-
دویست و شانزدهم
یکشنبه 10 فروردین 1404 11:28
دیروز حساب و کتاب مالی کردم و دیدم حداقل ماهی 20 میلیون تومان هزینه آموزشهایم میشود که نمیدانم چطور این دو سال پرداخت کردهام! اما امسال با توجه به اینکه از کار قبلی هم بیرون آمدهام و کار جدید هنوز درآمد آنچنانی ندارد، چطور باید بگذرانم؟ این هزینهای که میگویم بدون رفت و آمدم به تهران و خورد و خوراک و خریدهای...
-
دویست و پانزدهم
جمعه 8 فروردین 1404 11:43
با میم دربارۀ رابطهمان حرف زدیم. گفتیم هرچه میگذرد دلبستگیمان بیشتر میشود و وقتی نمیخواهیم رابطه جدیتر از این باشد باید تمامش کنیم. او تاکید کرد که با من رابطه منحصر بفردی داشته، اما واقعیات را نمیشود نادیده گرفت. گفتم این واقعیات چیست؟ همین سوال باعث شد دو روز به بحث بگذرد و او به هر نحوی شده از اینکه این...
-
دویست و چهاردهم
دوشنبه 4 فروردین 1404 12:43
پارسال این موقعها منتظر میم بودم که بیاید. اما امسال تنها در خانه نشستهام و روزمره را میگذرانم. پارسال پر از شور و شوق و اضطراب بودم. روزهای رویاییای بود. خوشحالم که داشتمش. پارسال از روز اول نوروز همه چی خوب بود. خوب پیش رفت. سال 03 واقعا سال درخشانی برایم بود. به معنای واقعی دوست داشتن را تجربه کردم، به معنای...
-
دویست و سیزدهم
شنبه 25 اسفند 1403 10:52
دو نفر از مراجعان میم را میشناسم. آن زمان که میم را به آنها معرفی کرده بودم، دوری و دوستی بود، اما به مرور ارتباطمان بیشتر شد. پنجشنبه در جلسهای بودیم با این دو نفر که هر دویشان از یک آدم امن که درمانگرشان است صحبت کردند و آن میم بود. باورم نمیشود که چطور خون به صورتم دوید و قلبم به تپش افتاد و ناراحتی وجودم را...
-
دویست و دوازدهم
جمعه 17 اسفند 1403 14:15
سر ماجرایی یادم آمد که چقدر به خودم سخت میگیرم و چقدر با خودم بیرحمم. اشتباه کردم، اما خودم را نمیبخشم. همه خوبیهایم را زیر سوال میبرم. فکر میکردم با خودم در این مورد به صلح رسیدهام، اما انگار این صلح در رفتوآمد است. همه چیز در مراجعه است! باید عادت کرد و آماده بود.
-
دویست و یازدهم
چهارشنبه 8 اسفند 1403 10:59
بعد از دو هفته مهمانم رفت. خیلی وقت بود در گیر و دار یک آدمی به این مدت طولانی نبودم. انگار دو نفره بودن برای دوباره بالا آمد. دلم میخواست واقعا کسی بود که به هوای او صبحها قهوهساز را روشن کنم، زیر کتری را بگیرانم و نانی گرم کنم. روزمره خودم بود، ارتباط و صحبت کردن با دیگری بود، تقلا برای شام و ناهار درست کردن بود...
-
دویست و دهم
یکشنبه 28 بهمن 1403 11:32
سرم شلوغ شده است. ترم جدید شروع شده، کار جدید بیشتر شده، کار قبلی کم کم دارد واگذار میشود. مهمان دارم و آه هم در بساط ندارم. کارها برایم کمی سخت شده. یک چشمم به حساب بانکیام است یک چشمم به خرجهایی که دارم. الان توی حسابم فقط سه و نیم میلیون پول هست. برای خودم اینطور زندگی کردن عجیب است. امیدوارم دورۀ گذار باشد....
-
دویست و نهم
دوشنبه 8 بهمن 1403 15:34
هفته پیش یک دعوای چتی با میم کردم. عصبانی شد و حال جفتمان گرفته شد. اما شبش همدیگر را دیدیم با هم خندیدیم و حرف زدیم. جز به جز حرف زدیم. موضوع را باز کردیم و همه چیز حل شد. برای من اینطور بود که باورم نمیشد حرف دلم را زدم و او هم گوش کرده، عذرخواسته و روزهای بعدش در پیامها کاملا رعایت میکرد. حرف من سر چی بود؟ سر...
