل و هفتم

رابطه‌ام با میم تغییر کرده است. فضا را داده‌ام دست او. هیچ انتظاری از میم ندارم و فقط وقتی تهران می‌روم همدیگر را می‌بینیم و رابطه‌ای برقرار می‌کنیم و تمام. البته که دو ماه بود تهران نرفته بودم. این چند وقت دوباره برگشته به آن حالتی که میم همیشه مراقبت می‌کند. من اجازه داده‌ام که مراقبت کند. پیام بدهد. حرف‌هایی هم بزند که قبلا نمی‌زد. وقتی عقب می‌نشینم انگار بیشتر احساس امنیت می‌کند. پنجشنبه صبح باهم صبحانه خوردیم. خندیدیم و حرف زدیم. رفتم خانه دوستی و بعد دوباره آمد دنبالم و باهم بودیم. ارتباط در حد همان روز. برایم خوشایند است. انگار تازه می‌فهمم منظورش از رابطه‌ای که می‌گفت چیست. این دفعه برخلاف رابطه قبلی باهم درباره جزییاتش حرف نزدیم. همینطور پیش می‌رویم. نه من از او چیزی می‌خواهم، نه او از من چیزی می‌خواهد. هرکدام دنبال پیدا کردن رابطه عاطفی جدا هم هستیم. مثلا من چند وقتی است توی دیتینگ اپ‌ها با بعضی آدم‌ها صحبت می‌کنم. تجربه جالبی نبوده است. اما خب راه دیگری هم پیش رویم فعلا نیست. 

میم رساندم جایی که می‌خواستم. گفتم بوسم کن. گفت توی خیابان خجالت می‌کشم. گفتم طوری نیست این یک چالش است! ببوس مرا تا خجالتت بریزد. کمی نگاهم کرد و سریع بوسید. خوشم می‌آید. 

دیشب باز هم خواب ماضی‌یار و خانواده‌اش را می‌دیدم که جلویشان داد می‌زدم از شما متنفرم. از این خانه متنفرم. از چیزی که به سر من آوردید متنفرم. تا قبل از یک ماه پیش خوابی درباره ماصی‌یار و خانواده‌اش جز به خوبی نمی‌دیدم. اما الان اوضاع فرق دارد. خوشحالم نیاز به مراقبت از ماضی‌یار حتی در ذهنم دیگر ندارم. آه.


پ.ن: برایم از نگاهتان به نوشته‌ها اگر مایلید بنویسید. دوست دارم توی کامنت‌ها باهم حرف بزنیم.

دویست و چهل و ششم

یک ماه و نیم سختی را گذراندم. خیلی دلم می‌خواست اینجا بنویسم، اما دستم به نوشتن نمی‌رفت. روزهای پر از گریه و خشم را گذراندم. می‌دیدم که چقدر در برخورد با آدم‌ها دنبال اثبات کردن خودم هستم. می‌خواستم به دیگران که نمی‌دانند در سر من چه می‌گذرد، ثابت کنم من به آن بدی‌ای که ماضی‌یار فکر می‌کند نیستم! او عملا فکر می‌کند من مستحق دلسوزی‌ام، چون قد کوتاهی دارم و استانداردهای زیبایی را از نظر او ندارم. وقتی ماه پیش تولدم را تبریک گفت تنها حرفش این بود که امیدوارم تو هم کسی را پیدا کنی تا عذاب وجدان من تمام شود. حرفش من را پر از خشم کرده بود. روزها دنبال این بودم که چه چیزی من را چنین آشفته کرده است. چرا اینقدر حس کمبود و نتوانستن بر من چیره شده است. آه. چقدر حالم را بد کرده بود. هفته پیش بالاخره با کمک درمانگرم دیدم از چه چیزی خشمگینم و دارم با روانم چه می‌کنم. من می‌خواستم به دیگرانی خودم را ثابت کنم به خاطر کسی که دیگر در زندگی من نیست. به قول درمانگرم در زمین اشتباهی داشتم بازی می‌کردم. الان حالم خیلی بهتر است. از اینکه نسبت به ماضی‌یار تنفر را به شدت و حدت تجربه کردم خوشحالم. و از اینکه سال‌ها با مردی زندگی کرده‌ام که آنقدر استانداردهایش در زندگی پایین بوده و از روی دلسوزی با من بوده از خودم تعجب می‌کنم. خوشحالم که بالاخره هم او فهمید با زن مستقل و ساده نمی‌تواند زندگی کند و هم من فهمیدم که لیاقت آدمی را دارم که من را با همه ویژگی‌های خوب و بدم دوست داشته باشد. من انگار در تلاشی بودم که با کارها و از خودگذشتگی‌هایم چیزی را که او نقص می‌پنداشت جبران کنم. خودم هم باورم شده بود. باورم شده بود که قشنگ نیستم، باورم شده بود قد کوتاهم نقص است. باورم شده بود که باید نقصی را جبران کنم. 

