اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

صد و هفتاد و هفتم

نمی‌دانم اینجا نوشتم یا نه، ولی از کارم استعفا دادم. هنوز کامل کار را تحویل نداده‌ام، کسی را جای خودم معرفی کردم و گفتم تا زمانی که فرد معرفی شده جا گیر شود، می‌مانم. امیدوارم تا آخر هفتۀ دیگر جاگیر شود و من از اول اردیبهشت کامل از کار جدا شده باشم. البته که کارفرما گفته به عنوان مشاور بمانم، اما هنوز نمی‌دانم مدل مالی‌ای که برای مشاور می‌توانم تعریف کنم چیست. حوصله هم ندارم فکر کنم. نمی‌دانم چرا این‌قدر از درون پر از رخوتم. 

چرا از کارم آمدم بیرون؟ چون سه چهار سال است برای تغییر فیلدم دارم درس می‌خوانم و کارهای دیگری می‌کنم، اما تا دوسال دیگر حداقل از فیلد جدید درآمدی نمی‌توانم داشته باشم، اما نیاز است که برایش بخوانم و کارگاه شرکت کنم و کارورزی کنم. با کار تمام وقتی که من داشتم تقریبا هیچ‌کدام از این فعالیت‌ها را نمی‌توانستم به درستی داشته باشم. و مهم‌تر اینکه این دو کارم از هم دورند. در مسیر هم نیستند و باید کم کم کار قبلی را کنار گذاشت تا بتوانم وارد فیلد جدید شوم.

 به صورت پروژه‌ای کارهایی دارم، آن‌ها را پی بگیرم برای درآمدش. امیدوارم در طول کار فریلنسری دچار فرسایش و رخوت نشوم. مکان جدید را برای کار کردن رزرو کرده‌ام که مثل این دوماه اخیر از خانه کار نکنم. چون در خانه کار کردن مساوی است با گریه و گریه و گریه. باید دوباره روانپزشکم صحبت کنم. خیلی وقت است می‌خواهم صحبت کنم، اما از زیرش در می‌روم. تمرکزم پایین است. کارایی‌ام کم است و گریه‌ها و غم‌هایم زیاد است. نیاز به تعادل دارم.


چقدر عجیب است. از روزمرگی‌ها می‌نویسم و می‌خواهم بهتر شوم، کنار گوش‌مان هم خبر از جنگ و بستن پروازهاست. به چه امیدی پیش می‌روم؟ نمی‌دانم. دیشب دوستی از آن کشوری که زندگی می‌کردم پیام داد و چندسوال تخصصی توی حوزه کاری‌ام پرسید. من هم با حوصله جوابش را دادم. بعد حسرت این را خوردم که اگر هنوز در آن کشور بودم، من هم مثل این دوستم آن دورۀ رایگان را که مربوط به فیلد جدیدم هست، می‌رفتم و چقدر شرایط برایم تغییر می‌کرد. پیش بردن زندگی بدون داشتن مراقب و مراقبت کردن از دیگری، برایم سخت است. 

صد و شصت و هفتم

با اینکه زیر فشار زیادی‌ام، اما دلم می‌خواهد کمی دربارۀ این روزها بنویسم. چیزی که تجربه می‌کنم جدید است. دیروز تولد میم بود و برایش تی‌شرتی از جاجرود خریدم. تا ساعت 9 شب منتظر ماندم ببینم حرفی می‌زند یا نه؟ دیدم نه پیامی داده نه زنگی زده. پیام دادم خانه‌ای؟ گفت آره. گفتم چیزی برایت نیامده؟ گفت تو فرستاده بودی؟ گفتم پس کی فرستاده؟ پوشید و کلی عکس گرفت و خوشحالی کرد. اما من جور دیگری توی ذهنم تصویرسازی کرده بودم. اینکه او به دستش می‌رسد زنگ می‌زند و صدای قشنگش را با هیجانی ریز و لبخندی که از پشت تلفن می‌توانم تصور کنم، می‌شنوم. خنگ‌بازی‌اش نگذاشت تصویر توی ذهنم واقعی‌ شود. خوشحال بودم برایش چیزی خریدم، واکنشش برایم خوشایند بود.

