عجب ماجرایی را دارم از سر میگذرانم. هنوز پولهایم از طلافروش به دستم نرسیده است. هر روز جنگ اعصاب دارم با بنگاه و فروشنده و طلافروش. باورم نمیشود وسط این ماجرا هستم. مثل شرخرها داد میزنم و دنبال وصول پولم هستم. دیشب طوری با بنگاه صحبت کردم که بعدش احساس میکردم جان از بدنم درآمده. مخصوصا اینکه بنگاه تاکید داشت چون زنم نتوانستم پولم را از طلافروش بگیرم. احساس کردم وسط جنگی هستم که نیاز است خودم را به همه ثابت کنم. بعد از تمام شدن داد و بیدادهایم با بنگاه پدر و مادرم آمدند و از درست صحبت کردن و سنجیده بودنم حرف زدند و به قول خودشان به من افتخار کردند، اما همه اینها آن اضطراب کشندهای را که در تنم پیچیده است رفع نمیکند. دلم شانهای برای گریستن و آغوشی برای حمایت میخواست. پدر و مادرم و خواهرم هم در آغوشم گرفتند؛ اما باز چیز دیگری دلم میخواست. دیشب میم پیام داد کاش میتوانستم برایت کاری کنم. پیام دادم همین که گوش میدهی کافی است، اما پیامی که دلم میخواست بدهم این بود که کاش کنارم بودی و در شهر من بودی. امیدوارم تا فردا همه چیز تمام شود. امشب طلافروش همه پولم را واریز کند و من بتوانم نفس راحتی بکشم.
طای عزیزم امروز پیام داد. برای لحظاتی دنیا قشنگ شد.
روز بعد از پست قبلی میم زنگ زد و همراهیام کرد. بهش گفتم که انتظارم بیشتر بود. گفت چون نمیدانسته باید چه بکند حرفی برای گفتن نداشته. گفتم احساس کردم آن شب مزاحمت شدم گفت من دوست دارم همیشه مزاحمم باشی و خندید.
دیشب یکهو یادم آمد اینجا میشود حرف زد. طای عزیزم حتما اینجا را میبیند و میتواند برایم از کیلومترها دورتر از خودش خبر بگذارد. چه روزهای عجیبی را میگذرانیم. چه جانهایی از دست رفتهاند و چقدر برای من آینده مبهم و کمسو است. بین این همه اتفاقات یک هفته اخیر برای من از پراسترسترین روزهای عمرم بود. پنجشنبه صبح خانهای را قولنامه کردم و بنا بود با مادر ماضییار طلاهایمان را بفروشیم تا پول خانه را بدهیم. مادرش همان روز طلاها را داد تا روز شنبه پول را واریز کنند، اما همه چیز بهم خورد و طلافروش پول را نداد و من این یک هفته در تلاطم فروش طلاها و راضی کردن فروشنده بودم. هر روز فروشنده تهدید به فسخ قرارداد و شکایت کردن میکرد. طلافروشی که با بدبختی پیدا کرده بودم و ساعت به ساعت زنگش میزدم میگفت نقدینگی نیست و ذره ذره برایم پول میریخت. خوابم نمیبرد. اضطراب خفهام کرده بود. همه نظر میدادند. هرکسی پیشنهادی میداد و دلم میخواهم جایی بلند داد بزنم از بنگاهی جماعت متنفرم. فشار پشت فشار. هنوز خستهام. دیروز دو سوم پول را واریز کردم، اما استرس بقیه پول هنوز توی بدنم هست. شانه و کمرم درد میکند. البته که برادران عین عزیزم هر لحظه کنارم بودند. پدر و مادر و خواهرهایم کنارم بودند. مادر و پدر ماضییار کنارم بودند، اما چنین فشاری برای من زیاد بود.
