اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

دویست و چهل و یکم

صبح زود آمد ترمینال دنبالم. روی موتورش نشستم و توجهم به پلاستیکی جلب شد که همراهش آورده بود. اول گفتم شاید سوغاتی‌ای که قول داده آورده، اما بعد یادم آمد به خودم دفعات زیادی چنین فکرهایی راه داده بودم که چیزی برای من آورده، اما بعد دیده بودم وسیله‌ای برای کسی یا خودش آورده. به روی خودم نیاوردم دستم را گذاشتم روی شانه‌اش. دستم را آرام آورد پایین و گذاشت دور بدنش. بغلش کردم از پشت. دنبال جایی گشتیم که صبحانه بخوریم. یک جای دنج و قشنگ بود. جایی که خاطره شد. یک ساعت گفتیم و خندیدیم. ذوقم را می‌کرد و چشم‌هایش برق می‌زد. خوشحال بود. منم همینطور. آرام بودم. حال خوبی داشتیم. از کافه که زدیم بیرون یکهو پلاستیک را به سمتم گرفت و گفت این یادم رفت؛ سوغاتی‌ات. باورم نشد. یک ماگ برند برایم خریده بود. شیک ساده گران. خیلی ذوق کردم. واقعا باورم نمی‌شد. بغلش کردم. پذیرفت توی خیابان بغلش کنم. بعد سوار شدیم و رفتیم دفترش. حالم خوب بود تا زمانی که یادم آمد بنا نیست این ادامه‌دار باشد. از روند لذت می‌بردم، اما بغض‌ام زیاد بود. به روی خودم نیاوردم. باهم از هر دری حرف زدیم. اینقدر حرف زدن با او برایم هیجان داشت که هیچ چیز و هیچ کار دیگری هیجان نداشت. شده بودیم دوتا دوست که روی مبل سیگار می‌کشیدیم و حرف می‌زدیم. حرف زدن‌ها عالی بود.مثل همیشه. اما پیچیدن تنمان نه. من فقط داشتم از دست می‌دادم. با اینکه همین مدنظرم بود اما غمگنانه بود. درباره خودمان و رابطه حرف نزدیم. شاید نیازی هم نبود. اما باز نسبت به قبل چیزهایی گفت که به قول خودش فقط به من می‌گوید. 

حالا فقط مانده غم را با خودم کمی بالا و پایین کنم. دیگر نه امیدی دارم به رابطه نه خواستنی. این عالی است. فقط زخم و غم را کم کم باید التیام دهم.

دویست و چهلم

فردا برای آخرین بار در آغوش آقای میم می‌روم.

بناست یک پایان رقم بزنیم. پایان و برگشت به دوستی‌ای که گه‌گداری سراغی از هم بگیریم. غمگینم. غم‌ام همراه با رهایی است. سوداد اندوهی را تجربه می‌کنم. این نیز می‌گذرد...

دویست و سی و نهم

بالاخره به معنای واقعی تمام شد.

الان حالم نسبت به قبل بهتر است. مشوش نیستم و خیلی خوشحالم با آقای میم حرف زدیم و حرف زدیم و او بالاخره حرفش را گفت. من با رک بودن حالم بهتر است. مثل آن زمانی که ماضی‌یار گفت علاقه‌ای به من ندارد. یکهو رها می‌شوم. می‌روم پی زندگی‌ام. دست از تلاش برمی‌دارم. میم هم دلیل خودش را گفت. بعد از سال‌ها. خوشحالم دوستم دارد، اما الان مطمئنم فضایی برای ادامه دادن نداریم.

