-
دویست و سی و هفتم
یکشنبه 26 مرداد 1404 13:35
بدجور دلتنگ میمام. باورم نمیشود اینقدر بیتابم برای دیدنش. تاب آوردن این بیتابی خیلی سخت است. گریه میکنم. سریال میبینم. سرم را به کار مشغول میکنم، اما هر دفعه راهی باز میشود که صورت قشنگش را جلوی چشمام بیاورد. حرفهای قشنگش را به یادم بیاورد. آه. چقدر به من حس خوبی میداد. لحظه لحظه کنارش بودن برایم قشنگ...
-
دویست و سی و ششم
یکشنبه 19 مرداد 1404 11:16
حالم قروقاطی است. دقیقا نمیدانم چه چیزی را دارم تجربه میکنم. چند روز پیش به چت جپت عکسم را دادم و گفتم بچه من چه شکلی میشود. او از روی عکسم و با این توضیح که بچهها پدر میخواهند عکسی برایم ساخت که این چند روز نگاهش میکنم، قربان صدقهاش میروم و بعد گریه میکنم که ندارمش. عجیب است. دلم برای میم هم تنگ است. خشمم...
-
دویست سی و پنجم
سهشنبه 14 مرداد 1404 15:59
امروز دیگر نتوانستم وضعیت اینترنت خانه را تحمل کنم. واقعا اعصابم خرد است. یا نت قطع است یا سرعتش پایین است یا برق نیست و این من را که همه کارهایم به شدت وابسته به اینترنت است کلافه کرده. صبح تا دیدم وضع مثل روزهای گذشته است وسایلم را جمع کردم آمدم فضای کار اشتراکی. با دوستان قدیمام گپ و گفتی کردم و نشستم پای کارهایم....
-
دویست و سی و چهارم
شنبه 4 مرداد 1404 13:34
تهران بودم و سرگرم چند کارگاهی که ثبت کرده بودم. با خودم کلنجار میرفتم که باید از خشمام با میم حرف بزنم یا نه. دیدم من چیزی برای از دست دادن ندارم و نیازم این است که به میم پیام بدهم و از او بخواهم حرف من را بشنود. به این هم استناد کرده بودم که گفته بود هر وقت خواستی حرف بزنی من هستم. پیام دادم و چیزی که انتظارش را...
-
دویست و سی و سوم
دوشنبه 30 تیر 1404 12:27
دیشب در جلسه تراپیام منفجر شدم. میدانستم چیزی روی سینهام سنگینی میکند. همان باعث رخوتام شده بود. اجازه نمیداد خودم را بالا بکشم. تا وارد جلسه شدم، گفتم خستهام. جان ندارم. بدنم در سکوت و رخوت است. شاید برای جنگ باشد. شاید برای بیپولی. آخر هم با اکراه اضافه کردم شاید برای نبودن میم است. برای نبودن میم بود. نه...
-
دویست و سی و دوم
جمعه 27 تیر 1404 15:30
من هنوز روی تنم اثرات جنگ را دارم. خلقم پایین است. بیحوصلهام. از دوستی عصبانیام. تنم برای میم دلتنگ است و اوضاع مالیام هم دوباه بهم ریخته. روزها بیشتر دوست دارم بخوابم و بین کارهایم لش کنم. نه غذایی بپزم، نه خانه را تمیز کنم و نه معاشرتی بکنم. دیروز هم همینطور بودم. صبح مراجعام را دیدم و بعد افتادم روی مبل و به...
-
دویست و سی و یکم
دوشنبه 23 تیر 1404 12:15
میم چند روز فرصت خواست تا فکر کند و به قول خودش این پایان را هضم کند. بعد از چند روز پیام بلندبالا داد. خودش را در حال بد من سهیم دانست و به نظرش آمد شاید این راه برای هر دویمان بهتر باشد. این را هم گفت که امیدوار است روزی به این دوره به خوبی نگاه بکنیم. اعلام آمادگی هم کرد که هر وقت نیاز داشتم او هست و شنونده است....