دویست و چهل و پنجم

هفته عجیبی را پشت سر گذراندم. غم‌ زیادی را تجربه کردم.  دوستان و خانواده‌ام را بیش از پیش کنار خودم دیدم. هم درشهر خودم دوستانم برایم تولد گرفتند هم وقتی رفتم تهران دوستان تهرانی‌ام برایم سنگ تمام گذاشتند. آدم‌های اطرافم همه در کنارمند. چه چیزی بهتر از این؟ حالم با بودن با همه‌شان خوب است، حتی آن دوستی که بعد از مدت‌ها پیامی داد و سعی کرد همدلی‌ای با من داشته باشد. واقعیتش ازدواج ماضی‌یار برایم سنگین بود. پر از بغض و خشم شدم. انگار جدایی‌ام تازه رنگ واقعیت گرفت. سال‌هایی که امیدوارانه با او زندگی کرده بودم برایم در یک لحظه پوچ و تو خالی شد. از خودم و امیدواری بیش از اندازه‌ام برای ساختن زندگی با او عصبی‌ام. رفتارهایش برایم غیر منصفانه است. الان می‌بینم چقدر جاهایی به عقب رانده شدم. چقدر از امیدواری‌ای که در ساختن زندگی بهتر داشتم سواستفاده شده است و بدتر اینکه الان آدمی جایگزینم شده که می‌توانم از همه آن امیدواری‌های من زندگی جدیدی بسازد. ماضی‌یار در کشوری پیشرفته با شغل و درآمد خوب کنار همسری که همه چیز برایش آماده است. آه. دردم گرفته است. دوست دارم این درد را تا استخوان تجربه کنم. گریه کنم. فاصله بگیرم. نزدیک شوم. 

پریشب دلم می‌خواست کسی از من تعریف کند. ذوقم را بکند. ببوسدم. نازم را بکشد و بعد هم بتوانم کمی اشک بریزم. به میم پیام دادم و گفتم تنت را می‌خواهم. گفت بیا. کمی سبک شدم. وقتی هم برگشتم نه پیامی دادم و نه چیزی خواستم. یک رابطه بنفیت‌طور، بدون آنکه بخواهم چیزی را روی دوش خودم بندازم. 

زندگی ادامه دارد. 

دویست و چهل و چهارم

شب عجیبی را از سر گذراندم. نه. هفته عجیبی را می‌گذرانم. چند شب است که کابوس‌هایم برگشته. گریه‌هایم زیاد است و ملایمت عجیبی در رفتارم است. از چیزی خوشحال نمی‌شوم، یعنی آن‌طور که باید. دیروز سوپروایزرم پیشنهادی داد که اگر روز و زمان دیگری شنیده بودم از خوشحالی پر در می‌آوردم. اما فقط تشکر کردم و پذیرفتم. اما امشب. چنین چیزی را آن هم دو روز مانده به سی‌وپنج سالگی‌ام تصور نمی‌کردم. عین عزیزم چند روزی پیام می‌داد همدیگر را ببینیم. عصر چهارشنبه قرار گذاشتیم. همان کافه نزدیک خانه من. شروع کردیم به حرف زدن. از در و دیوار گفتیم و خندیدیم. فکر می‌کردم می‌خواهد تولدم را تبریک بگوید. حرف را کشید به ماضی‌یار. از این گفت که چند ماه پیش در ایران در کتاب‌فروشی فلان او را همراه دختری دیده. می‌گفت ماضی‌یار از دیدن عین تعجب کرده بود. خودش را عقب کشیده بود و مثل همیشه او را بغل نکرده بود. کمی حرف زده بودند و بعد دختر را با نامش معرفی کرده بود. ماجرا تمام شده بود تا اینکه چند روز پیش عین یکی از دوستان مشترکمان را می‌بیند و او خبر می‌دهد که ماضی‌یار با همان دختر ازدواج کرده. من سعی کردم لبخند بزنم. سعی کردم خودم را بی‌تفاوت و بی‌خیال نشان دهم. نشد. یکهو وسط کافه زدم زیر گریه. همه چیز عجیب بود. مکان و زمانم را نمی‌شناختم. دست‌هایم را گرفتم جلوی صورتم و عین بازوانم را گرفت. گفت برویم خانه. آمدیم خانه. سیگاری گیراندیم و من باز هم اشک ریختم. نه خشمگین بودم نه غمگین. دلم پر از غصه‌ای بود که باید خالی می‌شد. این یک هفته در غم بالا رفتن سن و احتمال نداشتن فرزند سر کرده بودم. الان هم که این خط را می‌نویسم بغض کردم. برایم اینطور بود که من در صد قدمی هیچ ارتباطی نیستم و بدنم در سراشیبی زنانگی قرار گرفته است. 

شاید حسودی‌ام شد. نمی‌دانم. اصلا این احساسم را نمی‌فهمم. غم دورم را گرفته. گاهی تا خفگی. فقط باید اشک بریزم تا بتوانم نفس بکشم.