روز اولی که میخواستم مادر ماضییار را ببینم باورم نمیشد که چقدر دلم برایش تنگ شده است. بغلم کرد. بوسم کرد. اِلف جان از دهانش نیفتاد و خوشحالم برای اینکه هر آدمی سر راهم قرار گرفته همراهم بوده است. واقعا سرمایه اجتماعی عظیمی و عمیقی دارم.
اینجا مینویسم: از میم انتظار بیشتری داشتم. پیگیر بود، اما سهشنبه شب که زنگ زدم که کمی آرام شوم دل به دلم نداد. گفت خیلی سخت است، نذر فلان بکن و متوجه نشد که دارم گریه میکنم. ده دقیقهای خداحافظی کردیم. هرچند آرام شدم. توانستم خودم را جمعوجور کنم و من هم نمیدانم او در چه شرایطی بود. نمیدانم.
دیشب از ترس رابطه که با درمانگرم صحبت میکردم دوباره برگشتیم سر این ماجرا که من چقدر از لذت بردن و عبور از خط میترسم. هرچه فکر میکردم یادم نمیآمد کجا از خط عبور کردم که اینقدر در همه چیز محتاطانه رفتار میکنم؟ بعد تداعیهایی یادم آمد که مرا به سمت خواهر بزرگم و تذکرهایی برد که همیشه به من میداد. یک رفتار سوپرایگویی گلدرشت. نباید زیاد خرج کرد. نباید به پدر و مادر فشار آورد. نباید خودت را رها کنی. بعد چیزی به ذهنم آمد که خشمم را بالا آورد. با اینکه خواهرم چنین تذکراتی میداد اما خودش جز در مورد دختر خوب بودن در بقیه موارد تا جایی که میشد خرج میکرد، انتظار داشت از والدین و خودش را محق میدانست. البته که والدینم هم با جان و دل انجام میدادند. انگار فشاری را احساس نمیکردند. بعد یادم آمد همیشه هرچیزی از والدینم میخواستم آنها فراهم میکردند و بعد یادم در زندگی با ماضییار چقدر من از خودم میزدم. خرج نمیکردم و او دوبار در جایی که من به خودم اجازه داده بودم کمی رها شوم و با پول خودم کمی، دقیقا کمی، خرج کنم او در گوشم گفت لطفا خودت رو کنترل کن. ای وای. چطور من تصویری را که دیگران به من تحمیل کرده بودند پذیرفتم. چطور من الان اینقدر خودم را دربند میکنم و اجازه نمیدهم حتی از رابطهای که در جریان دارم لذت ببرم؟ چقدر عجیب است. ترس ترس ترس. چرا اینقدر خط قرمز من در دهانم است. اینقدر تنگ است که جای تکان خوردن به من نمیدهد؟
داشتم با ز درباره رفتارهای جدید میم حرف میزدم. احساس کردم وقتی دارم حرف میزنم شور و شوقی از این متفاوت شدن رفتارش دارم. ته دلم ذوق داشتم، تا اینکه ز حرفی زد که ذوق ته دلم خشک شد و جایش را داد به احساسی که گمانم به واقعیت نزدیکتر است. گفت: احتمالا میم متوجه شده است که تو میدانی این رابطه به جایی نمیرسد و انتظاری نداری برای همین خودش را رها کرده و نزدیک شده است. درست میگفت. حداقل برداشت من الان این است که درست میگوید. میم دوباره شروع کرده به گفتن دوستت دارم. به نشان دادن علاقهاش. حتی دیروز که ساعتها کنار هم نشستیم و حرف زدیم چیزهایی گفت که برایم عجیب بود. مثلا گفت قبل از اینکه میخواستم بیایم پیشت به چت جپت گفتم برای این دیدار با توجه به این لباسهایی که دارم لباس مناسب برایم انتخاب کن. یا از من پرسید دوست داری موهایم همین اندازه باشد یا کوتاهترش کنم؟ من هاج و واج نگاهش کردم و گفتم هر طور دوست داری. همینطوری هم خوب است. نمیدانستم چه چیزی باید بگویم. یک جایی هم حرفهای خصوصیاش با ای آی را جلویم گذاشت بخوانم. الان حالم چطور است؟ خوشحال از همنشینی و گفتوگویی که برایم حال خوب داشت و ترسیده از چیزی که دوباره برایم رخ دهد.