 توی این چند هفته همه چیز حول روابط جن.سی می‌گذرد. تمام شرم من ریخته است و چنان درگیر بودن با او غرق شدن در حرف‌هایش هستم که برایم عجیب است. دیشب در حرف‌هایمان به میم گفتم که برای من این نوع ارتباط با تو خیلی جدید است. من همیشه دوست داشتم در سکس کنترل امور را داشته باشم و خیلی گاهی اوقات خسته و کلافه می‌شدم؛ اما الان با تو خودم را می‌دهم دست تو و این برایم عجیب است و لذت‎بخش. گفت: فکر نمی‌کنی این نشان دهندۀ یک رابطۀ سالم و امن باشد؟ گفتم چرا. گفت آرامش داری؟ گفتم زیاد. این آرامش برایم عجیب بود. اینکه بخواهم خودم را بسپارم به دست مردی عجیب بود. چقدر آدم در روابط مختلف، روندهای مختلفی را طی می‌کند. چقدر همه چیز برایم متفاوت شده است. چقدر از پوست خودم بیرون آمده‌ام. چقدر می‌توانم بدون اینکه شرمگین بشوم از تمایلاتم حرف بزنم، چقدر می‌تواند رها باشم و لذت‌جویی کنم. چقدر با این لذت‌جویی‌ام در صلح‌ام. 

چیز دیگری که برایم تازگی دارد، حرف‌هایی است که میم دربارۀ ظاهرم می‌زند. چند شب پیش عکسی از نیمۀ صورتم فرستادم و گفت«دارم دیوونه میشم از قشنگیت». باورم نمی‌شد. گفتم بهش. چیزهای دیگری هم در ادامه تعریف کردن‌هایش گفت. بعد گفت حق داری. می‌فهمم که باورش برایت سخت باشد. در رابطه‌ای که قبلا بودی نمی‌دانسته که باید بگوید، نمی‌توانسته که بگوید. او داشت همینطور از من تعریف می‌کرد و من همینطور کرور کرور اشک ریختم. او دلداری‌ام می‌داد و من داشتم در خودم کنکاش می‌کردم که چرا باورم نمی‌شود. ازش پرسیدم چون الان تحریک شده‌ای از من تعریف می‌کنی؟ گفت چون زیبایی تحریک می‌شوم. باز برایم عجیب بود. باز باورش برایم سخت بود. مگر می‌شود کسی این چنین از من بگوید؟ چه بر سر من آمده؟ شبش یادم آمد که شاید خیلی موقعیتی که داریم به حرف‌هایش ربطی نداشته باشد. یاد آن شبی افتادم که سال‌ها پیش وقتی از شهر من می‌خواست برگردد تهران، برایم شعری فرستاد در توصیف زیبایی چشم‌هایم. یادم که آمد کمی حرف‌هایش برایم پذیرش بیشتری داشت.


صد و شصت و پنجم

هفتۀ پیش به یکی از همکارانم پیام صوتی دادم که تا به حال همدیگر را ندیده‌ایم. پیام داد که چقدر صدای زیبایی داری و تشکر کردم. در ادامه پیامش گفت که صدایت تیری است در قلب مردان، یا چنین چیزی. خنده‌ام گرفت. متوجه تمایز صدایم هستم اما اینکه اثر گذار در روابط باشد خیر. بیشتر صدایم کودکانه است. به خنده و شوخی برای بقیه تعریف کردم و برای میم هم. گفت صدای تو قشنگ و زنانه است. گفتم تنها چیزی نیست که نیست زنانه بودن است. بعد گفت در هر صورت خوب است و جنسیت دارد و فلان و بهمان. بعد یکهو یادم آمد که ماضی‌یارم (از این به بعد به وی می‌گویم ماضی‌یار) اولین باری که صدای من را شنیده بود گفته بود این چه صدای عجیبی دارد، کی با این می‌رود توی رابطه! جالب اینجاست که این‌ها را برای من تعریف کرده بود و من به نظرم عادی آمده بود که کسی از صدای من خوشش نیاید. این‌قدر برایم عادی بود که متوجه این نبودم چطور آدمی که نه از صدای من خوشش می‌آید نه از صورتم می‌خواهم وارد رابطه شوم. چه اصراری داشتم که چیزهای اولیه را نادیده بگیرم و به خودم بقبولانم که خوب بودنم برای او کافی است. کافی نبود. بدیهیات وارد رابطه شدن با یک آدم اول ظاهر است. من چطور این بدیهیات را نمی‌دیدم. هرچند از آن بستر خانوادگی که من می‌آیم که همۀ ارزش‌هایش خلاصه می‌شود در ارزش‌های اخلاقی چنین تفکری عجیب نیست. مادر و پدر من همیشه روی نکته تاکید داشتند که باید سیرت درست داشته باشیم. باید کتاب بخوانی. باید فکر کنی. باید به مردم فکر کنی. باید رسالت اجتماعی داشته باشی. باید دیگران را به خودت ترجیح دهی و از این‌جور ارزش‌های سخت‌گیرانه. یادم است مادرم حتی برای عروسی من آرایشگاه نرفت. نباید به صورت رسید. کسی که به صورت می‌رسد از سیرتش عقب مانده است. 