دویست و سی و هشتم

برای دیدن طای عزیزم بی‌تاب بودم. به هر دری زدم که هفته پیش تهران بروم و ببینمش. با همراهی دوستی توانستم خودم را به تهران برسانم. از وقتی همدیگر را دیدیم یک بند صحبت کردیم. برای بودن کنارش نوع دیگری از بودن است. حتی جاهایی هم که باهم چالش داشتیم، دیدن چالش و باز کردنش برایم تجربه جدیدی بود. دوست داشتم می‌توانست ایران باشد و من هم در کنارش باشم. نمی‌دانم در کنار هم بودنمان چه شکلی است، اما برای تصویر چنین رویایی ذوق دارم.
ز عزیزم یکی از دوستان تازه‌ام است. دو سالی است که همدیگر را می‌شناسیم. آدم امنی است. خوب و بدش را دوست دارم. بالغ است و نگاه خردمندانه‌ای دارد. برای کارگاه دو هفته یکبارم در تهران با او بودم. حرف میم را پیش کشید. میم را از قبل می‌شناخت. گقتم صحبت جدیدی باهم نداشتیم و برنامه همان است که بود. زدم زیر گریه. گفتم دلتنگم و دلم می‌خواهد با او حرف بزنم. بعد او از تجربه‌ای مشابه گفت. تجربه‌ای که اگر الان بود اجازه نمی‌داد تمام شود. گفت به میم پیام بده و ببینش. گفتم می‌ترسم دوباره بگوید نه. حتی جایی احساس می‌کردم ز اینقدر مطمئن صحبت می‌کند که میم به او گفته با من حرف بزند. هرچند می‌دانستم میم نمی‌داند ز از رابطه من با او خبر دارد. از ترس‌هایم برای ز گفتم. او برایم ترس‌ها را باز کرد. از من خواست اقدام کنم و بعد از کارگاه برای میم پیام دادم نیاز دارم ببینمت. به عنوان رفیق قدیمی‌ام. گفت اگر من مطمئنم او حرفی ندارد. توی ماشین ز برای برگشت بودم. از استرس دوباره گریه افتادم. تا جایی که با میم قرار گذاشته بودم یک ساعت و نیم فاصله داشتیم. با اضطراب رفتم. تا من را دید مثل قبل بود. دلم می‌خواست بغلش کنم. می‌دانستم اجازه نمی‌دهد. سوار موتورش شدم و باهم رفتیم کافه. وای از لبخندش. وای از همراهی‌اش. انگار که دختر 16ساله‌ای هستم که کراش‌اش را دیده. هول شده بودم. خودم را بی‌تفاوت نشان دادم. جلوتر از او حرکت می‌کردم. او هم در سکوت کنارم بود. نماز نخوانده بودم. برایم جایی پیدا کرد و خواندم. بعد نشستیم و گفت از خودت بگو. پیشرفت‌های کاری‌ام را که می‌گفتم چشم‌هایش برق زد. خوشحال بود واقعا. برای من خوشحال بود. من هم ذوق داشتن برایش بگویم. نمی‌توانستم  جلوی ذوقم را بگیرم. عجب لحظه‌ای بود. رفت چیزی سفارش بدهد. تا آمد اینطور شروع کردم: یادت هست با پسری در رابطه بودم که پسر فلان بود و بهمان بود؟ همه ویژگی‌های خودش را گفتم. گفتم که با این پسر تمام کرده‌ام اما حالم بد است. نمی‌توانم باور کنم دیگر ندارمش. تو الان در نقش دوست قدیمی‌ام باش و بگو چه کنم؟ گفتم نمی‌دانم دوستم داشت یا نه. گفت دوستت دارم، اما نمی‌توانم رابطه با تو را مدیریت کنم. حرف زدم، با اشک و هق هق. از خودم گفتم. از احساسم. از اینکه چقدر جلوی این آدم آسیب‌پذیر شده‌ام. از اینکه نمی‌توانم خودم را جمع و جور کنم. گفتم برای من قطع رابطه جواب نمی‌دهد. آرام آرام باید پیش بروم. دستم را گرفت. دوباره در دلم شوری پیدا شد. یک جایی سکوت کردیم. آنقدر سکوت ادامه‌دار شد که کافه بست. من را رساند خانه ز. این دفعه پشت موتور بغلش کردم. سرم را گذاشتم روی شانه‌هایش و تا خانه ز باز اشک ریختم. پیاده که شدم گفتم نمی‌خواهی بغلم کنی؟ گفت چرا. بغلم کرد بوسیدم و من باز اشک ریختم. گفتم میم دلم نمی‌خواهد از تو دل بکنم. دوستت دارم دستش را گذاشت دور صورتم و صورتم را به سینه‌اش فشار داد و گفت منم دوستت دارم. ای وای...
از آن روز تا الان حرفی نزدیم.