اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

نود

احساس می‌کنم برای برگشتن به ایران تحت فشار وی قرار دارم. حرفش شد که من برگردم درسم را تمام کنم و او هم کارش را ادامه دهد و بعد برای بعدش باهم فکری بکنیم. اما او این حرف را به منزله تصمیم نهایی برداشت کرد. چون واقعا دلش می‌خواهد من برگردم و او تنها باشد. می‌گفت: نیاز داریم از هم جدا باشیم تا به رابطه‌مان فکر کنیم. می‌گوید دیگر دوست‌داشتنی در کار نیست. برای من حرف‌هایش عجیب و تحمل‌ناپذیر است. هرچند هر وقت حرفی می‌زند فقط می‌گویم متوجه می‌شوم و درکت می‌کنم؛ اما واقعیت چیز دیگری است. به همین راحتی کنار گذاشته بشوم و حضورم تحمیلی باشد، روانم را داغون کرده است. نمی‌توانم درباره‌اش حرف بزنم. می‌ترسم حرف بزنم. وی می‌خواهد این خانه‌ای را که در آن هستیم به زودی تحویل دهد. هی می‌گوید بعد از رفتن تو. می‌خواهم خانه یک نفره بگیرم و این به این معناست که منتظر برگشت من بعد از شش ماه هم نیست. درست جواب نمی‌دهد و من فقط دارم در فشار تصمیمی که او برایم گرفته له می‌شوم. برگردم ایران در این وضعیت که چه کار کنم؟ مگر می‌توانم سر کار بروم؟ مگر می‌توانم درآمد داشته باشم؟ اوضاع اقتصادی بهم ریخته است. آدم‌ها همه دارند تلاش می‌کنند از ایران بروند، بعد من در این اوضاع برگردم؟ به واقع می‌ترسم. خیلی هم می‌ترسم. وی به همه گفته من می‌خواهم برگردم. هر مهمانی‌ای می‌خواهد برگزار شود، می‌گوید صبر کنید تا الف هم بیاید! حتی یک شی گرانقیمت هم که دوستی سفارش داده بود، خریده تا من به آن‌ها برسانم. عجیب اوضاعی است.

من واقعا ترسیده‌ام. از جدایی، از توضیح به دیگری، از اینکه درگیر بدبختی‌های مالی شوم. از همه چیز ترسیده‌ام.

هشتاد و نهم

به میم گفتم می‌خواهم برگردم ایران. تعجب‌زده گفت: برای چی؟ بدم فرودگاه رو ببندن راهت ندن. بعد کمی حرف زد و یکهو گفت: کاش می‌تونستم به اندازه کافی دعوات کنم. گفتم: دعوا کن لطفا. و این شروع دو ساعت حرف زدن شد. 

هشتاد و سوم

هوا عجیب سرد شده است. اینجا سیستم گرمایشی درست و حسابی هم ندارد. حتی خیلی از خانه‌ها ازجمله خانه‌ی ما لوله‌کشی آب گرم هم ندارد. آب گرم فقط در حمام و آن هم در مدت زمان کوتاه است؛ چون آبگرمکن‌ها برقی است و آنچنان جانی ندارد! وقتی هم هوا سرد باشد، آدم دلش نمی‌خواهد از زیر پتو بیرون بیاید. مثالش همین امروز که از 8 صبح بیدار بودم اما ساعت 11 با کش و قوس فراوان و خوردن چای دوبل و سوبل از جایم بلند شدم. چشم‌هایم بسکه زیر پتو بود و نمی‌خواستم نور روز را ببینم درد می‌کند! باید قبل از تمام شدن آذر همه کارهایم را جمع و جور کنم. حوصله رسیدن به ددلاین و استرس کشیدن بیش از اندازه را ندارم. به خودم فکر می‌کنم که چند وقت پیش به شدت دنبال برگشتن به ایران بودم و انجام کارهایی که سال‌هاست آرزویش را دارم. اما الان جز رخوت و ناامیدی چیزی همراهم نیست. آن شور و شوق اندکی هم که داشتم پر زده است و رفته که رفته.

چقدر زندگی کردن و ادامه دادن و زنده بودن سخت است. همه چیز انسان در رنج می‌گذرد و درد روی درد می‌آید. 

هشتاد و یکم

بالاخره بعد از چند ماه نشستم سر کار پایان‌نامه‌ام. الان استرس گرفته‌ام و نمی‌دانم تا آخر این ماه کارهایش تمام می‌شود یا نه؟ این استرس از آن‌هایی است که وادارم می‌کند کار کنم، چون همیشه ددلاین برایم مهم بوده است. البته همیشه هم مهم بوده، که زودتر از دیگری کارم را بفرستم اما این چندماه چون دور از هیاهوی همکلاسی‌هایم بودم چیزی رویم اثرگذار نبوده است. شرم آور است! حتی استرس را هم از استری «دیگری» می‌گیرم.