چه می‌دانستم که این‌ها هم مهم است. 

صد و شصت و سوم

ساعت چهار صبح از خواب بلند شدم. تشنه بودم. رفتم سر یخچال و آخر آبی که در بطری بود سرک کشیدم. هنوز گلوی‌ام خشک بود، یکی از ماگ‌ها را برداشتم و از شیر پر از آب کردم. آن‌قدر هول‌هولی آب را سر کشیدم که یک لحظه گمان بردم نفسم قطع شده است. سرفه کردم و دهانم را با دست‌هایم پاک کردم و رفتم روی تخت افتادم. خواب از سرم پریده بود. دهانم از خشکی درآمده بود. کمی غلت زدم. گوشی‌ام را چک کردم. خبری نبود. بلند شدم زدمش به شارژ. دوباره افتادم روی تخت. غلت زدم. همین‌طور رویا پشت رویا می‌آمد. فکرم مشغول بود. توی هپروتی بودم که خواب نبود. بافتن و بافتن و بافتن بود. تصوری از آینده. گاهی خنده روی لب‌هایم، گاهی بغضی در گلویم. ساعت زنگ 6:30 را زد. بلند شدم. قهوه را گذاشتم و رفتم دوش بگیرم. چشم‌هایم درد می‌کرد. دلم می‌خواست بخوابم. خوابم نمی‌برد. رفتم سر گوشی. یکهو عکس واتسپ وی توجهم را جلب کرد. سربند من سرش بود. روی کوهی ایستاده بود. کنجکاوی کردم. رفتم عکس‌های تلگرامش را چک کردم. عکسی قبل از این عکسش بود که ندیده بودم. می‌خندید. کنار بندر بزرگ تکیه داده بود. با آن هوای جادویی. نمی‌شناختمش. گریه‌ام گرفت. دلم برایش تنگ شد. گالری گوشی را باز کردم. عکس‌هایمان را دوباره دیدم. زار زار گریه کردم. عکس یلدای پیش که جفتمان تیپ زده بودیم و می‌خندیدیم. عکس کوه رفتنمان. هایک رفتنمان. پیش میمون‌ها بودن. دیدن فیلمی که می‌گفت این برای الف است. دیدن فیلمی که دست‌هایش را گذاشته بود روی لب‌هایش و تند تند می‌بوسید و به سمت من می‌فرستاد. زار زار گریه کردم.

سیگار کشیدم. قهوه‌ام را خوردم و با چشم‌های ورم کرده و سری منگ آمدم سر کار.

صد و پنجاه و نهم

دیروز همه چیز تمام شد. مهر جدایی خورد توی شناسنامه‌ام. توی محضر کنار مادرم و دوست عزیزم عین همدیگر را در آغوش گرفتیم و گریه کردیم. عجیب بود. چه لحظاتی را گذراندم. حالا دیگر همه چیز تمام شده است. من مانده‌ام و بغض عجیبی که هر چند ساعت یکبار به دریایی از اشک تبدیل می‌شود. دوتا از دوستان دیگرم هم آمدند. قشنگ‌ترین اتفاق بودن آدم‌ها کنارم بود. بردنم خانه خودشان. تا شب پیششان بودم و با آن‌ها گریه کردم و کمی سوگواری کردم. میم هم مراقبم بود. پیام می‌داد، حرف می‌زد، می‌خنداندم و حامی بود. امروز صبح که بیدار شدم آهنگ نیما مسیحا و سارا نایینی را شنیدم و انگار برای من خوانده باشنش. دل سیر با آن گریه کردم. باز میم پیام داد و دلم قرص است به مراقبت او. 

