صبح گوشیام عکسی نشان داد از خودم و وی. چقدر عکس قشنگ بود. چقدر قشنگ میخندیدم. چقدر لبخند او را دوست داشتم. چقدر در آن عکس و در آن روز حالمان خوب بود. هنور عصبانیتم را از وی دارم. چرا اینقدر دیر گفت. هنوز از خودم عصبانیام. چرا اینقدر غرق در زندگی کردن با وی بودم که چیزی را که میدانستم باور نمیکردم؟ دلم برایش تنگ است. دلم برای لهجه شیرینش، خندهها قشنگش، مسخرهبازیهایش، لوس کردنهایش، غر غر کردنهایش، همه و همه تنگ است. هفتۀ دیگر رسما جدا میشویم. دیشب مادرش پیام داد الف عزیزم چطوری؟ برنج نمیخواهی؟ چیزی نمیخواهی برایت بیاورم؟ گفتم نه. بعد دلم برای پدر و مادرش تنگ شد. برای مهربانیشان با من، محبتی که همیشه داشتند و یاد روزهای خوش افتادم. دلم نمیخواهد به وی برگردم، اما نمیتوانم فراموش هم بکنم که چه روزهای خوبی را کنار هم داشتیم. چقدر به هم خو گرفته بودیم. چقدر آدمی در تعارض است. هنوز نتوانستهام عکسهایمان را پاک کنم. دیدم که او از بیشتر گروههای دوستیای که داشتیم آمده بیرون. وی یک پاکسازی انجام داده است. نمیدانم شاید برای او راحتتر است. وقتی او میگوید به من علاقهای نداشته در این دوازده سال، خیلی راحتتر با نبودنم هم کنار میآید. نمیدانم چون درگیر افسردگی است اینطور به نظرش میآمده یا نه واقعا همینطور است. الان هم نمیدانم اصلا در چه حالی است. در هیچکدوم از شبکههای اجتماعی فعال نیست و خبری هم از خودش نمیدهد. چند وقت پیش فقط خوابی دیده بودم و به وی پیام دادم. گفت خیر است و درگیر آزمایشهای طولانی رو پژوهشش. نفهمیدم خوب است یا بد؛ چه اتفاقاتی برایش افتاده و چه روزهایی رو از سر گذرانده. اصلا مهم است بدانم؟ دیروز یکی از دوستهایم یک جملهای گذاشته بود که عجیب بود برایم. نقل به مضمون این بود: کسی که رابطهای را به بدی تمام نکرده، یعنی اصلا رابطه هیچوقت تمام نشده.
دلم میخواست از حرفهایی که دیشب با میم هم زدیم بگویم. رابطهمان محسوس تغییر کرده. نوع مراقبتش از من جور دیگری شده. قشنگ است همه چیز، ترسناک هم هست. دلم میخواهد ببینمش. حداقل تا دو هفتۀ دیگر فرصت تکان خوردن از شهر خودم را ندارم. نمیدانم هم واکنشش به اینکه همدیگر را هم حضوری بدون داشته رابطه فیزیکی ببینیم، چیست. کاش از حال خودم و حال میم دربارۀ این رابطه سردر میآوردم. همین رها کردن و لذت بردن هم کافی است. کاش سختش نکنم.
خیلی سخته این مرحله که توش هستی، قوی باش، دووم میاره می گذره و اونوقت تو مثل یه قو می تونی پر باز کنی
مغز همیشه سعی می کنه فقط قسمتهای خوب رو پررنگ کنه لامصب اون هم وقتی بهش نیازی نیست
آخ امان از این روان!
ممنونم
رابطه با وی برای تو عمیق تر بوده ولی بدون که یه پوست اندازی سخت هم در پیش رو داری ولی بعدش قوی و سلامت به آینده فکر می کنی
امیدوارم، ممنون
با جمله دوستتون موافقم. ذهن خیلی ما رو گول میزنه و همیشه خاطرات خوب رو پررنگ میکنه در حالیکه یادمه وقتی قدیما مینوشتی اکثرا حالت خوب نبود. شاید در ازای اون یک روز لبخند ده روز گریه کرده باشی اما فقط عکس همون روز لبخند رو داری و به یاد میاری.
درست میگی.
رابطه با میم زمان میخواد
بزار همینجور کم کم و مزه مزه پیش بره
آره نسیم درست میگی.
سردرگمم.
متاهل میشین و ناراضی هستین
طلاق میگیرین و ناراضی هستین
و هنوز کاملا جدا نشده از میم حرف میزنین
همه خانمها همین طور هستند؟
شما همیشه با دیدن وجهی از زندگی آدمها، کلیتشون رو قضاوت میکنید؟