-
دویست و سیام
سهشنبه 17 تیر 1404 16:45
امروز روز عجیبی شد. به میم صبح پیام دادم که من تصمیمام را گرفتهام. اگر رابطه جدی عاطفی در کار نباشد، من نمیخواهم هیچ رابطهای با تو داشته باشم. نمیخواهم دوستت باشم. گفت حرفی ندارم، اما اجازه بده هضمش کنم. گفتم باهم میبندیمش. هر وقت آماده بودی. این هم از پایان آقای میم.
-
دویست و بیست و نهم
یکشنبه 15 تیر 1404 11:17
هنوز خانه والدینام هستم. امروز میخواهم برگردم خانه خودم. از لحاظ مالی در مضیقهام، اما نیاز به تنهایی خودم دارم. خانه والدینام همه چیز خوب است، اما انگار دیگر به اینجا تعلقی ندارم. مهمانم. نمیدانم شاید مهمان هم نیستم، اما در خانه خودم مزه دیگری دارد. با اینکه یخچال خانه خودم خالی است. طلبهایم را نگرفتم. کار جدید...
-
دویست و بیست و هشتم
سهشنبه 27 خرداد 1404 13:18
دیروز رفتم باشگاه. نیاز داشتم از خانه والدینام بیرون بزنم. دلم سرزندگی و امید به آینده میخواست. باشگاه هم پر بود از خانمهایی که اضطرابشان را با بپر بپرهای زیاد میخواستند بپوشانند. حالمان کنار هم خوب بود. یک ساعت بدون فکر به آینده و چیزی که در نمیدانیم چیست و در انتظارمان هست، گذراندیم. با خواهرهایم به چیزهای الکی...
-
دویست و بیست و هفتم
یکشنبه 25 خرداد 1404 12:34
نمیدانم شما چطور روزهایتان را میگذرانید. من دل آشوبم. ترس ندیدن آدمها، ترس آواره شدن، ترس از دست دادن برایم خیلی پررنگ است. از مرگ خودم هراسی ندارم. باورم نمیشود چنین روزهایی بر ما میگذرد. خیلی تلخ است. دهانم از این تلخی خشک است. خشک خشک. چه کاری باید انجام داد؟ تمام کتابهایی که دربارۀ جنگ خواندهام در ذهنم...
-
دویست و بیست و ششم
شنبه 24 خرداد 1404 11:22
چه شبی را گذراندیم. ای وای. هر لحظه به این فکر میکردم که آیا روزی دوباره عزیزان و دوستانم را خواهم دید؟ مرگ چقدر نزدک و ویرانی چقدر محتمل است. ای وای از جان عزیزانی که رفته است...
-
دویست و بیست و پنجم
جمعه 16 خرداد 1404 11:41
دلم میخواهد گوشهای لش کنم و از جایام تکان نخورم. یکی ماساژم بدهد، یکی غذا درست کند، یکی دمای خانه را تنظیم کند، یکی برایم فیلم انتخاب کند، یکی هم ناخنهای دست و پایم را مانیکور پدیکور کند. به چه حالی میدهد. همه چیز هم در سکوت باشد. دیشب مهمانیای دعوت بودم که چند دوست دورۀ دانشجویی بودند که یکی دوتایشان را چند...
-
دویست و بیست و چهارم
پنجشنبه 8 خرداد 1404 21:21
دو روز پیش تولد ماضییار بود. تبریک گفتم. او هم با خوشحالی جواب داد. دقت کردم آخرین پیامی که داده بود، پیام تبریک سال نو بود. احتمالا پیام بعدی هم برای تولد من است. دیگر مثل قبل نیست. انگار به نبودنم عادت کرده. چه احساسی دارم از این؟ خوشحال و راحتم. همین که دغدغه او را ندارم برایم کفایت میکند. جالب است که آدمی که این...
-
دویست و بیست و سوم
یکشنبه 4 خرداد 1404 10:20
سرماخوردهام. دلم میخواست کسی بود نازم را میکشید و برایم غذا درست میکرد. البته بدون اینکه سکوت خانهام را بشکند یا بخواهد حرفی بزند و حرکتی انجام دهد. لذت بردن از سکوت و تنهایی واقعا برایم لذتبخش است. الان فقط صدای جیک جیکی از حیاط میآید و کمی صدای کیبورد! همین کافی نیست برای لذت بردن از زندگی؟ نمیدانم. بیشتر...
