اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

دویست و پنجاه و ششم

بالاخره دیروز همه کارهای خانه انجام شد. نقل‌وانتقالات هم صورت گرفت و فقط مانده اسباب‌کشی. همین اسباب‌کشی خودش کلی کار است. وسایل را تقریبا به کمک دوستان و خانواده جمع کرده‌ام. رفتن از خانه‌ای که ده سال در آن زندگی کرده‌ام برایم عجیب است. برای این خانه زحمت زیادی کشیدم. پول زیادی خرج کرده بودم. کلی سلیقه خرجش کرده بودم و حالا همه را باید بگذارم و بروم. همین رفتن هم برایم سوگ دارد. از محیط امنم بناست جدا شوم و جای جدیدی برای خودم درست کنم. این‌ها برایم اضطراب دارد و فرسایشی است. یک سال است که مرخصی نگرفته‌ام. هر هفته مراجع دیده‌ام و جلساتم را لغو نکرده‌ام. هم تنم خسته است و هم روانم. باید مرخصی بگیرم، اما غم نان و حجم کار زیاد جلوی‌ام را می‌گیرد. می‌ترسم. از آینده‌ای که در انتظارمان است می‌ترسم. از این همه خشم و غم می‌ترسم. ترسناک هم هست. چه می‌شود کرد؟ نمی‌دانم. من همیشه به رونده بودن اعتقاد داشته‌ام، اما الان هم امیدی ندارم و هم توانی نمانده. سرم پر از نمی‌دانم است. 

دیروز صبح با مادر ماضی‌یار رفته بودیم محضرخانه. کلی برایم از خانواده‌شان حرف زد. از اینکه چی بینشان می‌گذرد و چه کسی مرده و چه کسی باردار است. مثل قدیم‌ها. آخر کار که می‌خواستیم خداحافظی کنیم گفت اِلف جان توی قلبم هستی. خیلی دوست دارم. توی قلب همه‌مان هستی. همه خیلی دوستت داریم. بعد یکهو بغض کرد و گفت نمی‌دانم چه شد، فقط بدان که دوستت داریم و بغلم کرد. به قول درمانگرم جدایی با خشم کار را راحت‌تر می‌کند، اما جدایی با مهر و محبت غمناک و دردناک است. 

میم هر روز زنگ می‌زند، چند دقیقه گپ می‌زنیم.