بدجور دلتنگ میمام. باورم نمیشود اینقدر بیتابم برای دیدنش. تاب آوردن این بیتابی خیلی سخت است. گریه میکنم. سریال میبینم. سرم را به کار مشغول میکنم، اما هر دفعه راهی باز میشود که صورت قشنگش را جلوی چشمام بیاورد. حرفهای قشنگش را به یادم بیاورد. آه. چقدر به من حس خوبی میداد. لحظه لحظه کنارش بودن برایم قشنگ بود. پر از خنده و شور زندگی بودم. چقدر حیف. چقدر حیف که ندارمش. دلم برای تنش تنگ شده. برای صدایش. خندهاش. بوسیدنش. آه از روزهای رفته... کاش میشد دوباره دیدش. کاش میشد همه چیز برگردد به عقب. میدانم نمیشود، اما فقط دلم میخواهد از کاشهایم حرف بزنم. خیلی به بودنم با ماضییار فکر کردم. یادم نمیآید چنین چیزهایی که میم به من گفته او به من گفته باشد. اصلا با ماضییار چطور بهم عشق میورزیدیم؟ یادم است که خودم زیاد از صورتش تعریف میکردم و قربان صدقهاش میرفتم، اما او کلامی چیزی نمیگفت. خیلی عجیب است. نه اینکه ماضییار آدم بخیلی باشد، اما گمان میکنم چیزی بلد نبود. شایدم صورت من به وجدش نمیآورد. نمیدانم. دلم میخواهد برگردم به عقب و این روزها در تلاطم دیدن میم باشم. آه.
طای عزیزم پیام داد: تمام شد. انگار من هم مثل او رها شدم.
حالم قروقاطی است. دقیقا نمیدانم چه چیزی را دارم تجربه میکنم. چند روز پیش به چت جپت عکسم را دادم و گفتم بچه من چه شکلی میشود. او از روی عکسم و با این توضیح که بچهها پدر میخواهند عکسی برایم ساخت که این چند روز نگاهش میکنم، قربان صدقهاش میروم و بعد گریه میکنم که ندارمش. عجیب است. دلم برای میم هم تنگ است. خشمم نسبت بهش بهتر شده است. در اتاق درمانم خشم را دیدهام، اما جای خالیاش را در خیلی از لحظات زندگی میبینم. آنقدر که این آدم در این یک سال در زندگی من جریان داشته، برایم عجیب است. الان میدانم که رابطهام با او سیچوئیشنشیپ بوده است. من دلم میخواسته او را نگه دارم و او ترس از صمیمتش همچنان برقرار است و نمیخواهد و نمیتواند با من باشد. آدمی عجیب است. چقدر گره داریم. الان دوست دارم فقط دلتنگش باشم.
امروز دیگر نتوانستم وضعیت اینترنت خانه را تحمل کنم. واقعا اعصابم خرد است. یا نت قطع است یا سرعتش پایین است یا برق نیست و این من را که همه کارهایم به شدت وابسته به اینترنت است کلافه کرده. صبح تا دیدم وضع مثل روزهای گذشته است وسایلم را جمع کردم آمدم فضای کار اشتراکی. با دوستان قدیمام گپ و گفتی کردم و نشستم پای کارهایم. دل درد ناشی از پریود هم دارم. نمیدانم تاکی به این منوال باید بگذرد. حوصله غصه خوردن هم ندارم. دانشگاه هم پیام داده امتحانها از اول تا سیزدهم شهریور است. حوصله ندارم درسهایی که دو ماه لای جزوههایشان را حتی باز نکردم بخواهم بخوانم. دلم میخواهد جیغ جیغ کنم از این همه بدبختی و فلاکتی که حتی در کوچکترین مسائل زندگیمان هم داریم.
چند روز پیش داشتم توی جلسه درمانم از اولویت دادن مادرم به خانواده خودش شاکی بودم. از اینکه میبینم چقدر پدرم خشمگین است از این وضعیت و بروز نمیدهد و در کلامش طعنه و کنایه پیداست. به درمانگر گله میکردم که مادر خودش را نمیتواند از دیگرانی که با آنها بزرگ شده جدا کند. گریه کردم. خیلی گریه کردم. برای این گریه میکردم که در زندگیام با ماضییار چقدر گند زدهام. چقدر بلد نبودهام. چقدر راههای ارتباط نزدیک را به روی او بسته بودم. چقدر خودم را از او دور میکردم و تحمل شنیدن از او نداشتم. چند وقت قبل به این فکر کرده بودم نکند من هم مثل مادرم هستم. در روابط با اینکه تلاش میکنم اولویت قرار بدهم طرف مقابلم را اما ناخودآگاه از الگویی که از مادرم دیدم پیروی میکنم؟ در رابطه با ماضییار برایم این مصداق دارد. در رابطه با میم چطور؟ درمانگرم هم با اینکه قبلا تحلیلش این بود که خودم را در رابطههایی قرار میدهم که اولویت دوم باشد این سوال را ازم پرسید اگر تو خودت دیگران اولویت دوم بگذاری چه؟ و برایم این بود که چقدر پیچیده و عجیب.
