اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

صد و شصت و دوم

آه از هفتۀ گذشته. 

فردای روزی که پست قبلی را گذاشتم رفتم تهران. صبحش به میم پیام دادم که تهرانم. گفت شب همدیگر را ببینیم. اضطراب عجیبی داشتم. قبلش فکر می‌کردم می‌پیچاندم. بهانه می‌آورد که سرم شلوغ است و نمی‌توانم. اما راحت قرار گذاشتیم. توی راه که می‌رفتم اول پیش خودم تصور کردم که یک قرار فوق‌العاده را خواهم گذراند، اما بعد به خودم گفتم از این قرار چه انتظاری دارم؟ مگر دیت است که انتظار یه اتفاق فوق‌العاده را دارم. صرفا دارم می‌روم دوست چندین و چندساله را ببینم. یک قرار مثل هزار قرار دیگر. اما استرس داشتم. نمی‌دانستم حالا که بناست رابطۀ فرزند ویت بنفیت داشته باشیم چه رویکردی باید داشته باشم و چطور باید باشم. اولین بار بودکه در چنین موقعیتی بودم. همه چیز برایم عجیب و تازه بود. تا رسیدم زنگش زدم. کمی دیر می‌رسید. تا برسد هزار و یک فکر از ذهنم رد شد. قفل کرده بودم. حتی تا دیدمش هم نمی‌دانستم چطور باید رفتار کنم. نمی‌توانستم توی چشم‌هایش نگاه کنم. به در و دیوار می‌زدم. با موتور کراس آمده بود. روی آن موتور با کلاه کاسکتی که گذاشته بود جذاب‌تر شده بود. فقط دعا دعا می‌کردم صدا و دستم نلرزد. گفت سوار موتورش شوم. نمی‌دانستم اجازه دارم شانه‌اش را بگیرم و از آن موتور بلند بالا بروم یا نه. مکث کردم. پرسیدم. خندید و گفت بگذار. وقتی نشستم پالتویم را حائل کردم بین خودم و خودش. دستم را رها کرده بودم. رفتیم کافه‌ای. حالا که روبه‌روی‌اش بودم بدتر بود. از هر دری حرف می‌زدم. چرت و پرت می‌گفتم. موضوعات بی‌ربط. او هم در سکوت یا گوش می‌کرد یا می‌خندید. مثل دختر بچه‌ای شده بودم که از مدرسه آمده خانه و برای مادرش از هر دری حرف می‌زند تا نگوید چه گندی در مدرسه زده است. کمی که گذشت با آرامش گفت: چرا اینقدر معذبی؟ یکهو آرام شدم و گفتم: آره خیلی معذبم. نمی‌دانم. صدایش را پایین آورد و گفت به خاطر سکس؟ گفتم: آره و خیلی چیزهای دیگر. شروع کردم به حرف زدن. به اینکه من نمی‌دانم چه اتفاقی دارد می‌افتد. به اینکه من می‌ترسم از مرزهای توی عبور کنم. تو روزی بخواهی من را متوقف کنی و از اینکه تو می‌دانی چه اتفاقی دارد می‌افتد و من نه عصبانی‌ام. اصلا چه چیزی را می‌توانم بپرسم چه چیزی را نه؟ مرزهای تو کجاست؟ و گفتم این موقعیت برای من خیلی جدید است. گفت: برای من جدید است. گفتم: نه تو قبلا  تجربۀ فرند ویت بنفیت را داشتی. گفت: این فرق دارد. گفتم چه فرقی؟ سکوت کرد.بعد از این گفت که او هم نمی‌داند. او هم به شدت در این رابطه مرزها را نمی‌داند و استرس دارد. سکوت کردم. حرف‌هایش برایم عجیب بود. این رابطه چه فرقی دارد؟ چرا نمی‌داند مرزی که رویش تاکید داشته چیست؟ موقعیت عجیب‌تر هم شد. دستش را گذاشت روی آرنجم و به نشانه آرام کردن تکان داد. بعد از حرف‌هایش کمی آرام‌تر شدم به چشم‌هایش نگاه کردم. دلم سیگار و چایی می‌خواست. گفتم برویم یک جای دیگر. رفتم سیگار خریدم و رفتیم کافه‌ای دیگر. برایم سیگاری گیراند و اولین پکی که زدم گفت: می‌دانی خیلی ازت خوشم می‌آید؟! دود سیگار در دهانم حبس شد. نمی‌توانستم نفس بکشم. دود را دادم بیرون و دوباره چشم‌هایم به در و دیوار بود. گفت دوباره معذب شدی؟ گفتم آره. پاهایش را از زیر میز گیر انداخت به پایم و آن را کشید سمت خودش. نمی‌دانستم چه اتفاقی دارد می‌افتد. فقط می‌دانستم دارم از تک تک این لحظات لذت می‌برم. از چشم‌هایم گفت. از زیبایی موهایم. از جنس موهایم. از لبخندی که دارم. از اینکه چقدر قشنگم. برای من همۀ اینها خیلی خیلی تازه بود. کسی اینطور پخته و بالغانه و قشنگ بهم ابراز محبت نکرده بود. آن همه چه کسی؟ میم عزیزم. دستش را از روی ساق دست و بازویم بر نمی‌داشت. باهم پکی سیگار می‌کشیدیم. دلم نمی‌خواست آن شب تمام شود. این را گفتم. او هم تایید کرد. ساعت 12 شب بود که از کافه زدیم بیرون. گفت می‌رسانمت. دوباره نشستم پشت موتورش. یک دستم را روی شانه‌اش گذاشتم. کمی که رفتیم آرام دستم را از روی شانه‌اش انداخت روی بازویش و بعد گذاشت روی شکمش. چسبیده بودم به او. موهایم توی باد بود، سرم روی شانه‌هایش و دست‌هایم دور شکمش. گاهی دستش را می‌آورد عقب و پشت پایم را لمس می‌کرد. توی راه دلم می‌خواست وقتی پیاده شدم بغلش کنم. اما نمی‌دانستم بگویم یا نه. پیاده که شدم کمی نگاهش کردم. خودش گفت: می‌توانم بغلت کنم؟ بغلی طولانی و پرفشار. سرم روی سینه‌اش، دست‌هایش روی صورتم.


