اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

دویست و پنجاهم

امروز داشتم به این فکر می‌کردم گاهی آدم چقدر از جایی که هست با اینکه بهترین جای ممکن هم هست، راضی نیست. من از لحاظ کاری جای خوبی ایستاده‌ام. تلاش و پشتکار زیادی به خرج می‌دهم و می‌بینم که در کارم پیش می‌روم. می‌بینم بعضی از جاها چقدر خوب عمل می‌کنم و جاهایی که از خودم انتظار بیشتر دارم و خوب نبوده‌ام، به در و دیوار نمی‌زنم. این تغییراتم را دوست دارم. اما حسرت دیدن زوج‌ها و رابطه خوبی که دارند بعضی اوقات بدجوری راه گلوی‌ام را می‌بندد. به این فکر می‌کنم در کارم هم بهترین باشم بعدش که چی؟ نه کسی را دارم پناهم باشد، نه کسی را دارم که به آن عشق بورزم و نه عشق از آن بگیرم. می‌دانم باید بپذیرم که این زندگی من است. ولی گاهی ماندن در این پذیرش سخت می‌شود.

هفته پیش که تهران رفتم تجربه جدیدی با میم داشتم. دعوتم کرد خانه‌شان. خانه‌ای که در آن زندگی می‌کند. واقعا عجیب بود. نه توانستم بفهمم برای چه این کار را کرد نه توانستم بپرسم که معنایش از این کار چیست. 

دویست چهل و نهم

باید سریع‌تر از این خانه بروم. ده سال در این خانه بوده‌ام و الان نیاز دارم خانه را مخصوصا که ماضی‌یار ازدواج کرده است عوض کنم. حتی دلم می‌خواهد وسایلم را هم عوض کنم، اما توان این یکی را ندارم. دنبال خانه‌ام. نیاز دارم که مردی همراهم باشد که بنگاهی‌ها با چشمان و کلامشان آزارم ندهند. شوهر خواهرم با همه سر شلوغی‌هایش سعی می‌کند تماس بگیرد و هماهنگ کند، اما به نتیجه نمی‌رسد. از بابا هم نباید انتظار داشته باشم. خیلی اینطور کارها برایش سخت است. دوتا خانه برایم پیدا کرد، اما خیلی راغب نیست. خودش هم هی می‌گوید با همسر خواهرم بروم. دوستانم هم نیستند. یعنی دوستی نمانده در شهر خودم. ع هم تا دو ماه دیگر از ایران می‌رود. باورم نمی‌شود، تنهای تنها می‌شوم در این شهر. ه و م هستند، اما درگیر کودک شیرینشانند. وقتی برای من ندارند. با اینکه واقعا تلاش می‌کنند که همراهم باشند. رفتن ع برایم مثل تیر خلاص است. بمانم شهر خودم که چه بشود؟ بروم تهران بهتر نیست؟ با این پول من البته نمی‌توانم خانه بخرم احتمالا. به امید خانواده‌ام هستم. البته که آدمی فقط باید به امید خدا و خودش باشد. این هم از بزرگسالی سخت. 

دویست و چهل و هشتم

ده روز پیش در سوگ از دست دادن یکی از عزیزانم بودم. مرگ ناگهانی واقعا شوک‌آور است. احساسات عجیبی را تجربه کردم. از دست دادن پدر و مادرم برایم پررنگ شد و غم غریبی جانم را گرفت. احساس کردم به جایی تعلق ندارم. به این فکر کردم وقتی خودم بمیرم دوست ندارم در این شهری که زندگی می‌کنم دفن شوم. کسی از بستگانم در این شهر دفن نشده است، مزاری برای زاری در این شهر نبوده است و چنان خودم را تنها دیدم که دلم خواست مرگ روزی راهش را به تنم باز کند که خاکی برای آرمیدن داشته باشم. با اینکه در وصیت‌نامه‌ام تاکید کرده‌ام بدنم را به دانشگاه بدهند، اما نمی‌دانم چرا اینقدر مردن در جایی که به آن باید تعلق داشت، برایم پررنگ شد.

یک هفته تهران بودم. میم هر شب آمد دنبالم. حتی برای نیم ساعت چایی خوردن. تجربه فوق‌العاده‌ای بود. حرف می‌زدیم، از روزمره می‌گفتیم، سکوت می‌کردیم، چای می‌نوشیدیم. حالمان باهم خیلی خوب بود. با خستگی و سرشلوغی برای همدیگر وقت گذاشتیم. خیلی همه چیز متفاوت بود. کمی ترسیدم؛ از اینکه بخواهم وقتم را به فکر کردن به میم اختصاص دهم ترسیدم. از اینکه بخواهم با او رویابافی کنم ترسیدم. حالا در شهر خودم هستم. باید ببینم این هفته چطور به من می‌گذرد. غم سوگ سنگینم کرده است، اما شوری که میم به جانم ریخت ملغمه‌ای شد از حس مرگ و زندگی. هر دو بسیار پررنگ.