تهران بودم و سرگرم چند کارگاهی که ثبت کرده بودم. با خودم کلنجار میرفتم که باید از خشمام با میم حرف بزنم یا نه. دیدم من چیزی برای از دست دادن ندارم و نیازم این است که به میم پیام بدهم و از او بخواهم حرف من را بشنود. به این هم استناد کرده بودم که گفته بود هر وقت خواستی حرف بزنی من هستم. پیام دادم و چیزی که انتظارش را نداشتم از او جواب گرفتم. گفت نه توان و نه ظرفیتش را دارم که به تو گوش دهم! خودت خشمات را حل کن. واقعیتش وا رفتم. فضای سیاهی را دورم احساس میکردم و یکهو بدنم خالی شد. خیلی لحظه عجیبی بود. با کلمات حساب شده و همدلانه سعی کرده بود پیام دهد. گفت به مرز من احترام بگذار و من الان از اینکه دو سه هفته است حرف نزدیم حالم خیلی بهتر است. یادآوری کردم که خودش مرز حرف زدن را باز گذاشته و وقتی بدون هیچ صحبت کردنی آن را میبندد احترام گذاشتن و نگذاشتن معنایی ندارد. جوابی نداد. راستش جوابی هم نمیخواستم. یکهو برایم بیشتر رفتارهایش که با محوریت خودش بود برایم پررنگ شد. خشمگینم؟ خیر. برایم رابطه کمرنگ و رو به نقطه پایان رفت. شاید یکسال دیگر در قالب دوستی بتوانم ببینمش. الان حالم خیلی بهتر است.
چه بالا و پایینی را گذراندم.
من هنوز روی تنم اثرات جنگ را دارم. خلقم پایین است. بیحوصلهام. از دوستی عصبانیام. تنم برای میم دلتنگ است و اوضاع مالیام هم دوباه بهم ریخته. روزها بیشتر دوست دارم بخوابم و بین کارهایم لش کنم. نه غذایی بپزم، نه خانه را تمیز کنم و نه معاشرتی بکنم. دیروز هم همینطور بودم. صبح مراجعام را دیدم و بعد افتادم روی مبل و به گوشی ور رفتم. باید ساعت 4:30 جلسهای میرفتم که با زور تنم را جمع کردم و رفتم. سه ساعت طولانی در جلسه بودم. بعد یاد دوست بچهدارم افتادم. زنگش زدم و رفتم پیش او. وای از بچه و انرژیای که به تک تک سلولهای بدنم داد. در بغلم میخندید و جانم تازه میشد. امروز صبح هم پیشاش بودم. در بغلم آرام گرفت و خوابید. لپهایش را گذاشت روی شانههایم و نفسش عمیق شد. چقدر لذتبخش بود. دوستم از من و بچه قشنگش عکس گرفت. برایم که فرستاد اولین چیزی که آمد توی ذهنم این بود که عکس را چاپ کنم و بذارم جلوی چشمام. شاید هیچوقت به آرزوی مادر شدن نرسم، اما همین لذتها هم غنیمت است. یادآوریاش قطعا شیرین است...
میم چند روز فرصت خواست تا فکر کند و به قول خودش این پایان را هضم کند. بعد از چند روز پیام بلندبالا داد. خودش را در حال بد من سهیم دانست و به نظرش آمد شاید این راه برای هر دویمان بهتر باشد. این را هم گفت که امیدوار است روزی به این دوره به خوبی نگاه بکنیم. اعلام آمادگی هم کرد که هر وقت نیاز داشتم او هست و شنونده است. الان خوبم. کارهایم دارد پیش میرود. جاهایی نبودش را احساس میکنم. مثلا وقتی طای عزیزم گفت کارهای جداییاش به ثمر نشسته و ذوق به اشتراک گذاشتن با کسی را داشتم. یا الان که پوستر کارگاه کار جدیدم دست به دست میچرخد دوست داشتم او کنارم بود. اما چه میشود کرد؟ فعلا که حالم خوب است. گاهی اشکی میفشانم و گاهی بغضی را قورت میدهم. اما زندگی ادامه دارد.
