اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

دویست و چهل و هفتم

رابطه‌ام با میم تغییر کرده است. فضا را داده‌ام دست او. هیچ انتظاری از میم ندارم و فقط وقتی تهران می‌روم همدیگر را می‌بینیم و رابطه‌ای برقرار می‌کنیم و تمام. البته که دو ماه بود تهران نرفته بودم. این چند وقت دوباره برگشته به آن حالتی که میم همیشه مراقبت می‌کند. من اجازه داده‌ام که مراقبت کند. پیام بدهد. حرف‌هایی هم بزند که قبلا نمی‌زد. وقتی عقب می‌نشینم انگار بیشتر احساس امنیت می‌کند. پنجشنبه صبح باهم صبحانه خوردیم. خندیدیم و حرف زدیم. رفتم خانه دوستی و بعد دوباره آمد دنبالم و باهم بودیم. ارتباط در حد همان روز. برایم خوشایند است. انگار تازه می‌فهمم منظورش از رابطه‌ای که می‌گفت چیست. این دفعه برخلاف رابطه قبلی باهم درباره جزییاتش حرف نزدیم. همینطور پیش می‌رویم. نه من از او چیزی می‌خواهم، نه او از من چیزی می‌خواهد. هرکدام دنبال پیدا کردن رابطه عاطفی جدا هم هستیم. مثلا من چند وقتی است توی دیتینگ اپ‌ها با بعضی آدم‌ها صحبت می‌کنم. تجربه جالبی نبوده است. اما خب راه دیگری هم پیش رویم فعلا نیست. 

میم رساندم جایی که می‌خواستم. گفتم بوسم کن. گفت توی خیابان خجالت می‌کشم. گفتم طوری نیست این یک چالش است! ببوس مرا تا خجالتت بریزد. کمی نگاهم کرد و سریع بوسید. خوشم می‌آید. 

دیشب باز هم خواب ماضی‌یار و خانواده‌اش را می‌دیدم که جلویشان داد می‌زدم از شما متنفرم. از این خانه متنفرم. از چیزی که به سر من آوردید متنفرم. تا قبل از یک ماه پیش خوابی درباره ماصی‌یار و خانواده‌اش جز به خوبی نمی‌دیدم. اما الان اوضاع فرق دارد. خوشحالم نیاز به مراقبت از ماضی‌یار حتی در ذهنم دیگر ندارم. آه.


پ.ن: برایم از نگاهتان به نوشته‌ها اگر مایلید بنویسید. دوست دارم توی کامنت‌ها باهم حرف بزنیم.

دویست و چهل و ششم

یک ماه و نیم سختی را گذراندم. خیلی دلم می‌خواست اینجا بنویسم، اما دستم به نوشتن نمی‌رفت. روزهای پر از گریه و خشم را گذراندم. می‌دیدم که چقدر در برخورد با آدم‌ها دنبال اثبات کردن خودم هستم. می‌خواستم به دیگران که نمی‌دانند در سر من چه می‌گذرد، ثابت کنم من به آن بدی‌ای که ماضی‌یار فکر می‌کند نیستم! او عملا فکر می‌کند من مستحق دلسوزی‌ام، چون قد کوتاهی دارم و استانداردهای زیبایی را از نظر او ندارم. وقتی ماه پیش تولدم را تبریک گفت تنها حرفش این بود که امیدوارم تو هم کسی را پیدا کنی تا عذاب وجدان من تمام شود. حرفش من را پر از خشم کرده بود. روزها دنبال این بودم که چه چیزی من را چنین آشفته کرده است. چرا اینقدر حس کمبود و نتوانستن بر من چیره شده است. آه. چقدر حالم را بد کرده بود. هفته پیش بالاخره با کمک درمانگرم دیدم از چه چیزی خشمگینم و دارم با روانم چه می‌کنم. من می‌خواستم به دیگرانی خودم را ثابت کنم به خاطر کسی که دیگر در زندگی من نیست. به قول درمانگرم در زمین اشتباهی داشتم بازی می‌کردم. الان حالم خیلی بهتر است. از اینکه نسبت به ماضی‌یار تنفر را به شدت و حدت تجربه کردم خوشحالم. و از اینکه سال‌ها با مردی زندگی کرده‌ام که آنقدر استانداردهایش در زندگی پایین بوده و از روی دلسوزی با من بوده از خودم تعجب می‌کنم. خوشحالم که بالاخره هم او فهمید با زن مستقل و ساده نمی‌تواند زندگی کند و هم من فهمیدم که لیاقت آدمی را دارم که من را با همه ویژگی‌های خوب و بدم دوست داشته باشد. من انگار در تلاشی بودم که با کارها و از خودگذشتگی‌هایم چیزی را که او نقص می‌پنداشت جبران کنم. خودم هم باورم شده بود. باورم شده بود که قشنگ نیستم، باورم شده بود قد کوتاهم نقص است. باورم شده بود که باید نقصی را جبران کنم.