دل‌تنگ وی هستم. اما گریه‌هایم برای نبودن او نیست. کارمان درست و منطقی بود. گریه‌هایم برای خودم و راه سختی است که در پیش دارم. برای زندگی جدیدی است که باید تنهایی به پیش ببرم. عین عزیزم بعد از خوانده شده صیغه طلاق بغلم کرد و گفت تولدت مبارک.

صد و پنجاه و هشتم

چقدر دلم نمی‌خواهد زن قوی باشم و از پس این روزها تنهایی بربیایم. دلم می‌خواهد الان یک آدم وابسته بودم که به هوای دیگری کارها را پیش می‌برد. نیاز نبود خودش را در خانه تنها ببیند، به تنهایی به آینده فکر کند و رنج بدبختی را تنهایی به دوش بکشد. آدم‌های زیادی دور و برم هستند، اما تهش برای هرچیزی خودم هستم و خودم. خیلی از آرزوها را باید دفن کرد، خیلی از رویاها را باید از نو نوشت. از کوچک‌ترین چیزها می‌ترسم. دیشب توی خانه تنها به تلوزیون زل زده بودم و فیلمی می‌دیدم. زنگ در خانه زده شد. دلم هری ریخت. ساعت 9 شب چه کسی با من کار دارد؟ اینقدر آشفته شدم که نمی‌دانستم باید چطور برخورد کنم. بلند شدم به خانه نگاه کردم، اگر کسی باشد که نیاز به تعارف کردن و داخل خانه راه دادن باشد، چی؟ خانه آشوب است. سرم را می‌چرخاندم و از دور توی تصویری که می‌دیدم، پدر وی را تشخیص دادم. ضربان قلبم تندتر شد. انگار که آمده باشند، دستگیرم کنند. قدم‌هایم سنگین بود و به جلو نمی‌رفت. دوباره زنگ در را زدند. مضطرب آیفون را برداشتم. بله؟ منزل فلانی؟ خیر، طبقه سه را بزنید! پیک بود. از آمدن پیک که آن هم زنگ را اشتباه زده بود، در کسری از ثانیه، داستان‌ها ساختم. دلم برای خودم سوخت. خلقم پایین است. برعکس جسارت‌هایی که در کار الان و کاری که برای آینده دارم برنامه‌ریزی می‌کنم و درسش را می‌خوانم، دارم. دیشب دلم زندگی کردن نمی‌خواست. بیشترش را داشتم گریه می‌کردم. با هرچیز کوچکی گریه‌ام می‌گرفت. باز یاد وی می‌افتادم. دلم می‌خواست توی آن تاریکی شب او پیشم بود. باورم نمی‌شود که دیگر در زندگی‌ام ندارمش. دیشب از آن شب‌هایی بود که توان ادامه دادن بدون وی را نداشتم. توان پذیرفتن دوست نداشته شدن را نداشتم. توان تنها به پیش رفتن و قوی بودن را نداشتم. دیشب دلم می‌خواست خواب همه چیز را تمام می‌کرد. 

روزهای سخت می‌گذرد، اما به سختی و جان‌کندن. 

