-
دویست و پنجاه و ششم
دوشنبه 6 بهمن 1404 09:44
بالاخره دیروز همه کارهای خانه انجام شد. نقلوانتقالات هم صورت گرفت و فقط مانده اسبابکشی. همین اسبابکشی خودش کلی کار است. وسایل را تقریبا به کمک دوستان و خانواده جمع کردهام. رفتن از خانهای که ده سال در آن زندگی کردهام برایم عجیب است. برای این خانه زحمت زیادی کشیدم. پول زیادی خرج کرده بودم. کلی سلیقه خرجش کرده بودم...
-
دویست و پنجاه و پنجم
دوشنبه 29 دی 1404 16:31
عجب ماجرایی را دارم از سر میگذرانم. هنوز پولهایم از طلافروش به دستم نرسیده است. هر روز جنگ اعصاب دارم با بنگاه و فروشنده و طلافروش. باورم نمیشود وسط این ماجرا هستم. مثل شرخرها داد میزنم و دنبال وصول پولم هستم. دیشب طوری با بنگاه صحبت کردم که بعدش احساس میکردم جان از بدنم درآمده. مخصوصا اینکه بنگاه تاکید داشت چون...
-
دویست و پنجاه و چهارم
پنجشنبه 25 دی 1404 10:36
دیشب یکهو یادم آمد اینجا میشود حرف زد. طای عزیزم حتما اینجا را میبیند و میتواند برایم از کیلومترها دورتر از خودش خبر بگذارد. چه روزهای عجیبی را میگذرانیم. چه جانهایی از دست رفتهاند و چقدر برای من آینده مبهم و کمسو است. بین این همه اتفاقات یک هفته اخیر برای من از پراسترسترین روزهای عمرم بود. پنجشنبه صبح...
-
دویست و پنجاه و سوم
دوشنبه 8 دی 1404 10:32
دیشب از ترس رابطه که با درمانگرم صحبت میکردم دوباره برگشتیم سر این ماجرا که من چقدر از لذت بردن و عبور از خط میترسم. هرچه فکر میکردم یادم نمیآمد کجا از خط عبور کردم که اینقدر در همه چیز محتاطانه رفتار میکنم؟ بعد تداعیهایی یادم آمد که مرا به سمت خواهر بزرگم و تذکرهایی برد که همیشه به من میداد. یک رفتار...
-
دویست و پنجاه و دوم
شنبه 6 دی 1404 10:52
داشتم با ز درباره رفتارهای جدید میم حرف میزدم. احساس کردم وقتی دارم حرف میزنم شور و شوقی از این متفاوت شدن رفتارش دارم. ته دلم ذوق داشتم، تا اینکه ز حرفی زد که ذوق ته دلم خشک شد و جایش را داد به احساسی که گمانم به واقعیت نزدیکتر است. گفت: احتمالا میم متوجه شده است که تو میدانی این رابطه به جایی نمیرسد و انتظاری...
-
دویست و پنجاه و یکم
سهشنبه 2 دی 1404 10:28
چیزهای زیادی را پشت گوش میاندازم. رفتن سر پایاننامهام اصلیترینش است. استاد راهنما پیام داده یک استاد راهنمای دیگر پیدا کن که کار اصلی را با تو انجام دهد من فقط نظر میدهم. همینطوریاش با کمبود استاد در دانشگاه مواجهیم بعد من که از سال پیش با این استاد هماهنگ کرده بودم بخواهم یکی دیگر را پیدا کنم یعنی یک سال کارم...
-
دویست و پنجاهم
شنبه 29 آذر 1404 16:37
امروز داشتم به این فکر میکردم گاهی آدم چقدر از جایی که هست با اینکه بهترین جای ممکن هم هست، راضی نیست. من از لحاظ کاری جای خوبی ایستادهام. تلاش و پشتکار زیادی به خرج میدهم و میبینم که در کارم پیش میروم. میبینم بعضی از جاها چقدر خوب عمل میکنم و جاهایی که از خودم انتظار بیشتر دارم و خوب نبودهام، به در و دیوار...