خوشحالم ز آن حرف را زد. آتش امید در این رابطه نباید شعله بگیرد. باید از همان لحظه و آنی که وجود دارد لذت برد.
چیزهای زیادی را پشت گوش میاندازم. رفتن سر پایاننامهام اصلیترینش است. استاد راهنما پیام داده یک استاد راهنمای دیگر پیدا کن که کار اصلی را با تو انجام دهد من فقط نظر میدهم. همینطوریاش با کمبود استاد در دانشگاه مواجهیم بعد من که از سال پیش با این استاد هماهنگ کرده بودم بخواهم یکی دیگر را پیدا کنم یعنی یک سال کارم را بیاندازم عقب. اضطرابش را دارم، اما چیزی من را به کار وا نمیدارد. انگار هنوز امید دارم با همان نظر میدهدش کارم راه بیفتد. انرژیام پایین است. خلقم پایین است، اما کارهایم رو به روال است. کارهایی که البته از آنها پول درمیآورم. باید دنبال خانه بگردم. همتش را ندارم. کلافه میشوم. خانه خیلی کثیف و نامرتب است. الان همایون دارد میخواند: خوب شد دردم دوا شد دل به عشقت مبتلا شد. گاهی فکر میکنم دلدادگی در زندگی خیلی پیشبرنده است. وقتی کسی مثل من که در کار و درس به اندازه خودش پیش میرود و هنوز احساس میکند دردی دارد که نیاز به درمان دارد، حتما جای یک دلدادگی و دلباختگی خالی است. شاید هم نه. شاید هم فقط خستهام و اضطراب دارم از کارهای پیش رو.
تهران که بودم با دخترخالهام و دخترش رفتیم پاساژگردی. خیلی دوستشان دارم. علاقهای هم که دخترش به من دارد برایم شادیآور است. رفتیم توی اسباببازی فروشی یکی از اسباببازیها را انتخاب کرد و مادرش اجازه داد آن را بخرد. بعد بچه میرفت یکی یکی چیزهایی که فکر میکرد من دوست دارم برمیداشت و میگفت میخواهی برای تو بخرم؟ کلی دلم برایش غنج میرفت. اما یک چیزی را متوجه شدم. دلم برای خرید کردن برای دیگری تنگ شده است. دلم میخواست مردی داشته باشم که منتظر خرید پیراهن یا تیشرتی از سمت من باشد. یا با دخترم بروم اینطرف و آنطرف و برایش چیزکی بخرم. توی همین افکار غرق بودم که دیدم من الان از لحاظ مالی حتی نمیتوانم خودم را راضی کنم شلوار یک میلیون و دویستی را که توی حراج است بخرم با اینکه شلوارهایم طوری شدهاند که باید لباس بلند بپوشم که خرابیهایشان مشخص نشوند یا خیلی وقت است کفشی ندارم و همه جا یک کفش را میپوشم و وقتی جایی بناست کفشم را دربیاورم مواظب هستم جایی بگذارم که کسی پارگیهای داخلش را نبیند. از اینکه سالهاست بیدغدغه خرج نکردم از خودم و شرایط بدم آمد.
فشار زیاد است. حالا این وسط من دنبال رابطه عاطفیام! البته که اپهای دوستیابی را پاک کردم. صفحاتم در شبکههای مجازی را خصوصی کردم و میدانم حوصله آدمهای چرت و پرتی را که این چند وقت با آنها سر قرار رفتم ندارم. موقعیت من همین است. باید در آن بمانم و بپذیرم. تا خدا در آینده چه خواهد...