صد و پنجاه و هفتم

صبح گوشی‌ام عکسی نشان داد از خودم و وی. چقدر عکس قشنگ بود. چقدر قشنگ می‌خندیدم. چقدر لبخند او را دوست داشتم. چقدر در آن عکس و در آن روز حالمان خوب بود. هنور عصبانیتم را از وی دارم. چرا اینقدر دیر گفت. هنوز از خودم عصبانی‌ام. چرا اینقدر غرق در زندگی کردن با وی بودم که چیزی را که می‌دانستم باور نمی‌کردم؟ دلم برایش تنگ است. دلم برای لهجه شیرینش، خنده‌ها قشنگش، مسخره‌بازی‌هایش، لوس کردن‌هایش، غر غر کردن‌هایش، همه و همه تنگ است. هفتۀ دیگر رسما جدا می‌شویم. دیشب مادرش پیام داد الف عزیزم چطوری؟ برنج نمی‌خواهی؟ چیزی نمی‌خواهی برایت بیاورم؟ گفتم نه. بعد دلم برای پدر و مادرش تنگ شد. برای مهربانی‌شان با من، محبتی که همیشه داشتند و یاد روزهای خوش افتادم. دلم نمی‌خواهد به وی برگردم، اما نمی‌توانم فراموش هم بکنم که چه روزهای خوبی را کنار هم داشتیم. چقدر به هم خو گرفته بودیم. چقدر آدمی در تعارض است. هنوز نتوانسته‌ام عکس‌هایمان را پاک کنم. دیدم که او از بیشتر گروه‌های دوستی‌ای که داشتیم آمده بیرون. وی یک پاکسازی انجام داده است. نمی‌دانم شاید برای او راحت‌تر است. وقتی او می‌گوید به من علاقه‌ای نداشته در این دوازده سال، خیلی راحت‌تر با نبودنم هم کنار می‌آید. نمی‌دانم چون درگیر افسردگی است اینطور به نظرش می‌آمده یا نه واقعا همین‌طور است. الان هم نمی‌دانم اصلا در چه حالی است. در هیچ‌کدوم از شبکه‌های اجتماعی فعال نیست و خبری هم از خودش نمی‌دهد. چند وقت پیش فقط خوابی دیده بودم و به وی پیام دادم. گفت خیر است و درگیر آزمایش‌های طولانی رو پژوهشش. نفهمیدم خوب است یا بد؛ چه اتفاقاتی برایش افتاده و چه روزهایی رو از سر گذرانده. اصلا مهم است بدانم؟ دیروز یکی از دوست‌هایم یک جمله‌ای گذاشته بود که عجیب بود برایم. نقل به مضمون این بود: کسی که رابطه‌ای را به بدی تمام نکرده، یعنی اصلا رابطه هیچ‌وقت تمام نشده. 
دلم می‌خواست از حرف‌هایی که دیشب با میم هم زدیم بگویم. رابطه‌مان محسوس تغییر کرده. نوع مراقبتش از من جور دیگری شده. قشنگ است همه چیز، ترسناک هم هست. دلم می‌خواهد ببینمش. حداقل تا دو هفتۀ دیگر فرصت تکان خوردن از شهر خودم را ندارم. نمی‌دانم هم واکنشش به اینکه همدیگر را هم حضوری بدون داشته رابطه فیزیکی ببینیم، چیست. کاش از حال خودم و حال میم دربارۀ این رابطه سردر می‌آوردم. همین رها کردن و لذت بردن هم کافی است. کاش سختش نکنم.

صد و پنجاه و دوم

شب‌ها زود می‌خوابم و روزها زود بیدار می‌شوم. وقتی زود بیدار شوی و کاری نداشته باشی، یا در حقیقت حوصله برای انجام کاری نداشته باشی، می‌نشینی به فکر کردن و فکر کردن و فکردن. بعد هم یک دل سیر گریه می‌کنی و می‌بینی تازه ساعت 7:30 صبح شده است. بد نیست کم کم آماده شوی و بروی سر کار. با اینکه می‌دانی حداقل تا 11 نیروهایت مشغول به کار نمی‌شوند و باز هم باید در خلوت و تنهایی خودت بنشینی به فکر کردن و فکر کردن و فکر کردن. 

