-
دویست و هشتادم
سهشنبه 5 آبان 1405 10:30
آخر هفته کمی از وسایلم را به تهران میبرم که در خانهای که با دوستم اجاره کردیم ساکن شویم. الان یک هفته است در شهر خودم هستم و در خانه والدینم. عاشق بودن کنارشان هستم ولی میدانم نباید بمانم. باید زندگی مستقل خودم را داشته باشم. خانه خودم هم دست خواهرم و شوهرش است. راه را برای خودم بستم که نخواهم دوباره برگردم به جای...
-
دویست و هفتاد و نهم
پنجشنبه 30 مهر 1405 09:57
هفته عجیبی بود. با میم کمی حرف زدم و دوباره سودای بودن با او در من بالا آمد. طوری دوباره ذهنم میکشید سمت او، انگار میم آمده پیامی داده و درخواست کرده باهم باشیم. این حس و حالم وقتی عجیبتر شد که آقای لام آمد اعلام کرد دوباره مجرد است و نتوانسته رابطه را پیش ببرند. دختره خوشش نیامده و تمام شده. اولش ذوق کردم ولی بعد...
-
دویست و هفتاد و هشتم
شنبه 25 مهر 1405 10:58
خیلی خستهام. احساسات عجیب و غریب زیادی را تجربه میکنم. کارهای عجیب و غریب خارج از محدوده امنم میکنم و این برایم مثل تیغ دو لبه میماند. برای اولین بار در خیابان به پسری که جلو آمد و زبان ریخت و حرف زد شماره دادم. پسر هشت سال از خودم کوچکتر بود ولی اعتماد بنفس خوبی داشت. شغل جالبی داشت و محترم بود. یک شب هم باهم...
-
دویست و هفتاد و هفتم
یکشنبه 12 مهر 1405 09:40
امروز سی و شش ساله شدم. دوست داشتم یاری کنارم بود و آرزوی کودکی با آن یار. فعلا ندارمش، اما دلم روشن است که چنین رویایی را خیلی زود میسازم. هفته پیش آقای لام برایم کیک تولد سوپرایزی از شیرینی فروشی گرانی خرید. چندین بار هم اعلام کرد که بانیاش خودش بوده و بهترین را برای من انتخاب کرده است. همان شبش هم حرفی زد که...
-
دویست و هفتاد و ششم
شنبه 4 مهر 1405 08:47
این روزها علاوه بر غمهایی که بر من میگذرد، خشم زیادی از ماضییار نیز تجربه میکنم. گاهی بهت نبودنش و شکل جدیدی که زندگیام دارد، گلویم را فشار میدهد. دلم میخواهد لپتاپ را باز کنم و ایمیلش را بیاورم و هرچه در دلم مانده نثار او بکنم. چطور یکهو همه زندگیای که ده دوازده سال برایش زحمت کشیده بودم پودر شد و رفت؟ مگر...
-
دویست و هفتاد و پنجم
یکشنبه 29 شهریور 1405 09:16
برایم کار کردن با آقای لام واقعا سخت شده است. هر کاری میکند برایم جذاب میشود. احساس میکنم کششی به او دارم که مهار نشدنی است. در کنارش خیلی خوشحالم و وقتی برمیگردم خانه و واقعیت نداشتنش جلوی چشمم میآید، غمگین و سرخورده میشوم. عجیب است برایم. جمعه پیکنیکی با آقای لام برای بچهها برگزار کرده بودیم. بازی وسطی شد و...
-
دویست و هفتاد و چهارم
یکشنبه 22 شهریور 1405 10:43
آمدم بگویم ماجرای آقای لام تمام شد. جمعه قبل از ایونت با خوشحالی گفت امروز کراشم میآید. بعد دختری زیبا با آرایشی زیبا با لبخندی زیبا آمد و آقای لام تمام وقت کنارش بود. بغضم گرفت درجا. احساس میکردم صورتم سرخ شده است. احساس میکردم همه عالم و آدم فهمیدهاند. بدنم کرخت بود و انرژی از جانم رفت. دیگر آن آدم جذابی که آقای...