-
دویست چهل و نهم
شنبه 15 آذر 1404 10:37
باید سریعتر از این خانه بروم. ده سال در این خانه بودهام و الان نیاز دارم خانه را مخصوصا که ماضییار ازدواج کرده است عوض کنم. حتی دلم میخواهد وسایلم را هم عوض کنم، اما توان این یکی را ندارم. دنبال خانهام. نیاز دارم که مردی همراهم باشد که بنگاهیها با چشمان و کلامشان آزارم ندهند. شوهر خواهرم با همه سر شلوغیهایش سعی...
-
دویست و چهل و هشتم
شنبه 8 آذر 1404 11:54
ده روز پیش در سوگ از دست دادن یکی از عزیزانم بودم. مرگ ناگهانی واقعا شوکآور است. احساسات عجیبی را تجربه کردم. از دست دادن پدر و مادرم برایم پررنگ شد و غم غریبی جانم را گرفت. احساس کردم به جایی تعلق ندارم. به این فکر کردم وقتی خودم بمیرم دوست ندارم در این شهری که زندگی میکنم دفن شوم. کسی از بستگانم در این شهر دفن...
-
دویست و چهل و هفتم
شنبه 24 آبان 1404 10:27
رابطهام با میم تغییر کرده است. فضا را دادهام دست او. هیچ انتظاری از میم ندارم و فقط وقتی تهران میروم همدیگر را میبینیم و رابطهای برقرار میکنیم و تمام. البته که دو ماه بود تهران نرفته بودم. این چند وقت دوباره برگشته به آن حالتی که میم همیشه مراقبت میکند. من اجازه دادهام که مراقبت کند. پیام بدهد. حرفهایی هم...
-
دویست و چهل و ششم
یکشنبه 18 آبان 1404 11:44
یک ماه و نیم سختی را گذراندم. خیلی دلم میخواست اینجا بنویسم، اما دستم به نوشتن نمیرفت. روزهای پر از گریه و خشم را گذراندم. میدیدم که چقدر در برخورد با آدمها دنبال اثبات کردن خودم هستم. میخواستم به دیگران که نمیدانند در سر من چه میگذرد، ثابت کنم من به آن بدیای که ماضییار فکر میکند نیستم! او عملا فکر میکند من...
-
دویست و چهل و پنجم
شنبه 19 مهر 1404 15:19
هفته عجیبی را پشت سر گذراندم. غم زیادی را تجربه کردم. دوستان و خانوادهام را بیش از پیش کنار خودم دیدم. هم درشهر خودم دوستانم برایم تولد گرفتند هم وقتی رفتم تهران دوستان تهرانیام برایم سنگ تمام گذاشتند. آدمهای اطرافم همه در کنارمند. چه چیزی بهتر از این؟ حالم با بودن با همهشان خوب است، حتی آن دوستی که بعد از مدتها...
-
دویست و چهل و چهارم
پنجشنبه 10 مهر 1404 01:47
شب عجیبی را از سر گذراندم. نه. هفته عجیبی را میگذرانم. چند شب است که کابوسهایم برگشته. گریههایم زیاد است و ملایمت عجیبی در رفتارم است. از چیزی خوشحال نمیشوم، یعنی آنطور که باید. دیروز سوپروایزرم پیشنهادی داد که اگر روز و زمان دیگری شنیده بودم از خوشحالی پر در میآوردم. اما فقط تشکر کردم و پذیرفتم. اما امشب. چنین...
-
دویست و چهل و سوم
شنبه 5 مهر 1404 23:17
وه. سریال one day را دیدم. چقدر شبیه جریان من و میم بود. با این تفاوت که جریان سریال، داستانی بود و متعلق به جهان رویا. بعد از مدتها به میم فکر کردم و اشک ریختم. باز هم سبک شدم. دلم برایش تنگ است، اما نمیخواهمش. حسرت و غم است.
-
دویست و چهل و دوم
سهشنبه 1 مهر 1404 09:40
در روزمرگی غرقم. از صبح که کار را شروع میکنم، معمولا بعد از تاریک شدن هوا کارم را تمام میکنم. ورزشم را طبق معمول میروم (جز امروز!) برای خودم کتاب میخوانم. سریال میبینم. سریال پیت که جایزه گرمی را گرفت دیدم و واقعا خوب بود. الان آنهشرلی را میبینم و پروانهای میشوم. کلی انگیزه و ذوق میدهد. اوایل جوانی جنایت و...
