صحبتهایم با میم زیاد شده. زیاد پیام میدهد، زیاد حرف میزنیم. به من دارد خوش میگذرد. میخندم، حرص میخورم، خوشحال میشوم، محبت میگیرم. چیز بیشتر میخواهم؟ نه. البته متعجب هم میشوم. مثلا گاهی یک سؤالی میپرسم و جواب نمیدهد یا میگوید دوست ندارم دربارۀ این موضوع صحبت کنم. برایم عجیب است. استانداردهایش را نمیفهمم. مثلا یک بار پرسیدم تجربۀ دوستدختر داشتن داشتی؟ جواب نداد و حرف دیگری زد. بعد روی سؤالم ریپلای کردم گفتم نمیخواهی جواب این را بدهی؟ گفت نه. چرا؟ نمیدانم. نپرسیدم. برایم عجیب بود. چه چیزی ممکن است در جواب دادن به این سؤال آزارش دهد؟ نمیدانم. یا دیشب داشتیم حرف میزدیم یادم آمد سؤالی دربارۀ حرفی که در توییتر زده است بپرسم. گفتم فضولی کنم؟ گفت اگر از جواب ندادن ناراحت نمیشوی؟ برایم اینطور بود که چه چیزی را مثلا نمیخواهد جواب دهد یا خط قرمزهایش چیست. خیلی متوجه نمیشوم. مثلا دربارۀ لاسهای جنسیای که میزنیم تقریبا خط قرمزی ندارد. حرفش را میزند. سؤالش را میپرسد. باهم به خیلی چیزها میخندیم، اما نمیدانم چه چیزایی برایش مسئله است. شاید اصلا مهم نباشد. بالاخره یک روزی هم میرسد که چیزی بپرسم و بگوید جواب نمیدهم. مهم است برایم؟ نمیدانم.
دیشب از آن حرف توی توییترش به همان دوست کارگردانش رسیدیم. گفتم یادت است من را بردی خانهاش؟ گفت آره و یک خاطره تعریف کرد که وقتی رفتهام دستشویی و آمدم بیرون گفتهام باورم نمیشود در خانه مجردی پسری در دستشویی دستمال میبینم. من این خاطره یادم نبود. بعد گفتم چقدر آن روز بد بودی. گفت یادم نمیآید چطور بودم؟ گفتم: آنقدر بد بودی که آخر شب پیام دادی ببخشید اینقدر امروز عن بودم. گفت: پس بود نبودم، چون من همیشه عنم! خندیدم. گفت چه خاطراتی باهم داریم. گفتم بله. گفت اصلا یادم نبود تو دوست کارگردانم را میشناسی. گفتم من خیلی از دوستهایت را میشناسم. گفت عجیب است، چطور؟ گفتم از قدیم با معاشرت. چند نفر را اسم بردم. گفت حافظهات درخشان است. گفتم نه، یادم است چون آن زمان روی تو کراش داشتم. معلوم است همه چیز برایم میماند. بعد گفتم حتی چند روزی غیب شده بودی و فلان دوستت به من پیام داد و سراغت را گرفت. گفت: پشمهام باورم نمیشود. گفتم منم همینطور.
و رفتم توی فکر. چه کار دارم میکنم؟ افتادهام توی تکرار آن روزها؟ زندگی همان چرخۀ تکرار و تکرار است با حوادث متفاوت؟ در این مورد که خیلی هم چیزها متفاوت نیست. همان روزهاست دقیقا. همان روزها که صبح و ظهر و شب پیام میدادیم و دربارۀ هرچیز مشترکی حرف میزدیم. الان فقط موضوعات جنسی اضافه شده است. یعنی از رابطۀ قبل درس گرفتهام؟ میدانم نباید دلبسته باشم و همه چیز فقط از روی کنجکاوی و دوستی و برآورده کردن یک سری نیازهاست؟
این آدم میفهمد دارد چه روندی را پیش میبرد؟ من چی؟ من میفهمم؟ نکند باز خودم را در تلهای میگذارم که دیگری برایم تصمیم بگیرد و بعد سوگوار عملی شدن آن تصمیم میشوم؟
نمیدونم درسته یا نه اما یه رویکردی دارم همیشه که بذار بشه. یعنی چه بخوام الان گریه کنم برای از دست دادنش چه بعدا. بذار لااقل خاطرات خوبی داشته باشم :)
(میدونم همین خاطره ها پدر درمیارن اما راجع به شما که از قبل هم وجود داشته.)
ببین
رابطه تون کلا یکم پیچیده ست
ولی به نظرم تو سعی کن فرمون بیشتر دست تو باشه
ببینم بلدی
سعیت و بکن
اعتماد به نفست درست درمون حفظ کن
احساس میکنم نمیتونم. یعنی انگار بلد نیستم چطوری اونطور که خودم میخوام پیش ببرم. بعد هم میگم هی میشه مثل 14 سال پیش. البته الان که فکرش رو میکنم، بشه!
چقدر سخت شد
آره واقعا نسیم.