-
دویست و بیست و دوم
جمعه 26 اردیبهشت 1404 22:28
چقدر این آهنگ منقلبم میکند؛ مرا ببخش، علیرضا قربانی
-
دویست و بیست و یکم
پنجشنبه 25 اردیبهشت 1404 09:54
گاهی دوست دارم بزنم زیر میز و همه چیز را رها کنم و بروم در عدم! عدم برایم مرگ نیست. برایم یک وقفه است. وقفهای که سکوت دارد، مسئولیت ندارد، کسی کاری به کار آدم ندارد، کسی یاد آدم نیست، دردی نیست، رنجی نیست. همهاش بیوزنی و بیفکری است، بدون هیچ هیجان و احساسی.
-
دویست و بیستم
سهشنبه 16 اردیبهشت 1404 10:38
دیروز میم زنگ زد خداحافظی کند برای سفر یک ماههای که دارد. صدایش را که شنیدم بغضم گرفت. دلم میخواست کنارم بود و روی ماهش را میدیدم. وقتی میخندد هزار کاکلی شاد در چشمانش میبینم. چند دقیقه فقط حرف زدیم، اما همهاش باهم درحال خندیدن بودیم. وقتی قطع کرد بیوقفه گریه کردم. نداشتنش به شکل یک سال قبل برایم دردناک است.
-
دویست و نوزدهم
سهشنبه 9 اردیبهشت 1404 11:53
سخنرانیام انجام شد. خیلی خوب بود. خودم را در این جایگاهی که هستم دوست دارم. تغییرهایی که کردم برایم جذاب است. خودم را خوب میبینم و با خودم در صلحم. دوباره ورزش کردن را شروع کردم و این برایم خوشایند است. با کار جدیدم عشق میکنم و از این ذوقی که در من جریان دارد لذت میبرم. به عقب که برمیگردم از چیزی پشیمان نیستم....
-
دویست و هجدهم
یکشنبه 24 فروردین 1404 11:47
میم ریست شده است. برگشته به تنظیمات کارخانه! حرفی نمیزنم. فعلا دارم فقط بررسی میکنم. هفته آینده در نشستی باید سخنرانی کنم. اضطراب دارم. باید خودم را جمعوجور کنم.
-
دویست و هفدهم
یکشنبه 17 فروردین 1404 12:05
چند وقت پیش پسری در واتسپ پیام داد و حال و احوال کرد. من میشناختمش، اما او مرا نمیشناخت. از کانالی من را پیدا کرده بود که خودم یادم رفته بود عضو آن کانال هستم. آدم موجهی است و به قول عین روی کاغذ گزینه مناسبی است. از اول سال جدید اصرار داشت همدیگر را ببینیم. من هم موافق بودم، اما برنامههای جفتمان جور نمیشد. تا...
-
دویست و شانزدهم
یکشنبه 10 فروردین 1404 11:28
دیروز حساب و کتاب مالی کردم و دیدم حداقل ماهی 20 میلیون تومان هزینه آموزشهایم میشود که نمیدانم چطور این دو سال پرداخت کردهام! اما امسال با توجه به اینکه از کار قبلی هم بیرون آمدهام و کار جدید هنوز درآمد آنچنانی ندارد، چطور باید بگذرانم؟ این هزینهای که میگویم بدون رفت و آمدم به تهران و خورد و خوراک و خریدهای...
-
دویست و پانزدهم
جمعه 8 فروردین 1404 11:43
با میم دربارۀ رابطهمان حرف زدیم. گفتیم هرچه میگذرد دلبستگیمان بیشتر میشود و وقتی نمیخواهیم رابطه جدیتر از این باشد باید تمامش کنیم. او تاکید کرد که با من رابطه منحصر بفردی داشته، اما واقعیات را نمیشود نادیده گرفت. گفتم این واقعیات چیست؟ همین سوال باعث شد دو روز به بحث بگذرد و او به هر نحوی شده از اینکه این...