-
دویست و هفتاد و سوم
یکشنبه 15 شهریور 1405 11:24
دلم میخواهد زمین و زمان را بهم بدوزم. کاش زودتر پریود شوم و از این حال عجیبی که دارم رها شوم. کارم خوب پیش میرود و حس خوبی به فضای کاری و سوپروایزر جدیدم دارم. رفتارش و منشی که دارد بدجور به دلم نشسته است. خیلی در جلساتش با جلسات سوپروایزر قبلیام متفاوتم. ترس قضاوت خیلی کم دارم و خیلی خود هستم. چه چیزی بهتر از این؟...
-
دویست هفتاد و دوم
یکشنبه 8 شهریور 1405 17:28
باورم نمیشود چنین چیزی را دارم تجربه میکنم. دیشب از هیجان تا ساعت 3:30 خوابم نمیبرد. هیجان چه چیزی؟ به معنای واقعی هیچچیز! دیروز برنامهای در کلینیک داشتیم و کنار آقای لام بودم. توجهش مثل همیشه بود. رفتارش مثل همیشه بود. حتی چون خسته بود شاید رفتار و توجهش هم مثل همیشه نبود ولی بودن در کنارش برای من چنان انرژی...
-
دویست و هفتاد و یکم
دوشنبه 2 شهریور 1405 10:07
بالاخره به آقای میم پیام دادم و از ناراحتیام گفتم. گفتم که معنای دوستی برای من این رفتاری که تو داری نیست. او هم بهانهجویی کرد و در آخر گفت تصادف کردهام چندوقتی و درد شدید دارم. دیروز هم عکسی فرستاد که دست و پایش را گچ گرفته است. من هم کمپوت و آب میوهای برایش فرستادم و دیگر حرفی نزدم. از رفتارش واقعا ناراحتم. وقتی...
-
دویست و هفتادم
دوشنبه 26 مرداد 1405 18:23
این روزها در یک گذر به سر میبرم. گذر از شهر خودم به شهر بزرگتر. گذر از استادی به استاد دیگر. گذر از دوستانی به دوستانی دیگر. گذر از میم به آدمهای جدید. این آخری برایم از بقیه سختتر است. خیلی به این فکر کردم که دو ماه است که تهرانم و میم حرفی از دیدار به میان نیاورده. ترسیده است؟ احتمالا. من را گوشهای گذاشته و...
-
دویست و شصت و نهم
جمعه 9 مرداد 1405 11:32
چند روز آمدهام شهر خودم. بلیت تهران هم برای برگشت نیست. نمیدانم در مغزم چه گذشته که بلیت برگشت نخریدم. هرسال این موقع مصائب خرید بلیت وجود دارد. هیچ سالی هم برنامهریزی درست و حسابی نمیشود که مردم به مشکل نخورند. انتظار زیادی دارم! چه چیزمان درست است که این درست باشد؟ دلم میخواست از آدمی که این روزها با او حرف...
-
دویست و شصت و هشتم
دوشنبه 5 مرداد 1405 10:35
خوابهای عجیب و غریبی میبینم. در هر خوابی یک گوشهای میم ایستاده است. دیشب خواب دیدم در جایی من را میبوسد، اما میدانستم که نمیخواهد با من باشد. پیشرفت خوبی است. از انکار رابطه نداشتن دارم بیرون میآیم. چند روز پیش خانه دوستی بودم که دوست مشترک من و میم است. سابقه دوستیاش با میم به خیلی قبلتر از من برمیگردد....
-
دویست و شصت و هفت
یکشنبه 28 تیر 1405 10:39
کم خوابیدهام. دیشب تا دیروقت پیش ز عزیزم بودم. از در و دیوار حرف زدیم و خندیدیم. از این گفتیم که چطور دوستی که من با آن زندگی میکنم به راحتی به دوستپسرش اعتماد کرده است. یک ماه است همدیگر را میشناسند و دوستم بناست به پسر ده میلیون تومان قرض بدهد. توی خیابان باهم آشنا شدهاند و همه این پروسه برای من عجیب و عجیب و...
-
دویست و شصت و شش
چهارشنبه 24 تیر 1405 16:31
هنوز تهرانم. احتمالا بمانم. تا آخر شهریور بمانم. هنوز میم را ندیدهام و در درونم عصبانیام. کاری نمیشود کرد. این روزها به میم خیلی نیاز دارم. طای عزیزم برگشت کشوری که زندگی میکند. خودم تغییراتی در کارم دادم و همین مسئله تغییر شهر، برایم آنقدر پررنگ است که کاش میم بود در بغلش گریه میکردم. نیست و من شبها وقتی چراغ...