-
دویست و هشتم
جمعه 28 دی 1403 18:53
عصر تا اینستاگرامم را باز کردم دیدم پسری که از همکاران جدیدم است و کمی توی این مانده بودم که دارد با من لاس میزند یا نه، عکسش را با یار قدیمیاش گذاشته و دوباره بهم برگشتند. ح پسر باکیفیتی است. من را یاد عشق دورۀ نوجوانیام میانداخت. پر از شور و انرژی. کیفیت کارش هم خیلی خوب است. اجراهایش را دیدهام و از هوشی که توی...
-
دویست و هفتم
یکشنبه 16 دی 1403 12:25
آه از این روزهایی که در خواب گذشت. بدنم و روانم واقعا به آن نیاز داشت. دلم سکوت و خواب میخواست و برای خودم فراهم کردم. کمی از آن فضای خودسرزنشگری دور شدم و حالم بهتر است. بنا نیست در هر جلسهای که دارم بهترین خودم باشم. باید به خودم امان دهم. از هفته دیگر امتحانهایم شروع میشود. آخر هفته باید یک سر بروم تهران و...
-
دویست و ششم
چهارشنبه 12 دی 1403 11:51
روزهای خوبی را میگذرانم، غمی هم کنارش تجربه میکنم که خلقم را پایین میآورد. دیشب ساعت 9 و نیم شب خوابیدم و امروز 9 و نیم صبح بیدار شدم. وقتی میل به خوابم زیاد میشود برای من هشدار است. میدانم چند روز دیگر سالگرد جداییام است. اما این را نمیدانم که بدنم برای گذراندن این روزها دارد به سکون دعوتم میکند یا فقط آلودگی...
-
دویست و پنجم
جمعه 30 آذر 1403 15:16
چند روزی است آمادهام خانۀ پدر و مادرم. برای خودم استراحتی میکنم. غذا و خوراکی آماده است، همه بهم میرسند و کنار بخاری لم میدهم و گاهی کار میکنم و گاهی هم تماشا! تماشای بودن پدر و مادرم و گاهی خواهر بزرگترم. خانۀ خودم به خاطر داشتن شوفاژ و قطعی برقها سرد میشود. تنها هم که هستم انگار حضورم یخشکن نیست. برخلاف قبل...
-
دویست و چهارم
پنجشنبه 15 آذر 1403 16:44
امروز با میم دو ساعت ویدیوکال کردیم. باهم به کارهای بچهگانهمان خندیدم. از روزمرهمان گفتیم. دلمان به چه چیزهایی خوش است. خوشحالم از این خوش بودن. چه مقطعی باشد و چه ادامهدار.
-
دویست و سوم
دوشنبه 5 آذر 1403 13:04
دیروز زنگ زدند و گفتند برای کار جدید پذیرفته شدهام. خیلی خوشحال بودم. پیام استادم شگفتانگیز بود و حالم را واقعا دگرگون کرد. همه چیز رو به روال است. امروز فقط با خودم سردرد سندروم پیش از قاعدگی را حمل میکنم. دیشب خواب دیدم منفجر شدم، از انفجار جیغ زدم و بیدار شدم و دیدم اطرافم خالی است. بالشت را بغل کردم و خوابیدم....
-
دویست و دوم
شنبه 26 آبان 1403 16:22
خیلی دربارۀ رابطهام با میم با تراپیستم حرف زدم. او برعکس من و دیگران فکر نمیکرد کار درستی کردم. نه اینکه بگوید کار درستی کردهای یا نه، اما سوالهایی که میپرسید برایم جالب بود. اینکه اصلا من آیندهام را چطور میبینم؟ آمادگیام برای رابطۀ جدی چطور است؟ فرصتهایم به چه شکل است؟ و هرچیزی که من جواب میدادم بیشتر من را...