-
دویست و چهل و یکم
یکشنبه 16 شهریور 1404 17:34
صبح زود آمد ترمینال دنبالم. روی موتورش نشستم و توجهم به پلاستیکی جلب شد که همراهش آورده بود. اول گفتم شاید سوغاتیای که قول داده آورده، اما بعد یادم آمد به خودم دفعات زیادی چنین فکرهایی راه داده بودم که چیزی برای من آورده، اما بعد دیده بودم وسیلهای برای کسی یا خودش آورده. به روی خودم نیاوردم دستم را گذاشتم روی...
-
دویست و چهلم
پنجشنبه 13 شهریور 1404 18:50
فردا برای آخرین بار در آغوش آقای میم میروم. بناست یک پایان رقم بزنیم. پایان و برگشت به دوستیای که گهگداری سراغی از هم بگیریم. غمگینم. غمام همراه با رهایی است. سوداد اندوهی را تجربه میکنم. این نیز میگذرد...
-
دویست و سی و نهم
شنبه 8 شهریور 1404 19:52
بالاخره به معنای واقعی تمام شد. الان حالم نسبت به قبل بهتر است. مشوش نیستم و خیلی خوشحالم با آقای میم حرف زدیم و حرف زدیم و او بالاخره حرفش را گفت. من با رک بودن حالم بهتر است. مثل آن زمانی که ماضییار گفت علاقهای به من ندارد. یکهو رها میشوم. میروم پی زندگیام. دست از تلاش برمیدارم. میم هم دلیل خودش را گفت. بعد از...
-
دویست و سی و هشتم
یکشنبه 2 شهریور 1404 18:12
برای دیدن طای عزیزم بیتاب بودم. به هر دری زدم که هفته پیش تهران بروم و ببینمش. با همراهی دوستی توانستم خودم را به تهران برسانم. از وقتی همدیگر را دیدیم یک بند صحبت کردیم. برای بودن کنارش نوع دیگری از بودن است. حتی جاهایی هم که باهم چالش داشتیم، دیدن چالش و باز کردنش برایم تجربه جدیدی بود. دوست داشتم میتوانست ایران...
-
دویست و سی و هفتم
یکشنبه 26 مرداد 1404 13:35
بدجور دلتنگ میمام. باورم نمیشود اینقدر بیتابم برای دیدنش. تاب آوردن این بیتابی خیلی سخت است. گریه میکنم. سریال میبینم. سرم را به کار مشغول میکنم، اما هر دفعه راهی باز میشود که صورت قشنگش را جلوی چشمام بیاورد. حرفهای قشنگش را به یادم بیاورد. آه. چقدر به من حس خوبی میداد. لحظه لحظه کنارش بودن برایم قشنگ...
-
دویست و سی و ششم
یکشنبه 19 مرداد 1404 11:16
حالم قروقاطی است. دقیقا نمیدانم چه چیزی را دارم تجربه میکنم. چند روز پیش به چت جپت عکسم را دادم و گفتم بچه من چه شکلی میشود. او از روی عکسم و با این توضیح که بچهها پدر میخواهند عکسی برایم ساخت که این چند روز نگاهش میکنم، قربان صدقهاش میروم و بعد گریه میکنم که ندارمش. عجیب است. دلم برای میم هم تنگ است. خشمم...
-
دویست سی و پنجم
سهشنبه 14 مرداد 1404 15:59
امروز دیگر نتوانستم وضعیت اینترنت خانه را تحمل کنم. واقعا اعصابم خرد است. یا نت قطع است یا سرعتش پایین است یا برق نیست و این من را که همه کارهایم به شدت وابسته به اینترنت است کلافه کرده. صبح تا دیدم وضع مثل روزهای گذشته است وسایلم را جمع کردم آمدم فضای کار اشتراکی. با دوستان قدیمام گپ و گفتی کردم و نشستم پای کارهایم....
-
دویست و سی و چهارم
شنبه 4 مرداد 1404 13:34
تهران بودم و سرگرم چند کارگاهی که ثبت کرده بودم. با خودم کلنجار میرفتم که باید از خشمام با میم حرف بزنم یا نه. دیدم من چیزی برای از دست دادن ندارم و نیازم این است که به میم پیام بدهم و از او بخواهم حرف من را بشنود. به این هم استناد کرده بودم که گفته بود هر وقت خواستی حرف بزنی من هستم. پیام دادم و چیزی که انتظارش را...
