دیروز رفتم باشگاه. نیاز داشتم از خانه والدینام بیرون بزنم. دلم سرزندگی و امید به آینده میخواست. باشگاه هم پر بود از خانمهایی که اضطرابشان را با بپر بپرهای زیاد میخواستند بپوشانند. حالمان کنار هم خوب بود. یک ساعت بدون فکر به آینده و چیزی که در نمیدانیم چیست و در انتظارمان هست، گذراندیم. با خواهرهایم به چیزهای الکی خندیدیم. این بودن کنار هم امیدم را شعلهور کرد. به هر دوستی که فکر میکردم، شاید بتوانم کمکی کنم پیامی دادم و گفتم هر وقت نیاز به صحبت داشتید، من هستم. بیشتر از این کاری از دستم برنمیآید. گاهی دلم میخواهد بدوم در شهر داد بزنم بگویم من کنار تکتکتان هستم. بگویم من میشنومتان. من کنارتان هستم. اما دستهای بسته است.
یک چیز ته ذهنم آزارم میدهد: ماضییار هیچ پیامی نداده و سراغی نگرفته. برایم عجیب است. نگرانش شدم. تلگرام و واتسپ و به روز نشده است. نمیدانم. احساساتم دربارهاش مختلف است. نگرانم، ناراحتم و نمیدانم درست است که از دوستانش پیگیر حال و احوالش باشم یا نه.
خوشحالم برایم پیام گذاشتید و از خودتان خبر دادید. امیدوارم به زودی جنگ تمام شود و آرامش و امنیت به کشورمان برگردد.
نمیدانم شما چطور روزهایتان را میگذرانید. من دل آشوبم. ترس ندیدن آدمها، ترس آواره شدن، ترس از دست دادن برایم خیلی پررنگ است. از مرگ خودم هراسی ندارم. باورم نمیشود چنین روزهایی بر ما میگذرد. خیلی تلخ است. دهانم از این تلخی خشک است. خشک خشک. چه کاری باید انجام داد؟ تمام کتابهایی که دربارۀ جنگ خواندهام در ذهنم میچرخد. روزمرگی آمیخته میشود به ترس و زندگی به مرگ غلبه میکند. خارج از کتاب هم همین است؟
دیشب خیلی خوابم میآمد. صدای پدافندها هم بسیار زیاد بود. چشمهایم را بستم و دستم را گذاشتم روی سینهام. قلبم به شدت میتپید. چندبار نفس عمیق کشیدم. خودم را به دست جریان خواب دادم. خوابم برد. شبهای آینده هم همین میشود؟ نمیدانم.
کاش اگر آمدید اینجا و خواندید از خودتان پیامی بگذارید. از سلامتیتان خبری بدهید.
چه شبی را گذراندیم. ای وای.
هر لحظه به این فکر میکردم که آیا روزی دوباره عزیزان و دوستانم را خواهم دید؟ مرگ چقدر نزدک و ویرانی چقدر محتمل است.
ای وای از جان عزیزانی که رفته است...
دلم میخواهد گوشهای لش کنم و از جایام تکان نخورم. یکی ماساژم بدهد، یکی غذا درست کند، یکی دمای خانه را تنظیم کند، یکی برایم فیلم انتخاب کند، یکی هم ناخنهای دست و پایم را مانیکور پدیکور کند. به چه حالی میدهد. همه چیز هم در سکوت باشد.
