اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

صد و نود و پنجم

خشم هیجان عجیبی است. گاهی حواست نیست توی وجودت داری‌اش و گاهی این‌قدر در دسترس است که نمی‌دانی چطور مهارش کنی. گاهی یک خاطره باعث می‌شود تمام آن خشم‌هایی را که سعی کرده بودی زورچپان کنی آن پایین‌ها بالا می‌آید. چند روز پیش مادربزرگ دوست مشهدی‌ام به رحمت خدا رفت. غم و سوگی که داشت تجربه می‌کرد من را یاد مرگ مادربزرگم انداخت. مادربزرگم غم زیادی را تجربه کرده بود. تک دختری بود که مادرش پسرها را دوست داشت، سال‌ها از خواهرهای همسرش در خانه نگهداری کرده بود. فرزند جوانش را در جوانی خودش از دست داده بود و شاهد مرگ برادران و مادر و پدر و فرزند و عزیزانی بود که هر برهه‌ای دلبستۀ آن‌ها می‌شد. مرگش در روزهای کرونا بود که نمی‌شد سوگواری جمعی کرد. هر کدام‌مان گوشۀ خانه با ماسک‌هایی که نفسمان را بریده بود، به گریه نشسته بودیم. من با این‌که سوگوار بودم و برایم سخت بود نبودن مادربزرگم، اما انگار باری از روی دوشم برداشته شده بود. انگار دیگر آن نگاه سوپرایگویی را اطرافم نداشتم؛ آن نگاهی که همیشه باید خوب بود و چیزی راضی‌اش نمی‌کرد. مادربزرگم هم به خودش خیلی سخت می‌گرفت و هم به دیگرانی که بهش اجازه می‌دادند. هرچیزی که ما را خوب نشان دهد، اخلاقی بود و ما باید همیشه حواسمان به سوپرایگوی برونمان هم می‌بود. دوستش داشتم. اما این روزها دلم می‌خواهد از یادآوری آن چند روز مرگش فریاد بزنم. دلم نمی‌خواست برایم بار اضافه بود. دلم می‌خواست برایش غم‌ناک بودم و بعد از سال‌ها برمی‌گشتم عقب و می‌گفتم: خدابیامرز با نگاهش چه بلایی سرمان آورد. بعد اصلاح می‌کردم که چه بلایی سر خودش آورد.


خوبم.

نظرات 1 + ارسال نظر
لیمو سه‌شنبه 27 شهریور 1403 ساعت 10:55

و چه بلاهایی که این زندگی سر همه ی ما نیاورده...
روحشون شاد باشه عزیزم.

ممنونم

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد