اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

دویست و دهم

سرم شلوغ شده است. ترم جدید شروع شده، کار جدید بیشتر شده، کار قبلی کم کم دارد واگذار می‌شود. مهمان دارم و آه هم در بساط ندارم. کارها برایم کمی سخت شده. یک چشمم به حساب بانکی‌ام است یک چشمم به خرج‌هایی که دارم. الان توی حسابم فقط سه و نیم میلیون پول هست. برای خودم اینطور زندگی کردن عجیب است. امیدوارم دورۀ گذار باشد. هرچند با این قیمت دلار و وضعیتی که مملکت دارد، جا برای ترسیدن‌های بیشتر هم گذاشتم. خدا به همه‌مان رحم کند. 

هفتۀ پیش به درمانگرم می‌گفتم که نمی‌خواهم رابطه‌ام با میم را قطع کنم. هر دفعه چیزی می‌شود که من از تجربه‌اش لذت می‌برم. همین صحبت‌های بعد از دعوا. محبتی که انگار از عمق وجودش می‌آید. حرف زدنی که می‌دانم فقط برای من است. گاهی به این فکر می‌کنم که چقدر دل‌کندن از این آدم بعدها سخت می‌شود. با چه کسی می‌توانم اینقدر روان باشم؟ مثلا بگویم ببین من دارم حسودی می‌کنم. بگویم من نیاز دارم برایم این کار را بکنی، آن کار را بکنی. من خوب نیستم. من خوب هستم. من آدمم. او برای هر کدام از این نیازها تلاش بکند، حرف بزند، معذرت خواهی بکند، بداند که از چه می‌گویم. قشنگ است. همه چیز با این آدم، قشنگ است. به طای عزیزم می‌گفتم هرجوری هست دلم را به دست می‌آورد؛ برای من این چیز جدیدی است. خیلی جدید است. من هنوز نیاز دارم رابطۀ سالم را بیشتر و بیشتر تجربه کنم.

دیشب خواب ماضی‌یار را می‌دیدم. برگشته بود ایران. آمده بود خانه‌مان و می‌خواست من برگردم به زندگی قبلی‌مان. لبخند همیشگی‌اش را هم داشت. من در خواب مضطرب بودم. مادرم در خواب گفت انگار شرایط بهتر است، برگرد! در خواب به مادرم گفتم: خاک بر سرت! تو باید هوای من را داشته باشی. (تا به حال اینطور در بیداری با مادرم حرف نزده‌ام.) بعد شوهرخاله‌ام وارد شد. گفت: بچه‌ای، بچسب به زندگی‌ات. من رفتم داد کشیدم که من نمی‌خواهم مثل بچه‌های تو باشم. نمی‌خواهم در رفاه باشم اما کسی به من توجه نمی‌کند. داد می‌کشیدم. بعد از بیداری یادم آمد که زمانی که می‌خواستم جدا شوم شوهرخاله که مرد نازنینی هم هست به بابا گفته بود، جدا نشوند، چند سال دور از هم زندگی کنند دوباره به هم برمی‌گردند. شاید هنوز از اینکه من را نادیده گرفته بود عصبانی بودم. نمی‌دانم. صبح که بیدار شدم بدنم درد می‌کرد. توی خواب به این فکر بودم اگر مجبور شوم دوباره به ماضی‌یار برگردم چطور به میم بگویم. خواب خوبی نبود. 

دویست و نهم

هفته پیش یک دعوای چتی با میم کردم. عصبانی شد و حال جفتمان گرفته شد. اما شبش همدیگر را دیدیم با هم خندیدیم و حرف زدیم. جز به جز حرف زدیم. موضوع را باز کردیم و همه چیز حل شد. برای من اینطور بود که باورم نمی‌شد حرف دلم را زدم و او هم گوش کرده، عذرخواسته و روزهای بعدش در پیام‌ها کاملا رعایت می‌کرد. حرف من سر چی بود؟ سر این بود که وقتی فرصت نداری که باهم باشیم، حداقل یک ابراز احساسات بکن که بدانم دلت می‌خواهد با من باشی اما وقتی نداری. مخصوصا اینکه از هم دوریم و از خیلی از احوال هم خبر نداریم. برایم بودن کنارش خوشایند است. اگر کمی زمان داشت، کمی بیشتر از الان شاید خیلی همه چیز مطلوب‌تر بود. پایان ارتباطم در پایان این ماه هم کنسل شد. چرایش برایم مشخص نیست، اما دوست دارم همچنان با او باشم. 
سرم این روزها واقعا شلوغ است. در کار جدیدم رشد کرده‌ام و حال و روزم خوب است. کمی استرس دارم از اینکه این کار به این زودی اینقدر برایم جدی شد و به درآمد دارم می‌رسم. بالاخره برای کار قبلی‌ام آدم جایگزین پیدا کردم و بناست این دوماه آخر سال کنارشان باشم و بعد خداحافظی کنم. خیلی از موقعیت‌هایم دارد تغییر می‌کند. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم در این موقعیت جدیدم باشم. به این فکر می‌کنم که شاید تابستان تهران بیایم. پانسیونی اجاره کنم و چند ماه برای خودم بچرخم. بیشتر در کارم یاد بگیرم، اما خب احتمالا باید بیشتر خرج کنم. باید ببینم چطور می‌توانم از پس هزینه‌هایم بربیایم. 

کمی دوست داشتم اینجا حرف بزنم. هرچند همین نوشتن هم ده بار وسطش رفتم و آمدم.