-
دویست و شصت و پنجم
سهشنبه 16 تیر 1405 19:43
با یکی از دوستانم دو هفته است در تهران همخانه شدهام. حال و هوای خوبی دارد. آنطور که فکر میکردم حوصله آدمها را ندارم، نیست. اما خب خیلی در خودم فرو میروم. برایم سخت است دو هفته تهران باشم و میم هیچ وقت خالیای برایم نداشته باشد. بنا بود رفاقت عادی داشته باشم، توی رفاقت عادی انگار بیرون رفتن و باهم گپ زدن جایی...
-
دویست و شصت و چهارم
یکشنبه 14 تیر 1405 09:32
هنوز تهرانم. میم را ندیدهام. با طای عزیزم بیشتر بودهام و این دفعه نسبت به قبل روزهای بیشتری را باهم گذراندیم. دلم نمیخواهد برگردد کشوری که در آن زندگی میکند. دلم میخواهد فقط اینجا بماند و من بمانم کنار او. اما نه به دل من است و نه به خواستهام. رفتن و نبودن او یک فقدان است. هر بار باید با این فقدان کنار آمد. شاید...
-
دویست و شصت و سوم
دوشنبه 8 تیر 1405 14:54
دیشب خواب عجیبی دیدم. خواب دیدم در گردشی هست و دوستان زیادی هم همراهم است. میم هم گوشهای بود و با چشمهایش من را نظاره میکرد. پسری هم که گاهی در یکی از شبکههای مجازی تیک و تاک میزنیم بود. میم ذوق من نسبت به آن پسر را دید. لبهایش را به لبهایم چسباند و جلوی آن پسر من را در خواب بوسید. همان لحظه در خواب دو حس عجیب...
-
دویست و شصت و دوم
یکشنبه 7 تیر 1405 13:13
چندروزی است آمدهام تهران. طای عزیزم آمده و لحظهها و ساعتهای امنی را با او میگذرانم. دیروز چیزی برایم تعریف کرد که باورم نمیشد انقدر از چشم من پنهان مانده و نفهمیدهام. وقتی برایم گفت شوک شدم. برولهای را که جلویام بود تند تند خوردم. خشمم را نشان دادم. سیگارم را گیراندم، اما دلم میخواست در آغوشش بگیرم. دلم...
-
دویست و شصت و یکم
دوشنبه 1 تیر 1405 18:51
باورم نمیشود بالاخره وبلاگم باز شد و توانستم وارد شوم. حرفهای بسیاری دارم. مینویسم.
-
دویست و شصتم
جمعه 22 اسفند 1404 15:24
زندگی واقعا عجیب شده است. روزها و شبها گوش به زنگ صدای جنگنده و بمبم. تا سرم را روی بالشت میگذارم صدایی مثل صدای چرخش جنگندهها در گوشم میپیچد. الان هم یکهو توهم زدم که صدای جنگنده میآید. صدایی نبود. از آن روزی که صدای سوت راکت را شنیدیم و در چند قدمی خانهمان منفجر شد، حال دیگری را تجربه میکنم. خسارتی به حانه و...
-
دویست و پنجاه و نهم
پنجشنبه 14 اسفند 1404 13:32
چه روزهایی است. چه روزهایی... باورم نمیشود چنین چیزهایی داریم از سر میگذرانیم. من فعلا زندهام. امیدوارم شما هم سالم باشید در کنار خانوادههایتان. آمدهام خانه پدر و مادرم. ترسی ندارم. از مرگ ترسی ندارم. اما از آوارگی و مجروح شدن میترسم. از از دست دادن عزیزانم میترسم. از نرسیدن به آرزوها و شکل دادن آرزوهای حداقلی...
-
دویست و پنجاه و هشتم
یکشنبه 3 اسفند 1404 11:34
بالاخره آمدم خانه خودم. تازه رسیدم و هنوز برایم همه چیز جدید است. باید به خانه جدید عادت کنم. اینجا باید بشود مأمن و پناهم. اوضاع خندهداری است؛ همه در تب و تاب و استرس جن.گند و من در استرس و تب و تاب خو گرفتن با چیزی که شاید با بمبی از دست بدهم. شاید هم خودم از دست رفتم. واقعیتش اینقدر همه چیز برایم خالی از معناست و...