دیشب مهمانیای دعوت بودم که چند دوست دورۀ دانشجویی بودند که یکی دوتایشان را چند سالی میشد ندیده بودم. همه مثل قبل بودیم. انتخابهای هجده سالگی همدیگر. در مهمانی احساس تنهایی میکردم. خودم را جزیی از آنها نمیدانستم. با اینکه میزبان عین عزیزم بود، اما خیلی از حرفها و نقلها را نه دلم میخواست بشنوم و نه دلم میخواست اهمیتی برایشان قائل باشم. دلم میخواست فقط از خوراکیهای خوشمزهای که در مهمانی بود بخورم. همه به خوردن ش.راب مشغول بودند و من مزههایشان را میخوردم. باز هم باید به کسی که من را نمیشناخت توضیح میدادم که به او ربطی ندارد که چرا من نمیخورم. بعد هم وقتی سرشان گرم شد چیزهایی میگفتند که چندبار از خودم پرسیدم من اینجا چه کار میکنم؟
این روزها خیلی به این فکر میکنم که زیست اجتماعیام مختل شده. من نیاز دارم با آدمها بنشینم، گفتوگو کنم، یاد بگیرم و لذت ببرم. اما کسانی که اطرافم هستند خیلی از من دورند. قلبی دوستشان دارم، اما دیدگاه مشترک داریم؟ نه. نیازهای مشترک داریم؟ نه. و البته خیلی هم آدمی کنارم نیست. دوستانی که در تهران دارم و همکارم هم هستند این نیاز را برطرف میکنند، اما مسئله این است که من کجا و آنها کجا؟ باید فکری به حال زیست اجتماعیام بکنم. باید گروهی در شهر خودم درست کنم و سعی کنم چیزی را که نیاز دارم، دوست دارم برای خودم فراهم کنم.
دو روز پیش تولد ماضییار بود. تبریک گفتم. او هم با خوشحالی جواب داد. دقت کردم آخرین پیامی که داده بود، پیام تبریک سال نو بود. احتمالا پیام بعدی هم برای تولد من است. دیگر مثل قبل نیست. انگار به نبودنم عادت کرده. چه احساسی دارم از این؟ خوشحال و راحتم. همین که دغدغه او را ندارم برایم کفایت میکند. جالب است که آدمی که این همه سال با او زندگی کردم، خیلی وقت است بخشی از زندگیام نیست. چقدر انسان پیچیده و عجیب است. آیا با میم هم برایم همین میشود؟
سرماخوردهام. دلم میخواست کسی بود نازم را میکشید و برایم غذا درست میکرد. البته بدون اینکه سکوت خانهام را بشکند یا بخواهد حرفی بزند و حرکتی انجام دهد. لذت بردن از سکوت و تنهایی واقعا برایم لذتبخش است. الان فقط صدای جیک جیکی از حیاط میآید و کمی صدای کیبورد! همین کافی نیست برای لذت بردن از زندگی؟ نمیدانم. بیشتر این نمیدانم هم برای این است که آینده مبهم است. آیندهای بدون همراه. شاید چیز عجیبی نباشد. احتمالا اگر تا 60 سالگی دوام بیاورم، اتاقی برای خودم در یکی از خانههای سالمندان بگیرم و زندگی را کنار همسنهایم ادامه دهم. برایم حسرتی نیست و احساس میکنم رضایت درونیای که فعلا از همه چیز دارم، کم و زیاد، گذران زندگی را برایم راحتتر کرده. انگار همه چیز برایم کافی است. باید نگرانش باشم؟ نمیدانم. خودم برای خودم کافی هستم. در کارم رضایت دارم. دارم هنوز یاد میگیرم، استادم خیلی همراه است. مثل همیشه نسبت به آدمهایی که کار را با من شروع کردند یا قبل از من شروع کردند، جلوتر از آنها هستم. هرچند این پیشرو بودن خیلی اوقات میترساندم. از این میترسم نکند دارم به جای آهستگی و پیوستگی، چنان تند میروم که یک جا نفس کم بیاورم و گوشهای بنشینم و ادامه ندهم؟ چقدر از چیزهایی که الان هست میترسم! انگار کافی بودن هم برای ترسناک است. رضایت داشتن، پیشرو بودن، خوب بودن. همه اینها انگار ترسناک است. عادت به یک تلاطم دارم. نه عادت به تلاطم ندارم. از «عادت» کردن به هرچیزی میترسم. اگر نتوانم از عادت دربیایم چی؟ اینجاست که ترسم بالا میآید. شاید هم یکسری چیزها را حق خودم نمیدانم. نمیدانم. نمیدانم.