الان هم وسط نوشتن، عکس بابا و مامان در خانه پدری بابا باز کردم و گریه می‌کنم. 

وضعیت رقت‌باری است. اما حداقلش خوشحالم هرطور هست شروع کردم به انجام کارهای پایان‌نامه‌ام. حالا چه فرقی دارد، با استرس ددلاین باشد، خودانگیخته باشد، با استرس دیگری باشد. مهم این است که انجامش دهم و رو به جلو روم. 

هشتاد

اخبار ایران، وضعیت روانی خودم و کارهای روی هم تلنبار شده از موقعیتم چیزی ساخته که برای هر حرکتی ناتوانم. امدادرسی جز خودم نیست. باید عبور کنم، وگرنه می‌مانم در چاه عمیقی که دست و پا زدن زیاد در آن دارد، خفه‌ام می‌کند. 

هفتاد و سوم

از بس گریه کرده‌ام حال خودم را درست نمی‌فهمم. نمی‌دانم چطور اینقدر نمی‌توانم تحمل کنم. چطور اینقدر می‌شکنم و چطور اینقدر ضعیف و ناشجاع و نارسته هستم. خودم را نمی‌فهمم. چیزی نیست که خودم را با آن گول بزنم. ماجرای مهسا امینی، امیرحسین خادمی و دیگر اتفاقاتی که دارد در ایران می‌افتد هم مزید بر علت شده. صورتشان از جلوی چشمم کنار نمی‌رود. خشمگینم. دلم می‌خواهد کاری کنم اما از پس روان خودم هم برنمی‌آیم چه برسد به کار دیگر. تنها شانسم این است که خود تراپیستم پیام داد اگر جلسه فوری می‌خواهم بگویم. طبعا چیزی نگفتم و خودش دست به کار شد و زمانی برایم خالی کرد.

کاش خودم را جمع و جور کنم.

هفتادم

چند بار در این چند روز پنجره نوشتن را باز کرده باشم خوب است؟ برای خودم هزار بار شد. می‌آمدم اینجا که از حال و روزم بنویسم، اما بعد از دو سه خط همه را پاک می‌کردم و صفحه را می‌بستم، کیبورد را رها می‌کردم و می‌رفتم سمت تختم. حتی حوصله نوشتن هم نداشتم چه برسد به اینکه بخواهم برای خودم تحلیلی هم از خودم بدهم. موقعیت عجیبی را می‌گذرانم. ترس همه وجودم را گرفته، اضطراب روی بدنم اثر گذاشته و جسمم خسته و دردآلود است. کمرم مثل هشت ماه پیش تیر می‌کشد و دردش اضطراب قفل شدن بدنم را دو برابر می‌کند. این هفته تراپی نداشتم. همه چیز روی هم تلمبار شده است. میم کنارم بوده و حواسش را به من داده، اما نتوانستم ازش بخواهم که رودر رو باهم صحبت کنیم. می‌گوید باید دارو مصرف کنم. تراپیستم می‌گوید دارو نیاز نیست. میم کمی سر اینکه روانکاوی آیا الان به درد روان من می‌خورد یا نه حرف زد. خودم هم می‌دانم در این موقعیت پرفشاری که دارم باید چیزی باشد که به الان من توجه کند، و گذشته و روان من را عمیق نکاود، اما راهی است که خودم انتخاب کردم. دلم می‌خواهد سر تراپیستم داد بزنم بگویم من الان نیاز به این دارم انگیزه برای ادامه پیدا کنم، نه اینکه هر شب به پنجره خانه نگاه کنم که می‌توانم از این پنجره کوچک خودم را به پایین پرت کنم یا نه؟ من درمانده‌ام. بدنم خالی کرده. حتی پیاده‌روی‌های تخمی عصرانه‌ام را هم نمی‌توانم تا خط فرضی پایانم ادامه دهم. خسته می‌شوم، برای غذا درست کردن، برای غذا خوردن، برای هرکاری کردن، وا می‌دهم. 

ویزای دوستانم هم آمد. حالا از یک ماه دیگر تفاوت ساعتی‌مان 12 ساعت می‌شود. دیگر امیدی به دیدنشان ندارم. روزی که برگردیم ایران، خیلی خالی‌تر از قبلیم.

پنجاه و ششم

فکر نمی‌کنم تو هیچ دوره‌ای از زندگی چنین رخوتی را تجربه کرده باشم. کار دارم، بسیار هم کار دارم؛ اما هیچ انگیزه و شوقی برای کار کردن نیست.به  یک بی‌عملی عجیبی گرفتارم. شب‌ها رویای کار و تلاش می‌بینم، صبح‌ها همینطور در شبکه‌های مجازی می‌چرخم و می‌چرخم و می‌چرخم. از اینکه از این شبکه‌ها هم بیرون بیایم می‌ترسم. می‌ترسم تنها و تنهاتر از قبل شوم. چه روزهای عجیب و تخمی‌ای را می‌گذرانم. کاش برای خودم کاری می‌کردم. کمک تراپیستم را دارم؛ اما کافی نیست. چه چیزی درونم مرده که اجازه هیچ حرکتی را نمی‌دهد. همه زمانم در رویا می‌چرخد، کاش حداقل این رویاها محرکی بودند برای ادامه دادن. 