-
دویست و سی و سوم
دوشنبه 30 تیر 1404 12:27
دیشب در جلسه تراپیام منفجر شدم. میدانستم چیزی روی سینهام سنگینی میکند. همان باعث رخوتام شده بود. اجازه نمیداد خودم را بالا بکشم. تا وارد جلسه شدم، گفتم خستهام. جان ندارم. بدنم در سکوت و رخوت است. شاید برای جنگ باشد. شاید برای بیپولی. آخر هم با اکراه اضافه کردم شاید برای نبودن میم است. برای نبودن میم بود. نه...
-
دویست و سی و دوم
جمعه 27 تیر 1404 15:30
من هنوز روی تنم اثرات جنگ را دارم. خلقم پایین است. بیحوصلهام. از دوستی عصبانیام. تنم برای میم دلتنگ است و اوضاع مالیام هم دوباه بهم ریخته. روزها بیشتر دوست دارم بخوابم و بین کارهایم لش کنم. نه غذایی بپزم، نه خانه را تمیز کنم و نه معاشرتی بکنم. دیروز هم همینطور بودم. صبح مراجعام را دیدم و بعد افتادم روی مبل و به...
-
دویست و سی و یکم
دوشنبه 23 تیر 1404 12:15
میم چند روز فرصت خواست تا فکر کند و به قول خودش این پایان را هضم کند. بعد از چند روز پیام بلندبالا داد. خودش را در حال بد من سهیم دانست و به نظرش آمد شاید این راه برای هر دویمان بهتر باشد. این را هم گفت که امیدوار است روزی به این دوره به خوبی نگاه بکنیم. اعلام آمادگی هم کرد که هر وقت نیاز داشتم او هست و شنونده است....
-
دویست و سیام
سهشنبه 17 تیر 1404 16:45
امروز روز عجیبی شد. به میم صبح پیام دادم که من تصمیمام را گرفتهام. اگر رابطه جدی عاطفی در کار نباشد، من نمیخواهم هیچ رابطهای با تو داشته باشم. نمیخواهم دوستت باشم. گفت حرفی ندارم، اما اجازه بده هضمش کنم. گفتم باهم میبندیمش. هر وقت آماده بودی. این هم از پایان آقای میم.
-
دویست و بیست و نهم
یکشنبه 15 تیر 1404 11:17
هنوز خانه والدینام هستم. امروز میخواهم برگردم خانه خودم. از لحاظ مالی در مضیقهام، اما نیاز به تنهایی خودم دارم. خانه والدینام همه چیز خوب است، اما انگار دیگر به اینجا تعلقی ندارم. مهمانم. نمیدانم شاید مهمان هم نیستم، اما در خانه خودم مزه دیگری دارد. با اینکه یخچال خانه خودم خالی است. طلبهایم را نگرفتم. کار جدید...
-
دویست و بیست و هشتم
سهشنبه 27 خرداد 1404 13:18
دیروز رفتم باشگاه. نیاز داشتم از خانه والدینام بیرون بزنم. دلم سرزندگی و امید به آینده میخواست. باشگاه هم پر بود از خانمهایی که اضطرابشان را با بپر بپرهای زیاد میخواستند بپوشانند. حالمان کنار هم خوب بود. یک ساعت بدون فکر به آینده و چیزی که در نمیدانیم چیست و در انتظارمان هست، گذراندیم. با خواهرهایم به چیزهای الکی...
-
دویست و بیست و هفتم
یکشنبه 25 خرداد 1404 12:34
نمیدانم شما چطور روزهایتان را میگذرانید. من دل آشوبم. ترس ندیدن آدمها، ترس آواره شدن، ترس از دست دادن برایم خیلی پررنگ است. از مرگ خودم هراسی ندارم. باورم نمیشود چنین روزهایی بر ما میگذرد. خیلی تلخ است. دهانم از این تلخی خشک است. خشک خشک. چه کاری باید انجام داد؟ تمام کتابهایی که دربارۀ جنگ خواندهام در ذهنم...