گیجم طبعا، اما دلم نمی‌خواهد کندوکاو کنم. همین که لذت ببرم برای الانم کافی است. 

پ.ن: از خودش چیزهایی زیادی گفت. 

صد و شصت و یکم

صحبت‌هایم با میم زیاد شده. زیاد پیام می‌دهد، زیاد حرف می‌زنیم. به من دارد خوش می‌گذرد. می‌خندم، حرص می‌خورم، خوشحال می‌شوم، محبت می‌گیرم. چیز بیشتر می‌خواهم؟ نه. البته متعجب هم می‌شوم. مثلا گاهی یک سؤالی می‌پرسم و جواب نمی‌دهد یا می‌گوید دوست ندارم دربارۀ این موضوع صحبت کنم. برایم عجیب است. استانداردهایش را نمی‌فهمم. مثلا یک بار پرسیدم تجربۀ دوست‌دختر داشتن داشتی؟ جواب نداد و حرف دیگری زد. بعد روی سؤالم ریپلای کردم گفتم نمی‌خواهی جواب این را بدهی؟ گفت نه. چرا؟ نمی‌دانم. نپرسیدم. برایم عجیب بود. چه چیزی ممکن است در جواب دادن به این سؤال آزارش دهد؟ نمی‌دانم. یا دیشب داشتیم حرف می‌زدیم یادم آمد سؤالی دربارۀ حرفی که در توییتر زده است بپرسم. گفتم فضولی کنم؟ گفت اگر از جواب ندادن ناراحت نمی‌شوی؟ برایم اینطور بود که چه چیزی را مثلا نمی‌خواهد جواب دهد یا خط قرمزهایش چیست. خیلی متوجه نمی‌شوم. مثلا دربارۀ لاس‌های جنسی‌ای که می‌زنیم تقریبا خط قرمزی ندارد. حرفش را می‌زند. سؤالش را می‌پرسد. باهم به خیلی چیزها می‌خندیم، اما نمی‌دانم چه چیزایی برایش مسئله است. شاید اصلا مهم نباشد. بالاخره یک روزی هم می‌رسد که چیزی بپرسم و بگوید جواب نمی‌دهم. مهم است برایم؟ نمی‌دانم. 

دیشب از آن حرف توی توییترش به همان دوست کارگردانش رسیدیم. گفتم یادت است من را بردی خانه‌اش؟ گفت آره و یک خاطره تعریف کرد که وقتی رفته‌ام دستشویی و آمدم بیرون گفته‌ام باورم نمی‌شود در خانه مجردی پسری در دستشویی دستمال می‌بینم. من این خاطره یادم نبود. بعد گفتم چقدر آن روز بد بودی. گفت یادم نمی‌آید چطور بودم؟ گفتم: آنقدر بد بودی که آخر شب پیام دادی ببخشید اینقدر امروز عن بودم. گفت: پس بود نبودم، چون من همیشه عنم! خندیدم. گفت چه خاطراتی باهم داریم. گفتم بله. گفت اصلا یادم نبود تو دوست کارگردانم را می‌شناسی. گفتم من خیلی از دوست‌هایت را می‌شناسم. گفت عجیب است، چطور؟ گفتم از قدیم با معاشرت. چند نفر را اسم بردم. گفت حافظه‌ات درخشان است. گفتم نه، یادم است چون آن زمان روی تو کراش داشتم. معلوم است همه چیز برایم می‌ماند. بعد گفتم حتی چند روزی غیب شده بودی و فلان دوستت به من پیام داد و سراغت را گرفت. گفت: پشم‌هام باورم نمی‌شود. گفتم منم همینطور.