-
دویست و چهاردهم
دوشنبه 4 فروردین 1404 12:43
پارسال این موقعها منتظر میم بودم که بیاید. اما امسال تنها در خانه نشستهام و روزمره را میگذرانم. پارسال پر از شور و شوق و اضطراب بودم. روزهای رویاییای بود. خوشحالم که داشتمش. پارسال از روز اول نوروز همه چی خوب بود. خوب پیش رفت. سال 03 واقعا سال درخشانی برایم بود. به معنای واقعی دوست داشتن را تجربه کردم، به معنای...
-
دویست و سیزدهم
شنبه 25 اسفند 1403 10:52
دو نفر از مراجعان میم را میشناسم. آن زمان که میم را به آنها معرفی کرده بودم، دوری و دوستی بود، اما به مرور ارتباطمان بیشتر شد. پنجشنبه در جلسهای بودیم با این دو نفر که هر دویشان از یک آدم امن که درمانگرشان است صحبت کردند و آن میم بود. باورم نمیشود که چطور خون به صورتم دوید و قلبم به تپش افتاد و ناراحتی وجودم را...
-
دویست و دوازدهم
جمعه 17 اسفند 1403 14:15
سر ماجرایی یادم آمد که چقدر به خودم سخت میگیرم و چقدر با خودم بیرحمم. اشتباه کردم، اما خودم را نمیبخشم. همه خوبیهایم را زیر سوال میبرم. فکر میکردم با خودم در این مورد به صلح رسیدهام، اما انگار این صلح در رفتوآمد است. همه چیز در مراجعه است! باید عادت کرد و آماده بود.
-
دویست و یازدهم
چهارشنبه 8 اسفند 1403 10:59
بعد از دو هفته مهمانم رفت. خیلی وقت بود در گیر و دار یک آدمی به این مدت طولانی نبودم. انگار دو نفره بودن برای دوباره بالا آمد. دلم میخواست واقعا کسی بود که به هوای او صبحها قهوهساز را روشن کنم، زیر کتری را بگیرانم و نانی گرم کنم. روزمره خودم بود، ارتباط و صحبت کردن با دیگری بود، تقلا برای شام و ناهار درست کردن بود...
-
دویست و دهم
یکشنبه 28 بهمن 1403 11:32
سرم شلوغ شده است. ترم جدید شروع شده، کار جدید بیشتر شده، کار قبلی کم کم دارد واگذار میشود. مهمان دارم و آه هم در بساط ندارم. کارها برایم کمی سخت شده. یک چشمم به حساب بانکیام است یک چشمم به خرجهایی که دارم. الان توی حسابم فقط سه و نیم میلیون پول هست. برای خودم اینطور زندگی کردن عجیب است. امیدوارم دورۀ گذار باشد....
-
دویست و نهم
دوشنبه 8 بهمن 1403 15:34
هفته پیش یک دعوای چتی با میم کردم. عصبانی شد و حال جفتمان گرفته شد. اما شبش همدیگر را دیدیم با هم خندیدیم و حرف زدیم. جز به جز حرف زدیم. موضوع را باز کردیم و همه چیز حل شد. برای من اینطور بود که باورم نمیشد حرف دلم را زدم و او هم گوش کرده، عذرخواسته و روزهای بعدش در پیامها کاملا رعایت میکرد. حرف من سر چی بود؟ سر...
-
دویست و هشتم
جمعه 28 دی 1403 18:53
عصر تا اینستاگرامم را باز کردم دیدم پسری که از همکاران جدیدم است و کمی توی این مانده بودم که دارد با من لاس میزند یا نه، عکسش را با یار قدیمیاش گذاشته و دوباره بهم برگشتند. ح پسر باکیفیتی است. من را یاد عشق دورۀ نوجوانیام میانداخت. پر از شور و انرژی. کیفیت کارش هم خیلی خوب است. اجراهایش را دیدهام و از هوشی که توی...