وی را دیدم. خوب است. هنوز حال افسردهاش را دارد. هنوز مشکلات عمیقی را که با خودش و خانوادهاش هست، دارد. خیلی خوشتیپ و جذاب شده است. کنار هم راحتیم. مثل دو دوست. دلم برایش واقعا تنگ شده بود. هنوز دوست داشتن برایم باقی است. اما عشق نیست. دوست داشتن دو تا دوست است. هنوز دوست دارم سر هر ماجرایی کنارش گریه کنم. نمیدانم بعد از اینکه هفته دیگه برود زندگی برای چه شکلی میشود. قطعا همه چیز تغییر میکند. الان دیگر همه میدانند. فقط مانده مهری که توی شناسنامهمان بخورد. باورم نمیشود همه چیز به اینجا ختم شد. من دلم زندگی ادامهدار و فرزندانی میخواست که تا آخر همراهمان باشند، اما حالا باید در آستانه 33 سالگی به فکر شروعی دوباره باشم.
دوستی که در آن کشور دور باهم رفت و آمد داشتیم، پیام داده رفته است کالج. کالجی که تو حوزه تخصصی من کار میکند. حسودیام شد. اگر من هم هفته دیگر با وی میرفتم شاید میتوانستم در آن کالج آن درسی که دوست داشتم را بخوانم. آه از روزهای رفته...
خیلی شلوغم. کار تازه را شروع کردهام و گیج برنامهریزی و ایدهپردازی و هزار کار دیگری هستم. هنوز وی را ندیدهام. فقط صدای عصبیاش را از پشت گوشی شنیدهام که چقدر ناراحت است که ایران آمده. خوشحالم میتواند خودش را بروز دهد. کلافگی و کم حوصلگیاش را ببیند. این برونریزی را هر از گاهی ما آدمهای سرکوبگر نیاز داریم. ما که همیشه درونمان را مخفی میکنیم. کاش آدمی پیدا کند که آرامش کند. دوستش بدارد و او هم او را دوست بدارد. کاش از دیگران کمک میگرفت. چرا اینقدر برایمان سخت است از دیگری کمک بگیریم؟ ما خیلی تنها و کمتوانیم. نیاز داریم با آدمها باشیم و از آنها یاری بگیریم. هیچ ابر انسانی وجود ندارد مگر اینکه روان تاریک و سیاهی را با خودش حمل کند.
دیروز بعد از آنکه پست قبلی را نوشتم و داشتم به همه خبرهای خوشخوشانم را میدادم، وی زنگ زد. گفت صبح شنبه ایرانم! برای سه هفته میآیم و میخواهم با دوستانمان به شمال بروم، میآیی؟ من گیج آمدنش و دعوتش به سفرفقط گفتم نمیدانم. حالا تو بیا. گفت اصلا دلت میخواهد من را ببینی؟ گفتم ما هنوز رسما زن و شوهریم و من دلتنگ توام. گفت باشد، چیزی نمیخواهی برایت بخرم؟ و دیگر حرفهایش را نمیشنیدم و با یک بله و خیر ادامه دادم. بعد از آنکه قطع کرد دوباره حملهی اضطرابی را تجربه کردم. شروع کردم به گریه کردن و نمیدانستم باید چه واکنشی داشته باشم.
حالا باید چه رفتاری داشته باشم؟ میتوانم بغلش کنم؟ میتوانم ببوسمش؟ اصلا چطور وقتی میبینمش گریه نکنم؟ چطور باید باشم؟ چطور وقتی حضورش را حس میکنم زبان را کنترل کنم و نگویم بمان؟ به پدر و مادرم چه بگویم؟ او که نمیخواهد با آنها دیدار کند. نکند مجبور شوم بروم خانهشان برای نمایش بازی کردن جلوی پدربزرگ و مادربزرگش؟ جلوی دوستانی که از ماجرا خبر ندارند باید چطور رفتار کنم؟ آه. چقدر همه چیز سخت است. چند روز خوشحالی و امید به آینده داری و یکهو درگیر اضطرابی میشوی که پر از ندانستن است.
قرار داد کار جدید را بستم. حداقل الان دغدغه مالیام کمتر شده است. میدانم که میتوانم ادامه دهم. حرفی که تراپیستم دیروز به من زد حالم را چند درجه بهتر کرد. گفت تو گذشته پرقدرتی داری و روی همان گذشته آینده خوبی میسازی. این برای من کافی است.