و رفتم توی فکر. چه کار دارم می‌کنم؟ افتاده‌ام توی تکرار آن روزها؟ زندگی همان چرخۀ تکرار و تکرار است با حوادث متفاوت؟ در این مورد که خیلی هم چیزها متفاوت نیست. همان روزهاست دقیقا. همان روزها که صبح و ظهر و شب پیام می‌دادیم و دربارۀ هرچیز مشترکی حرف می‌زدیم. الان فقط موضوعات جنسی اضافه شده است. یعنی از رابطۀ قبل درس گرفته‌ام؟ می‌دانم نباید دل‌بسته باشم و همه چیز فقط از روی کنجکاوی و دوستی و برآورده کردن یک سری نیازهاست؟ 

این آدم می‌فهمد دارد چه روندی را پیش می‌برد؟ من چی؟ من می‌فهمم؟ نکند باز خودم را در تله‌ای می‌گذارم که دیگری برایم تصمیم بگیرد و بعد سوگوار عملی شدن آن تصمیم می‌شوم؟

صد و شصتم

هفتۀ سخت و پرفشاری را گذراندم. باورم نمی‌شود که تمام شد، هرچند هنوز هم ادامه دارد. امروز و الان که پشت لپ‌تاپ نشسته‌ام حالم خوب است، دوستانم برای پایان درسم و توجه به من، برایم هدیه خریده‌اند. اینقدر از کارشان خوشحال شدم که نمی‌دانستم باید چه کنم. دنیا دنیا برایم بودنشان ارزش دارد. واقعا شکرگزارم. 

صد و پنجاه و نهم

دیروز همه چیز تمام شد. مهر جدایی خورد توی شناسنامه‌ام. توی محضر کنار مادرم و دوست عزیزم عین همدیگر را در آغوش گرفتیم و گریه کردیم. عجیب بود. چه لحظاتی را گذراندم. حالا دیگر همه چیز تمام شده است. من مانده‌ام و بغض عجیبی که هر چند ساعت یکبار به دریایی از اشک تبدیل می‌شود. دوتا از دوستان دیگرم هم آمدند. قشنگ‌ترین اتفاق بودن آدم‌ها کنارم بود. بردنم خانه خودشان. تا شب پیششان بودم و با آن‌ها گریه کردم و کمی سوگواری کردم. میم هم مراقبم بود. پیام می‌داد، حرف می‌زد، می‌خنداندم و حامی بود. امروز صبح که بیدار شدم آهنگ نیما مسیحا و سارا نایینی را شنیدم و انگار برای من خوانده باشنش. دل سیر با آن گریه کردم. باز میم پیام داد و دلم قرص است به مراقبت او. 

دل‌تنگ وی هستم. اما گریه‌هایم برای نبودن او نیست. کارمان درست و منطقی بود. گریه‌هایم برای خودم و راه سختی است که در پیش دارم. برای زندگی جدیدی است که باید تنهایی به پیش ببرم. عین عزیزم بعد از خوانده شده صیغه طلاق بغلم کرد و گفت تولدت مبارک.

صد و پنجاه و هشتم

چقدر دلم نمی‌خواهد زن قوی باشم و از پس این روزها تنهایی بربیایم. دلم می‌خواهد الان یک آدم وابسته بودم که به هوای دیگری کارها را پیش می‌برد. نیاز نبود خودش را در خانه تنها ببیند، به تنهایی به آینده فکر کند و رنج بدبختی را تنهایی به دوش بکشد. آدم‌های زیادی دور و برم هستند، اما تهش برای هرچیزی خودم هستم و خودم. خیلی از آرزوها را باید دفن کرد، خیلی از رویاها را باید از نو نوشت. از کوچک‌ترین چیزها می‌ترسم. دیشب توی خانه تنها به تلوزیون زل زده بودم و فیلمی می‌دیدم. زنگ در خانه زده شد. دلم هری ریخت. ساعت 9 شب چه کسی با من کار دارد؟ اینقدر آشفته شدم که نمی‌دانستم باید چطور برخورد کنم. بلند شدم به خانه نگاه کردم، اگر کسی باشد که نیاز به تعارف کردن و داخل خانه راه دادن باشد، چی؟ خانه آشوب است. سرم را می‌چرخاندم و از دور توی تصویری که می‌دیدم، پدر وی را تشخیص دادم. ضربان قلبم تندتر شد. انگار که آمده باشند، دستگیرم کنند. قدم‌هایم سنگین بود و به جلو نمی‌رفت. دوباره زنگ در را زدند. مضطرب آیفون را برداشتم. بله؟ منزل فلانی؟ خیر، طبقه سه را بزنید! پیک بود. از آمدن پیک که آن هم زنگ را اشتباه زده بود، در کسری از ثانیه، داستان‌ها ساختم. دلم برای خودم سوخت. خلقم پایین است. برعکس جسارت‌هایی که در کار الان و کاری که برای آینده دارم برنامه‌ریزی می‌کنم و درسش را می‌خوانم، دارم. دیشب دلم زندگی کردن نمی‌خواست. بیشترش را داشتم گریه می‌کردم. با هرچیز کوچکی گریه‌ام می‌گرفت. باز یاد وی می‌افتادم. دلم می‌خواست توی آن تاریکی شب او پیشم بود. باورم نمی‌شود که دیگر در زندگی‌ام ندارمش. دیشب از آن شب‌هایی بود که توان ادامه دادن بدون وی را نداشتم. توان پذیرفتن دوست نداشته شدن را نداشتم. توان تنها به پیش رفتن و قوی بودن را نداشتم. دیشب دلم می‌خواست خواب همه چیز را تمام می‌کرد. 