هیچ فریادرسی نیست.

سی و سوم

از صبح تا شب تنها هستم. تقریبا حوصله هیچ کاری را ندارم. وی شب‌ها بیدار می‌ماند معمولا. صبح‌ها که من بیدارم خواب است و نزدیک ظهر می‌رود دانشگاه و تا شب می‌ماند. نهایت وقتی که باهم صرف می‌کنیم صبحت‌های کوتاه و دیدن فیلم است. دلم می‌خواهد بهش بگویم حداقل برنامه خواب و بیداری‌اش را با من تنظیم کند چون هرچه زودتر برود دانشگاه بهتر است و منم به کلاس‌هایم میرسم اما می‌ترسم احساس کند که من می‌خواهم فضای او را بگیرم. وقتی هم روی برنامه پیش نرود حالش گرفته می‌شود و تلخی‌هایش زیاد. الان می‌خواهد برنامه‌های ورزشی دانشگاه را هم ثبت نام کند و دیگر کلا وقتی برای من نمی‌ماند. درستش این است که هم او به من فکر کند هم من به خودم و خودم را از این لجن رخوت بیرون بکشم. 
واقعا نیاز به معاشر دارم. کسی که روزانه با او حرف بزنم و در همین کشور لعنتی باشد. با هم برویم بیرون و کمی احساس زنده بودن بکنم.

سی‌ام

دیشب بعد از مدت‌ها باهم خوابیدیم، آن هم به خواست من. وی چندبار در این چند روز درخواستم را رد کرده بود؛ اما بالاخره دیشب بعد از اینکه یک بار بوسیدن‌هایم را نادیده گرفته بود و زیر لب گفت اصلا حوصله ندارم بالاخره آخر شب راضی شد. کاری نکردم. خودش پیش قدم شد. اما هر کاری که می‌کردم نخواستنش توی چشمم بود. نمی‌دانم چرا خیلی برای او این حق را قائل نیستم که روزی نخواهد سکس کنیم. خودم را دراین مورد کاملا محق می‌دانم و خیلی روزها خودم را کنار می‌کشم و اصلا دلم نمی‌خواهد حتی دستم را بگیرد. و موضوعی که اذیتم می‌کند این است که او وقتی کنار می‌کشد مسئله من هستم. یعنی من به خودم ربطش می‌دهم درصورتی که شاید اینطور نباشد. هرچند نخواستن این روزهایش کاملا برمی‌گردد به بودن من. خودش گفت. گفت خیلی نیاز به سکس دارم؛ اما نه با تو. من هم مثل همیشه گفتم درکت می‌کنم. صدای درونم می‌گفت: «حق دارد. چه چیز تو را دوست داشته باشد؟ همین که این چند سال هم با تو بوده خیلی است. این همه دختر زیبا با هیکل آنچنانی بیاید با تو که چند وجب بیشتر نیستی!» 

وی همان ماه‌های اول آشنایی‌مان یک روز به من گفت راستش قیافه‌ات آن چیزی نیست که من دوست داشته باشم. تو توی تایپ من نیستی اما سرزندگی و اخلاقت را دوست دارم و این برایم کافی است و من احمق هم سر تکان دادم که درکت می‌کنم. طبیعی است. آدم باید منطقی باشد. چرا؟ چرا اینقدر تخریب شدن خودم را عادی می‌دانستم. نمی‌دانم. می‌ترسیدم وی هم من را مثل میم پس بزند؟ می‌ترسیدم طردم کند؟ 

بنده خدا وی که به خاطر سرزندگی و شادابی‌ام من را انتخاب کرد، این سرزندگی شاید دو سه ماه بود. بعد من آنقدر در شوک بودن با او و جدا شدن از میم بودم که سه چهار سال اول زندگیمان را با افسردگی طی کردم. وی فقط به خاطر مرام و دلسوزی با من ماند و حالا او هم مثل من به این نتیجه رسیده که باید خیلی چیزها را با خودش حل کند تا بتواند به این زندگی ادامه بدهد. هرچند او اصرارش به بودن ولو بدون سکس خوب و حال خوب است. چون فکر می‌کند بعد از من با هیچکس نمی‌تواند وارد رابطه شود. او رابطه‌ای را می‌خواهد که کسی دوستش داشته باشد. مثل من باشد که از ترس طرد نشدن همه را دوست دارد. 

این همه حقیر بودنم از کجا می‌آید؟ چرا نمی‌توانم کمی عزت نفس داشته باشم؟ چرا اینقدر ذلیل و زبانم در ارتباط با آدم‌ها؟