امروز بنا بود خانمی بیاید خانه را تمیز کند. هیچ حوصله تمیزکاری ندارم. صبح‌ها تا چراغ آشپزخانه را روشن می‌کنم سوسک‌های ریزی می‌بینم که از نور گه‌گیجه می‌گیرند و می‌خواهند فرار کنند. گاهی می‌گذارم فرار کنند و گاهی هم با یک حرکت می‌کشمشان. در این سال‌ها اولین بار است که چنین خانه درهم‌پاشیده‌ای را دارم تحمل می‌کنم. عجیب است که از یک ماه پیش هیچ دستی نزدم به خانه. نه جارویی، نه تی‌ای، نه گردگیری‌ای. فقط چند وقت یک‌بار ماشین لباس‌شویی و ماشین ظرفشویی را پر و خالی می‌کنم. قبلا دوست داشتم آدم‌ها در خانه رفت‌وآمد کنند؛ اما حالا آنقدر بی‌حوصله‌ام که حتی حرف زدن در خانه خودشان هم برایم سخت است، چه برسد به اینکه بخواهم آدم‌هایی را دور خودم جمع کنم. گاهی از خودم می‌پرسم نکند آن همه دوست و رفیق دور خود جمع کردن کار وی بود؟ البته که او دوست داشت با آدم‌ها بیشتر از با من در ارتباط باشد، اما همۀ این دوستانی که این سال‌ها کنار ما بودند، اول با من آشنا شدند و رفیق هم بودیم و شدیم. نگه‌داری‌شان کار وی بود؟ یا اینکه چون هنوز خلقم پایین است و گیج و عصبی‌ام نمی‌توانم ارتباطاتم را از سر بگیرم؟ نکند این همه آدم را از دست بدهم؟ کاش می‌توانستم بهشان بگویم بهتان احتیاج دارم اما حالا توانش را ندارم. آدم‌ها برای ما و مشکلاتمان صبر می‌کنند؟ اصلا نیاز است این همه آدم دور خودم داشته باشم؟ نیاز است. اگر نبود این یک سال را چطور می‌گذراندم.

از خانه و کثیفی‌اش دور نشوم! چرا بالاخره بعد از این همه مدت زنگ زدم کسی بیاید خانه را تمیز کند؟ ذوق آمدن میم را داشتم. اما بعد از یکشنبه و فروکش کردن آن ذوق و انرژی و گریه کردن‌های مداوم برای خودم و اینکه شاید آخرین ماه سال بتوانیم همدیگر را ببینیم و اصلا شاید اتفاقی بینمان نیفتد، بیخیال خانه شدم. بیخیال جارو کشیدن ساده. بیخیال تمیز بودن و آدم بودن. 

خانه‌ام نمادی از حال واقعی‌ام است. پر است از خورده‌ریزهایی که حالم را نمی‌دانم بد می‌کند یا نه. اصلا اهمیتی برایم دارد این همه کثیفی؟ برای که تمیز کنم؟ خودم که با این شکلی بودنش کنار می‌آیم. این به ذهنم هم می‌رسد، گوشی‌ام پر است از عکس‌های دو نفره با وی، لپ‌تاپم هم. هیچ‌چیز و هیچ‌جایی را نمی‌توانم پاک کنم. هنوز باور تنها بودن، باور بدون وی بودن سخت است.
کمتر از دو هفتۀ دیگر جدایی‌ام رسمی می‌شود. 

صد و پنجاه و یکم

عجب چند روز عجیبی را گذراندم. اصلا حالم را نمی‌فهمیدم. خداروشکر که هورمون‌ها همیشگی نیستند. حالم واقعا خراب بود. الان بهترم. حداقل صحبت با درمانگرم کمی آرامم کرد. انرژی معتدل شده است و دارم به روال قبل ادامه می‌دهم. کمی عقلم سر جا آمده است. از آن سه هفته‌ای که از میم پیشنهاد گرفتم دور شده‌ام انگار. اینطوری احساس می‌کنم بهتر می‌توانم ببینم. الان دارم به این فکر می‌کنم که چطور باید به رابطه با او فکر کنم و روند رابطه با او چطور باید باشد. کمی هم فکر نکنم بهتر است. بگذارم پیش برود. هر اتفاقی افتاد، افتاد. حداقل الان می‌دانم از لحاظ روانی خیلی توان این را ندارم که جست‌وجوگری کنم و کنجکاوی داشته باشم که چه رخ می‌دهد. شاید دارم از سرکوب احساس استفاده می‌کنم، یا شایدم دارم از خودم به طریقی مراقبت می‌کنم. هرچه هست، دل قوی‌دار باید باشد که کمتر صدمه ببینم و در هیچ چاهی خودم را نیاندازم. 

