اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

دویست و چهل و پنجم

هفته عجیبی را پشت سر گذراندم. غم‌ زیادی را تجربه کردم.  دوستان و خانواده‌ام را بیش از پیش کنار خودم دیدم. هم درشهر خودم دوستانم برایم تولد گرفتند هم وقتی رفتم تهران دوستان تهرانی‌ام برایم سنگ تمام گذاشتند. آدم‌های اطرافم همه در کنارمند. چه چیزی بهتر از این؟ حالم با بودن با همه‌شان خوب است، حتی آن دوستی که بعد از مدت‌ها پیامی داد و سعی کرد همدلی‌ای با من داشته باشد. واقعیتش ازدواج ماضی‌یار برایم سنگین بود. پر از بغض و خشم شدم. انگار جدایی‌ام تازه رنگ واقعیت گرفت. سال‌هایی که امیدوارانه با او زندگی کرده بودم برایم در یک لحظه پوچ و تو خالی شد. از خودم و امیدواری بیش از اندازه‌ام برای ساختن زندگی با او عصبی‌ام. رفتارهایش برایم غیر منصفانه است. الان می‌بینم چقدر جاهایی به عقب رانده شدم. چقدر از امیدواری‌ای که در ساختن زندگی بهتر داشتم سواستفاده شده است و بدتر اینکه الان آدمی جایگزینم شده که می‌توانم از همه آن امیدواری‌های من زندگی جدیدی بسازد. ماضی‌یار در کشوری پیشرفته با شغل و درآمد خوب کنار همسری که همه چیز برایش آماده است. آه. دردم گرفته است. دوست دارم این درد را تا استخوان تجربه کنم. گریه کنم. فاصله بگیرم. نزدیک شوم. 

پریشب دلم می‌خواست کسی از من تعریف کند. ذوقم را بکند. ببوسدم. نازم را بکشد و بعد هم بتوانم کمی اشک بریزم. به میم پیام دادم و گفتم تنت را می‌خواهم. گفت بیا. کمی سبک شدم. وقتی هم برگشتم نه پیامی دادم و نه چیزی خواستم. یک رابطه بنفیت‌طور، بدون آنکه بخواهم چیزی را روی دوش خودم بندازم. 

زندگی ادامه دارد. 

دویست و چهل و چهارم

شب عجیبی را از سر گذراندم. نه. هفته عجیبی را می‌گذرانم. چند شب است که کابوس‌هایم برگشته. گریه‌هایم زیاد است و ملایمت عجیبی در رفتارم است. از چیزی خوشحال نمی‌شوم، یعنی آن‌طور که باید. دیروز سوپروایزرم پیشنهادی داد که اگر روز و زمان دیگری شنیده بودم از خوشحالی پر در می‌آوردم. اما فقط تشکر کردم و پذیرفتم. اما امشب. چنین چیزی را آن هم دو روز مانده به سی‌وپنج سالگی‌ام تصور نمی‌کردم. عین عزیزم چند روزی پیام می‌داد همدیگر را ببینیم. عصر چهارشنبه قرار گذاشتیم. همان کافه نزدیک خانه من. شروع کردیم به حرف زدن. از در و دیوار گفتیم و خندیدیم. فکر می‌کردم می‌خواهد تولدم را تبریک بگوید. حرف را کشید به ماضی‌یار. از این گفت که چند ماه پیش در ایران در کتاب‌فروشی فلان او را همراه دختری دیده. می‌گفت ماضی‌یار از دیدن عین تعجب کرده بود. خودش را عقب کشیده بود و مثل همیشه او را بغل نکرده بود. کمی حرف زده بودند و بعد دختر را با نامش معرفی کرده بود. ماجرا تمام شده بود تا اینکه چند روز پیش عین یکی از دوستان مشترکمان را می‌بیند و او خبر می‌دهد که ماضی‌یار با همان دختر ازدواج کرده. من سعی کردم لبخند بزنم. سعی کردم خودم را بی‌تفاوت و بی‌خیال نشان دهم. نشد. یکهو وسط کافه زدم زیر گریه. همه چیز عجیب بود. مکان و زمانم را نمی‌شناختم. دست‌هایم را گرفتم جلوی صورتم و عین بازوانم را گرفت. گفت برویم خانه. آمدیم خانه. سیگاری گیراندیم و من باز هم اشک ریختم. نه خشمگین بودم نه غمگین. دلم پر از غصه‌ای بود که باید خالی می‌شد. این یک هفته در غم بالا رفتن سن و احتمال نداشتن فرزند سر کرده بودم. الان هم که این خط را می‌نویسم بغض کردم. برایم اینطور بود که من در صد قدمی هیچ ارتباطی نیستم و بدنم در سراشیبی زنانگی قرار گرفته است. 

شاید حسودی‌ام شد. نمی‌دانم. اصلا این احساسم را نمی‌فهمم. غم دورم را گرفته. گاهی تا خفگی. فقط باید اشک بریزم تا بتوانم نفس بکشم.

دویست و چهل و سوم

وه. 

سریال one day را دیدم. چقدر شبیه جریان من و میم بود. با این تفاوت که جریان سریال، داستانی بود و متعلق به جهان رویا. 

بعد از مدت‌ها به میم فکر کردم و اشک ریختم. باز هم سبک شدم. دلم برایش تنگ است، اما نمی‌خواهمش. حسرت و غم است. 

دویست و چهل و دوم

در روزمرگی غرقم. از صبح که کار را شروع می‌کنم، معمولا بعد از تاریک شدن هوا کارم را تمام می‌کنم. ورزشم را طبق معمول می‌روم (جز امروز!) برای خودم کتاب می‌خوانم. سریال می‌بینم. سریال پیت که جایزه گرمی را گرفت دیدم و واقعا خوب بود. الان آنه‌شرلی را می‌بینم و پروانه‌ای می‌شوم. کلی انگیزه و ذوق می‌دهد. اوایل جوانی جنایت و مکافات را خوانده‌ام و الان بعد از سال‌ها دارم صوتی آن را با صدای آرمان سلطان‌زاده گوش می‌دهم که محشر است. کتاب روابط عاطفی نوجوان را هم شروع کرده‌ام که کاش می‌توانستم به همه بگویم آن را بخوانند. 

زندگی‌ام رو به روال است. هنوز ته ته‌های قلبم غم دارم. از این خوشحالم که وقتی میم پیام می‌دهد و خبر می‌گیرد روی گوشی‌ام شیرجه نمی‌روم که پیامش را بخوانم و دلم هری بریزد. گوشی را نگاه می‌کنم و می‌گذارم هر وقت حوصله داشتم جواب بدهم. با درمانگرم که در اینباره صحبت می‌کردم می‌گفت انگار وقتی کسی مال تو نیست دلت برایش نمی‌تپد. و دقیقا همین است. تا جایی که امید داشتم روزی برای هم شویم، دلم برایش می‌تپید. الان آن دوستی است که فقط مثل یک دوست، دوستش دارم. عجیب است. آن همه اشک، آن همه غم، آن همه غصه تبدیل می‌شود به یک آرامش. می‌دانی که دیگر بنا نیست اتفاقی بیفتد. از تردید و ترس دور می‌شوی و زندگی و نگاه به دیگری رنگ دیگری می‌شود. حسرت البته با من هست.