روزهای سخت می‌گذرد، اما به سختی و جان‌کندن. 

صد و پنجاه و هفتم

صبح گوشی‌ام عکسی نشان داد از خودم و وی. چقدر عکس قشنگ بود. چقدر قشنگ می‌خندیدم. چقدر لبخند او را دوست داشتم. چقدر در آن عکس و در آن روز حالمان خوب بود. هنور عصبانیتم را از وی دارم. چرا اینقدر دیر گفت. هنوز از خودم عصبانی‌ام. چرا اینقدر غرق در زندگی کردن با وی بودم که چیزی را که می‌دانستم باور نمی‌کردم؟ دلم برایش تنگ است. دلم برای لهجه شیرینش، خنده‌ها قشنگش، مسخره‌بازی‌هایش، لوس کردن‌هایش، غر غر کردن‌هایش، همه و همه تنگ است. هفتۀ دیگر رسما جدا می‌شویم. دیشب مادرش پیام داد الف عزیزم چطوری؟ برنج نمی‌خواهی؟ چیزی نمی‌خواهی برایت بیاورم؟ گفتم نه. بعد دلم برای پدر و مادرش تنگ شد. برای مهربانی‌شان با من، محبتی که همیشه داشتند و یاد روزهای خوش افتادم. دلم نمی‌خواهد به وی برگردم، اما نمی‌توانم فراموش هم بکنم که چه روزهای خوبی را کنار هم داشتیم. چقدر به هم خو گرفته بودیم. چقدر آدمی در تعارض است. هنوز نتوانسته‌ام عکس‌هایمان را پاک کنم. دیدم که او از بیشتر گروه‌های دوستی‌ای که داشتیم آمده بیرون. وی یک پاکسازی انجام داده است. نمی‌دانم شاید برای او راحت‌تر است. وقتی او می‌گوید به من علاقه‌ای نداشته در این دوازده سال، خیلی راحت‌تر با نبودنم هم کنار می‌آید. نمی‌دانم چون درگیر افسردگی است اینطور به نظرش می‌آمده یا نه واقعا همین‌طور است. الان هم نمی‌دانم اصلا در چه حالی است. در هیچ‌کدوم از شبکه‌های اجتماعی فعال نیست و خبری هم از خودش نمی‌دهد. چند وقت پیش فقط خوابی دیده بودم و به وی پیام دادم. گفت خیر است و درگیر آزمایش‌های طولانی رو پژوهشش. نفهمیدم خوب است یا بد؛ چه اتفاقاتی برایش افتاده و چه روزهایی رو از سر گذرانده. اصلا مهم است بدانم؟ دیروز یکی از دوست‌هایم یک جمله‌ای گذاشته بود که عجیب بود برایم. نقل به مضمون این بود: کسی که رابطه‌ای را به بدی تمام نکرده، یعنی اصلا رابطه هیچ‌وقت تمام نشده. 
دلم می‌خواست از حرف‌هایی که دیشب با میم هم زدیم بگویم. رابطه‌مان محسوس تغییر کرده. نوع مراقبتش از من جور دیگری شده. قشنگ است همه چیز، ترسناک هم هست. دلم می‌خواهد ببینمش. حداقل تا دو هفتۀ دیگر فرصت تکان خوردن از شهر خودم را ندارم. نمی‌دانم هم واکنشش به اینکه همدیگر را هم حضوری بدون داشته رابطه فیزیکی ببینیم، چیست. کاش از حال خودم و حال میم دربارۀ این رابطه سردر می‌آوردم. همین رها کردن و لذت بردن هم کافی است. کاش سختش نکنم.