-
دویست و پنجاه و هفتم
یکشنبه 12 بهمن 1404 09:57
امروز ظهر اثاثکشی دارم. صبح میم پیام داد: بسمالله، آیتالکرسی و صدقه. اضطرابم نزدیک به صفر شد. جمعه با خواهرانم و دوستانم رفتیم خانه تا آخرین وسایل را جمع و بستهبندی کنیم. یکهو عکسهای عقد و عروسی را دیدم. چندتا تخته شاسی عکس از من و ماضییار و یکی هم از من و مادرش بود. نمیدانستم باید با این عکسها چه کنم. یاد یک...
-
دویست و پنجاه و ششم
دوشنبه 6 بهمن 1404 09:44
بالاخره دیروز همه کارهای خانه انجام شد. نقلوانتقالات هم صورت گرفت و فقط مانده اسبابکشی. همین اسبابکشی خودش کلی کار است. وسایل را تقریبا به کمک دوستان و خانواده جمع کردهام. رفتن از خانهای که ده سال در آن زندگی کردهام برایم عجیب است. برای این خانه زحمت زیادی کشیدم. پول زیادی خرج کرده بودم. کلی سلیقه خرجش کرده بودم...
-
دویست و پنجاه و پنجم
دوشنبه 29 دی 1404 16:31
عجب ماجرایی را دارم از سر میگذرانم. هنوز پولهایم از طلافروش به دستم نرسیده است. هر روز جنگ اعصاب دارم با بنگاه و فروشنده و طلافروش. باورم نمیشود وسط این ماجرا هستم. مثل شرخرها داد میزنم و دنبال وصول پولم هستم. دیشب طوری با بنگاه صحبت کردم که بعدش احساس میکردم جان از بدنم درآمده. مخصوصا اینکه بنگاه تاکید داشت چون...
-
دویست و پنجاه و چهارم
پنجشنبه 25 دی 1404 10:36
دیشب یکهو یادم آمد اینجا میشود حرف زد. طای عزیزم حتما اینجا را میبیند و میتواند برایم از کیلومترها دورتر از خودش خبر بگذارد. چه روزهای عجیبی را میگذرانیم. چه جانهایی از دست رفتهاند و چقدر برای من آینده مبهم و کمسو است. بین این همه اتفاقات یک هفته اخیر برای من از پراسترسترین روزهای عمرم بود. پنجشنبه صبح...
-
دویست و پنجاه و سوم
دوشنبه 8 دی 1404 10:32
دیشب از ترس رابطه که با درمانگرم صحبت میکردم دوباره برگشتیم سر این ماجرا که من چقدر از لذت بردن و عبور از خط میترسم. هرچه فکر میکردم یادم نمیآمد کجا از خط عبور کردم که اینقدر در همه چیز محتاطانه رفتار میکنم؟ بعد تداعیهایی یادم آمد که مرا به سمت خواهر بزرگم و تذکرهایی برد که همیشه به من میداد. یک رفتار...
-
دویست و پنجاه و دوم
شنبه 6 دی 1404 10:52
داشتم با ز درباره رفتارهای جدید میم حرف میزدم. احساس کردم وقتی دارم حرف میزنم شور و شوقی از این متفاوت شدن رفتارش دارم. ته دلم ذوق داشتم، تا اینکه ز حرفی زد که ذوق ته دلم خشک شد و جایش را داد به احساسی که گمانم به واقعیت نزدیکتر است. گفت: احتمالا میم متوجه شده است که تو میدانی این رابطه به جایی نمیرسد و انتظاری...
-
دویست و پنجاه و یکم
سهشنبه 2 دی 1404 10:28
چیزهای زیادی را پشت گوش میاندازم. رفتن سر پایاننامهام اصلیترینش است. استاد راهنما پیام داده یک استاد راهنمای دیگر پیدا کن که کار اصلی را با تو انجام دهد من فقط نظر میدهم. همینطوریاش با کمبود استاد در دانشگاه مواجهیم بعد من که از سال پیش با این استاد هماهنگ کرده بودم بخواهم یکی دیگر را پیدا کنم یعنی یک سال کارم...