برای درمانگرم از آن روزی گفتم که میم سال‌ها قبل من را پیش یکی از فیلم‌نامه‌نویس‌های معروف برد که دوست صمیمی‌اش است.یادم آمد او چقدر با بودن من کنارش راحت بود و چقدر صرفا من را دوست خودش می‌دانسته، که اگر بیشتر از دوست بودم اینقدر راحت من را درگیر آدم‌های نزدیکش نمی‌کرد. بعد یادم آمد که یکدفعه دعوتم کرد خانۀ آن فیلم‌نامه‌نویس. آن روز خیلی روز تلخ و بدی بود. به من گفت حوصله بیرون رفتن ندارد، بیایم خانۀ دوستش که آن‌جا باهم کار می‌کنند. من هم به هوای بودن دوستش رفتم. یادم است زمستان بود و پالتوی قشنگی را که تازه خریده بود با لباس بافت شیکی ست کرده بودم و پوشیده بودم. از در که وارد شدم و نگاه سرد میم را دیدم حالم عوض شد. با اینکه خانه گرم بود، حتی جرئت نکردم پالتو را دربیاورم. می‌ترسیدم به من حرفی بزند. می‌ترسیدم کار اشتباهی بکنم. از گرما داشتم له‌له می‌زدم و او هم رفت نشست پشت میزش به انجام دادن کارهایش. من هم روی مبل قدیمی نشسته بودم و سقف و دیوارها را نگاه می‌کردم. آن زمان اینترنت و شبکه‌های اجتماعی هم نبود که خودم را سرگرم کنم. فقط دلم خوش بود که گاهی میم سرش را بالا می‌کرد، حرفی می‌زد و جوابی می‌دادم و تمام. گمانم چهار پنج ساعت همین‌طور گذراندم تا دوست فیلم‌نامه‌نویسش آمد. نیم ساعت کنار او نشستم و حرف زدم و رفتم. یادم نمی‌آید چطور به من گذشت آن روز. یعنی از احساسات و آنچه بر من گذشت چیزی خاطرم نیست، اما یادم است که حالم خوش نبود. کلافه بودم و نمی‌دانستم چرا اینطور برخورد کرده است. حس بدی حتما داشتم. شب که به سمت خانه طای عزیزم داشتم برمی‌گشتم، میم برایم اسمس داد. گفت ببخشید امروز اینقدر ان بودم! حالم خوش نبود. حالا از چه چیزی می‌ترسم؟ از اینکه حالش خوش نباشد، من را بگذارد گوشه‌ای، بدون اینکه حرفی بزند و از حالش بگوید و بعد که تمام کثافت‌های درونم بالا آمد و آن خوب نیستی‌هایم رو شد، بگوید ببخشید که ان بودم، حالم خوش نیست.


آلودگی این روزها هی به فکرم می‌اندازد، که با وی می‌ماندی. حداقل در کشوری بودی که آب و هوای خوبی داشت. از سودی که به تو می‌رساند استفاده می‌کردی، حالا دوستت هم نداشت که نداشت، مگر همه باید همدیگر را دوست داشته باشند؟ بعد یادم می‌آید آن کسی که زندگی را تمام کرد من نبودم، وی بود. حتی اگر می‌خواستم هم نمی‌توانستم از او استفادۀ خاصی بکنم.

صد و چهل و هفتم

وقت‌هایی که سرکارم به لپ‌تاپم دسترسی دارم. با گوشی هم وارد وبلاگ نمی‌شوم. دیروز ساعت و نیم از کار زدم بیرون و تا 4 پیاده خانه بودم. افتادم روی تخت و دلم خواست بعد از سال‌ها فیلم فریدا را ببینم. تا شروع کردم به دیدن، گوشی‌ام زنگ خورد. میم بود. تا سلام کرد و سلام کردم و احوالم را پرسید شروع کردم  به گریه کردن. گریه‌ای که تمامی نداشت. سکوت و گریه و کمی هم تعریف ماجراهای دیروز. حالم از این رو به آن رو شد. شنید مرا، همدردی کرد، بعد هم خداحافظی کرد. شب هم با حال خوب و روبه‌راه پیام دادم و از بودنش تشکر کردم. چقدر دیروز عجیب و پیچیده بود.