-
دویست و یکم
جمعه 18 آبان 1403 22:47
امروز خوابیدم. تا میشد خوابیدم. برنامهای که اتفاقا خیلی هم دوست داشتم شرکت کنم، نرفتم تا فقط بخوابم. از وقتی دوباره دانشگاه شروع شده، به دست گرفتن زمان و برنامهریزی برایم سخت شده است. برای همین کمتر از لحاظ جسمی میتوانم به خودم برسم. الان دارم به این فکر میکنم، شاید نبود میم هم مزید بر علت باشد. انگار دوباره یک...
-
دویستم
جمعه 4 آبان 1403 13:44
داشتم به این فکر میکردم هفتۀ دیگر که باید به تهران بروم بلیتم را جوری بگیریم که فقط کارگاه را شرکت کنم و سریع برگردم شهرم. برایم اینطور است که میمای نیست که بخواهم برایش صبر کنم وقتی خالی کند تا باهم باشیم. یک کلاس چند ساعته است و بس. ته دلم میگوید کاش میم بگوید همینطوری همدیگه را ببینیم، مثل قدیمها که هروقت من...
-
صد و نود و نهم
یکشنبه 29 مهر 1403 10:32
جمعه سختی را گذراندم. از حالات جسمانی که بگذرم صحبتم با میم و تصمیماتی که گرفتیم برایم بار بزرگی بود. تهران بودم. گفت ناهار باهم باشیم. ناهار خوردیم، کلی خندیدیم، شوخی کردیم، درباره دو نفر باهم غیبت کردیم و آنها را تحلیل کردیم، برای یک نفر غصه خوردیم و بعدش کلی تحسینش کردیم. دوباره سوار ماشین شدیم و رفتیم به کافهای...
-
صد و نود و هشتم
شنبه 21 مهر 1403 10:18
پنجشنبهها هر هفته کارگاه دارم. فوقالعاده روند کارگاههایم را دوست دارم و از اینکه وارد دنیای جدیدی برای کار و تحصیل شدهام خیلی خوشحالم. استادم دفعه قبل گفته بود «اِلف خانم! تو وقتی وارد کار شدی مثل بقیه نبودی که ترس از وارد شدن به آب داشته باشی، خودت توی آب بودی. تا چند وقت پیش توی آب هم حرکتها را جدا جدا میزدی و...
-
صد و نود و هفت
دوشنبه 16 مهر 1403 11:22
سفر با طای عزیزم فوقالعاده بود. آن همه سرخوشی و خود بودن را خیلی وقت بود تجربه نکرده بودم. چقدر این دختر را دوست دارم. از همان اول. شاید گاهی هم دوست داشتم فقط برای خودم باشد. اینقدر بودن با او برایم همیشه با کیفیت بوده است که گاهی از اینکه هیچوقت حتی توی یک شهر هم زندگی نمیکردیم و من تحمل دوریاش را دارم تعجب...
-
صد و نود و ششم
شنبه 31 شهریور 1403 17:14
یک جای خیلی خوب پیشنهاد کاریای داده است که مشتاقم کار را شروع کنم، اما هنوز سر حقوق صحبت نکردهایم و رئیس میخواهد تلفنی با من صحبت کند. اگر این کار بشود، کاری را که الان انجام میدهم واگذار میکنم و بیشتر میچسبم به حوزۀ جدیدی که میخواهم کار کنم. برای حوزۀ جدید هم پیشنهاد کاری دارم و این برایم فوقالعاده است. از...
-
صد و نود و پنجم
دوشنبه 26 شهریور 1403 15:23
خشم هیجان عجیبی است. گاهی حواست نیست توی وجودت داریاش و گاهی اینقدر در دسترس است که نمیدانی چطور مهارش کنی. گاهی یک خاطره باعث میشود تمام آن خشمهایی را که سعی کرده بودی زورچپان کنی آن پایینها بالا میآید. چند روز پیش مادربزرگ دوست مشهدیام به رحمت خدا رفت. غم و سوگی که داشت تجربه میکرد من را یاد مرگ مادربزرگم...
-
صد و نود و چهارم
دوشنبه 12 شهریور 1403 12:10
دو هفتۀ بسیار خوبی را گذراندم. پر از لحظههای خوشی و عمیق شدن. ارتباط عمیق با آدمهایی گرفتم که سالها آرزوی ارتباط با چنین کیفیتی را داشتم. اشتراکاتم با این آدمها چنان زیاد است، که گاهی باورم نمیشود این منم در میان آنها. با این گروه که پایهاش از یک گروه آموزشی بود قرارمان بر این بود که «خود بودن» را تجربه کنیم....