با تراپیستم سر این ماجرا حرف زدیم. خیلی عجیب بود که شاید یکی از دلایل شعف من برای ادامه دادن، به نوعی انتخاب نشدن است. خودم را در موقعیتهایی قرار میدهم که میدانم انتخاب نمیشوم. یا حداقل ناخودآگاهم میداند. ده سال با ماضییار زندگی کردم، اما من انتخابش نبودم. با میم لحظههای فوقالعادهای را گذراندم، اما انتخابش نبودم و رابطهام با مادرم. مادرم من را دوست دارد، اما همیشه در بزنگاهها انتخابش یا خواهرش بوده یا خواهر بزرگترم. من به این محیط آشنا خو کردهام. برایم امن است. خوشحالم که در رابطه با میم سعی کردهام این چرخه را بشکنم.چقدر میتوانم؟ نمیدانم. اما همین برایم آرامش بخش است.
امروز روز عجیبی شد. به میم صبح پیام دادم که من تصمیمام را گرفتهام. اگر رابطه جدی عاطفی در کار نباشد، من نمیخواهم هیچ رابطهای با تو داشته باشم. نمیخواهم دوستت باشم. گفت حرفی ندارم، اما اجازه بده هضمش کنم. گفتم باهم میبندیمش. هر وقت آماده بودی.
این هم از پایان آقای میم.
هنوز خانه والدینام هستم. امروز میخواهم برگردم خانه خودم. از لحاظ مالی در مضیقهام، اما نیاز به تنهایی خودم دارم. خانه والدینام همه چیز خوب است، اما انگار دیگر به اینجا تعلقی ندارم. مهمانم. نمیدانم شاید مهمان هم نیستم، اما در خانه خودم مزه دیگری دارد. با اینکه یخچال خانه خودم خالی است. طلبهایم را نگرفتم. کار جدید هم آنقدر پر درآمد نیست که بگویم میتوانم بدون هیچ نگرانی به پیش بروم، اما خب یکجوری باید از پس خودم بربیایم.
در یک اپ دوستیابی ثبتنام کردم. دلم را به دریا زدم و پسری را که پیام داده بود، اکسپت کردم. قدمهای کوچکی است برایم. بالاخره یک جور باید خودم را از این حال و هوای اعتماد نکردن به آدمهای جدید بیرون بکشم.
بعد از جنگ پر از رخوت شدم. بدنم تاب و توان قبل را ندارد. دلم نمیخواهد از تخت بیرون بیایم. با اینکه خودم را مجبور کردم که بیرون بروم. مجبور کردم معاشرت کنم. اما شاید باید کار دیگری برای خودم بکنم. نمیدانم.
دیروز رفتم باشگاه. نیاز داشتم از خانه والدینام بیرون بزنم. دلم سرزندگی و امید به آینده میخواست. باشگاه هم پر بود از خانمهایی که اضطرابشان را با بپر بپرهای زیاد میخواستند بپوشانند. حالمان کنار هم خوب بود. یک ساعت بدون فکر به آینده و چیزی که در نمیدانیم چیست و در انتظارمان هست، گذراندیم. با خواهرهایم به چیزهای الکی خندیدیم. این بودن کنار هم امیدم را شعلهور کرد. به هر دوستی که فکر میکردم، شاید بتوانم کمکی کنم پیامی دادم و گفتم هر وقت نیاز به صحبت داشتید، من هستم. بیشتر از این کاری از دستم برنمیآید. گاهی دلم میخواهد بدوم در شهر داد بزنم بگویم من کنار تکتکتان هستم. بگویم من میشنومتان. من کنارتان هستم. اما دستهای بسته است.
یک چیز ته ذهنم آزارم میدهد: ماضییار هیچ پیامی نداده و سراغی نگرفته. برایم عجیب است. نگرانش شدم. تلگرام و واتسپ و به روز نشده است. نمیدانم. احساساتم دربارهاش مختلف است. نگرانم، ناراحتم و نمیدانم درست است که از دوستانش پیگیر حال و احوالش باشم یا نه.
خوشحالم برایم پیام گذاشتید و از خودتان خبر دادید. امیدوارم به زودی جنگ تمام شود و آرامش و امنیت به کشورمان برگردد.