اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

صد و نود و ششم

یک جای خیلی خوب پیشنهاد کاری‌ای داده است که مشتاقم کار را شروع کنم، اما هنوز سر حقوق صحبت نکرده‌ایم و رئیس می‌خواهد تلفنی با من صحبت کند. اگر این کار بشود، کاری را که الان انجام می‌دهم واگذار می‌کنم و بیشتر می‌چسبم به حوزۀ جدیدی که می‌خواهم کار کنم. برای حوزۀ جدید هم پیشنهاد کاری دارم و این برایم فوق‌العاده است. از فردا دورۀ ارشدم هم شروع می‌شود و شش ماه دوم سال پر از کار و درسم. برای پیشنهاد کاری جدید در حوزۀ جدید هنوز جرئت نکرده‌ام رزمه بنویسم. نمی‌دانم انگار دستم به نوشتن نمی‌رود. با اینکه استادم پیام داد تمام قد حمایتت می‌کنم باز هم دلم می‌لرزد. از طرفی چند روز پیش استادم ویدیویی در اینستاگرام گذاشته بود و توی کپشن از من تشکر کرده بود برای کاری که کرده بودم و من را همکارش خطاب کرده بود. این برایم فوق‌العاده ارزشمند بود. همه چیز رو به روال است و خوب پیش می‌رود، غیر از رابطه. به‌نظرم طبیعی‌ترین حالت است. همیشه یک چیزی باید بلنگد. میم آن‌قدر سرش شلوغ است که حتی روزهای تعطیل هم به زور وقت پیدا می‌کند که جوابی دهد. آدم جدیدی هم نیست. شاید دانشگاه آدم جدیدی پیدا شد. شاید در کار جدید. هرچند اینقدر همه سنشان از من کمتر است که از پیدا کردن آدمی در جایی دیگر هم ناامیدم. تنهایی حال و روزم خوب است، اما گوشه‌ای از دل و ذهنم می‌خواهد دست کسی در دستم باشد. هفتۀ آینده سفر می‌روم. می‌روم که یکی از عزیزترین‌های زندگی‌ام را ببینم. طای عزیزم هم در حال جدا شدن است. می‌روم که همدمش باشم و بعد که برگشتم تولدم را با آدم‌هایی که اینجا دارم جشن بگیرم. 


زندگی سراسر pain است، با همه خوشی‌ها و روبه‌رشدی‌هایش. 

صد و نود و پنجم

خشم هیجان عجیبی است. گاهی حواست نیست توی وجودت داری‌اش و گاهی این‌قدر در دسترس است که نمی‌دانی چطور مهارش کنی. گاهی یک خاطره باعث می‌شود تمام آن خشم‌هایی را که سعی کرده بودی زورچپان کنی آن پایین‌ها بالا می‌آید. چند روز پیش مادربزرگ دوست مشهدی‌ام به رحمت خدا رفت. غم و سوگی که داشت تجربه می‌کرد من را یاد مرگ مادربزرگم انداخت. مادربزرگم غم زیادی را تجربه کرده بود. تک دختری بود که مادرش پسرها را دوست داشت، سال‌ها از خواهرهای همسرش در خانه نگهداری کرده بود. فرزند جوانش را در جوانی خودش از دست داده بود و شاهد مرگ برادران و مادر و پدر و فرزند و عزیزانی بود که هر برهه‌ای دلبستۀ آن‌ها می‌شد. مرگش در روزهای کرونا بود که نمی‌شد سوگواری جمعی کرد. هر کدام‌مان گوشۀ خانه با ماسک‌هایی که نفسمان را بریده بود، به گریه نشسته بودیم. من با این‌که سوگوار بودم و برایم سخت بود نبودن مادربزرگم، اما انگار باری از روی دوشم برداشته شده بود. انگار دیگر آن نگاه سوپرایگویی را اطرافم نداشتم؛ آن نگاهی که همیشه باید خوب بود و چیزی راضی‌اش نمی‌کرد. مادربزرگم هم به خودش خیلی سخت می‌گرفت و هم به دیگرانی که بهش اجازه می‌دادند. هرچیزی که ما را خوب نشان دهد، اخلاقی بود و ما باید همیشه حواسمان به سوپرایگوی برونمان هم می‌بود. دوستش داشتم. اما این روزها دلم می‌خواهد از یادآوری آن چند روز مرگش فریاد بزنم. دلم نمی‌خواست برایم بار اضافه بود. دلم می‌خواست برایش غم‌ناک بودم و بعد از سال‌ها برمی‌گشتم عقب و می‌گفتم: خدابیامرز با نگاهش چه بلایی سرمان آورد. بعد اصلاح می‌کردم که چه بلایی سر خودش آورد.


خوبم.

صد و نود و چهارم

دو هفتۀ بسیار خوبی را گذراندم. پر از لحظه‌های خوشی و عمیق شدن. ارتباط عمیق با آدم‌هایی گرفتم که سال‌ها آرزوی ارتباط با چنین کیفیتی را داشتم. اشتراکاتم با این آدم‌ها چنان زیاد است، که گاهی باورم نمی‌شود این منم در میان آن‌ها. با این گروه که پایه‌اش از یک گروه آموزشی بود قرارمان بر این بود که «خود بودن» را تجربه کنیم. تا جایی که می‌شود سانسور نکنیم و هیجاناتمان را بشناسیم و بروزش دهیم. کار به شدت سختی است، اما همه‌مان داریم کم‌کم یاد می‌گیریم. تجربۀ عجیبی است. این حد از دسترسی به خود بعضی جاها شگفت‌انگیز است و بعضی جاها ترسناک. من چه کسی هستم؟ 

شما معنای خود بودن برایتان چیست؟