-
صد و نود و سوم
شنبه 27 مرداد 1403 10:44
آمدهام سفر. خانۀ دوستی هستم که سه ماه کمتر است با هم آشنا شدیم. دوستش دارم با همۀ تفاوتهایی که دارد. دختر ساده و کاملا خانگی است. دنیایش محدود است اما به شدت دارد خودش را از دست این دنیای محدودش نجات میدهد. او هم جدا شده، اما خیلی سخت و پر از تروما. از سختیهایش که میگوید فقط میخندد. همه خندههایش برایم معنادار...
-
صد و نود و دوم
شنبه 13 مرداد 1403 12:03
خیلی وقت است ننوشتم. برای خودم روزهای زیادی است. دسترسی به لپتاپ نداشتم و درگیر هزار و یک کار بودم. الان که پشت لپتاپم نشستهام حال خوبی دارم. انگار به یک زمانی نیاز داشتم برای خلوت کردن با آن. الان خودم و لپتاپیم و صدای کولری که رها بکن نیست! رابطهام با میم به جایی رسیده که هر دویمان برای ادامهاش ترسیدیم. باید...
-
صد و نود و یکم
شنبه 30 تیر 1403 13:04
هفتۀ پیش شلوغ و درهم بود. کارها پشت سرهم، انرژیام بالا و ذوق زیاد برای حوزۀ کاری جدیدم. همه چیز عالی و خوب بود و خوب هم گذشت. پنجشنبه مهمانیای دعوت بودم که برای بیدار و هوشیار ماندن مجبور شدم ساعت 8 شب هایپ بخورم. منی که از ساعت 11 به بعد مغزم خواب است و دلم تختم را میخواهد تا 3:30 بیدار ماندم. ماضییار هم در...
-
صد و نود
شنبه 23 تیر 1403 10:37
توی حوزۀ جدید که میخواهم وارد شوم، خیلی پیشرفت کردهام. استادم اجازۀ کار رسمی بهم داده است و برایم این شگفتانگیز است. هرچند هزینههای کلاس و کارگاهها و جلسات فردیام خیلی زیاد است و ناچارم چیزهایی را حذف کنم تا بتوانم خودم را در کار تقویت کنم مثل ورزش، اما واقعا خوشحالم. تا استادم اجازه داد به میم پیام دادم او گفت...
-
صد و هشتاد و نهم
یکشنبه 17 تیر 1403 11:04
با مادر و خواهرهایم در یکی از اتاقهای خانهشان نشسته بودیم و گپوگفت میکردیم. نمیدانم از کجا دوباره رسید به اینکه مادرم غصه دارد از اینکه من در سالهای متاهلی با آنها حرف نمیزدم و از مشکلاتم نمیگفتم. دلداریاش دادم، کمی اشک ریختم، او و خواهرهایم همدلی کردند و دلم را سبک کردند. مادرم میگفت با اینکه احساس میکنم...
-
صد و هشتاد و هشتم
چهارشنبه 6 تیر 1403 14:26
شروع به نوشتن که میکنم یاد لیدی ویسلداون در سریال بریجرتون میافتم. او از دیگران حرف میزد، من از خودم میگویم. دیشب با واقعیت رابطه با میم روبهرو شدم. واقعیتی که میدانستم، اما شنیدنش جور دیگری بود. بنا بود برای ادامه دادن یا ندادن حرف بزنیم. خیلی وقت بود میخواستیم از کیفیت رابطه و رضایت دو طرف و چگونگی ادامه صحبت...
-
صد و هشتاد و هفتم
یکشنبه 3 تیر 1403 12:48
امروز از درد و بیجانی پریود تا ساعت یازده در تختخواب بودم. سرم هم کمی درد میکرد. اینطور بودم که کار را چه کنم؟ چطور بلند شوم و بروم دفتر. خواستم بلند شوم، اما نیرویی میگفت کمی به خودت فرصت بده. با دیر شروع کردن کار وقتی حالت خوش نیست، هیچ اتفاق خاصی نمیافتد. به حرف آن نیرو گوش کردم. دراز کشیدم و به گذشته فکر...