آه از این روزهایی که در خواب گذشت. بدنم و روانم واقعا به آن نیاز داشت. دلم سکوت و خواب میخواست و برای خودم فراهم کردم. کمی از آن فضای خودسرزنشگری دور شدم و حالم بهتر است. بنا نیست در هر جلسهای که دارم بهترین خودم باشم. باید به خودم امان دهم. از هفته دیگر امتحانهایم شروع میشود. آخر هفته باید یک سر بروم تهران و سریع برگردم. میم برایم وقت خالی کرده. در خلال حرفهایش هم فهمیدم دو هفته پیش هم به خاطر دیدن من مراجع دلاریاش را کنسل کرده است. دلم گرم میشود. همین که به چهره پر از خندهاش فکر میکنم یا حتی آن اخمهای روی مخاش لبخند روی لبانم میآید. حالا میخواهد به خاطر هورمون باشد، میخواهد بهخاطر علاقهای باشد که سالها در من برای او جمع شده است.
دیروز ریلزی برایم در اینستا فرستاده بود که برایش دیسلایک فرستادم. گفت میدانستم خوشت نمیآید ولی حرف طرف درست است. گفتم برای توی متحجر شاید درست باشد و خندیدیم. بعد گفتم باورم نمیشود با این عقاید و افکاری که داری من اینقدر از تو خوشم میآید. برای خودم عجیب است. نمیدانم شاید تا جایی که همه چیز برای خودش باشد و نخواهد به من کاری داشته باشد همه چیز قشنگ باشد. دو آدم متفاوت در بعضی از عقاید و دوستیای که پابرجاست.
به زندگی برگشتهام.