اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

پنجاه و ششم

فکر نمی‌کنم تو هیچ دوره‌ای از زندگی چنین رخوتی را تجربه کرده باشم. کار دارم، بسیار هم کار دارم؛ اما هیچ انگیزه و شوقی برای کار کردن نیست.به  یک بی‌عملی عجیبی گرفتارم. شب‌ها رویای کار و تلاش می‌بینم، صبح‌ها همینطور در شبکه‌های مجازی می‌چرخم و می‌چرخم و می‌چرخم. از اینکه از این شبکه‌ها هم بیرون بیایم می‌ترسم. می‌ترسم تنها و تنهاتر از قبل شوم. چه روزهای عجیب و تخمی‌ای را می‌گذرانم. کاش برای خودم کاری می‌کردم. کمک تراپیستم را دارم؛ اما کافی نیست. چه چیزی درونم مرده که اجازه هیچ حرکتی را نمی‌دهد. همه زمانم در رویا می‌چرخد، کاش حداقل این رویاها محرکی بودند برای ادامه دادن. 

هیچ فریادرسی نیست.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد