کم خوابیدهام. دیشب تا دیروقت پیش ز عزیزم بودم. از در و دیوار حرف زدیم و خندیدیم. از این گفتیم که چطور دوستی که من با آن زندگی میکنم به راحتی به دوستپسرش اعتماد کرده است. یک ماه است همدیگر را میشناسند و دوستم بناست به پسر ده میلیون تومان قرض بدهد. توی خیابان باهم آشنا شدهاند و همه این پروسه برای من عجیب و عجیب و عجیب است. دیشب چون از این بیاعتمادی خودمان با ز حرف میزدیم وقتی رسیدم خانه (دوستم هم خانه پدرش بود) ترس برم داشت. توهم این را گرفته بودم که دوستپسر دوستم شبانه وارد خانه بشود. تا صبح با بدحالی خوابیدم. الان هم تهوع گرفتهام از کمخوابی!
با ز درباره خانه و مفهوم خانه صحبت کردیم. به او گفتم نمیدانم چرا تهران ماندهام، نه از نظر کاری برای من فرقی دارد نه از نظر مالی. فقط میدانم دلم نمیخواهد به خانهام در شهرم برگردم. خانهای که با سختی زیاد خریدمش و اتفاقات عجیب و غریبی برایم افتاد. خانه را که توصیف کردم چنین چیزی به ذهنم رسید: خانهام خانه یک فرد مجرد نیست. برای زندگی سه چهار نفر مناسب است. در خانه احساس غریبی میکنم و دلم میخواهد کسی کنارم باشد. سفیدی دیوارهای خانه، طول و درازی که دارد، اتاقهای پرنورش، آشپزخانه کوچکش، حمام و دستشوییای که سابیدنش تمامی ندارد، اینها هیچکدام برای من نیست. به این فکر میکنم برگردم شهرم، اما نه در خانه خودم. بمانم در خانه والدینم. ز میگفت شاید به خاطر تجربه جنگ است. توی جنگ خانه والدینم بودم. شاید هنوز نیاز به حمایتشان دارم. نقطه امنم آنجاست و تنش جنگ از تنم بیرون نیامده است. نمیدانم.
هنوز تهرانم. احتمالا بمانم. تا آخر شهریور بمانم. هنوز میم را ندیدهام و در درونم عصبانیام. کاری نمیشود کرد. این روزها به میم خیلی نیاز دارم. طای عزیزم برگشت کشوری که زندگی میکند. خودم تغییراتی در کارم دادم و همین مسئله تغییر شهر، برایم آنقدر پررنگ است که کاش میم بود در بغلش گریه میکردم. نیست و من شبها وقتی چراغ خاموش است یا زمانی که دوستم جلسه دارد و جلسه من تمام شده و توی اتاق ماندهام برای خودم گریه میکنم. تصمیم کاریای که گرفتم برایم اضطرابآور است. تقریبا دارم از آن سوپروایزری که زیاد تعریفش را کردم جدا میشوم. رفتارها و کنترلهایش برایم آزاردهنده شده بود، دیگر چیز جدیدی یاد نمیگرفتم، برایم حرفهای سوپروایزرم پیشبینیپذیر شده بود و دلم میخواست دنیاها و زاویه دیدهای جدیدی را امتحان کنم. هرچند این کارم باعث شد از تیمی که کلی مراجع از آن داشتم مجبور شوم بیرون بیایم. (هنوز کامل بیرون نیامدهام.) این برایم شوک بود. فکر نمیکردم سوپروایزرم چنین کاری بکند. اما یکهو به خودم آمدم و دیدم روزی من دست او نیست، دست خداست. من جای خوبی ایستادهام و برای نیازهایم تلاش میکنم. سوپروایزر جدید پیدا کردهام. تا قبل از شروع دوباره جنگ خیلی خوشحال بودم، اما الان هراس این را دارم که نکند باز اینترنتها قطع شود و نتوانم با سوپروایزر جدیدم ارتباط برقرار کنم. او در تورنتوست. از روزی هم که دوباره جنگ شروع شده، اضطرابم بالا رفته است. مرگ آخرین چیزی است که به آن فکر میکنم، اما نداشتن حداقلها پررنگترین چیز است. توان فکر کردن به این موضوع را ندارم. دلم میخواهد تا ظهر خبر برسد که همه چیز تمام شده است. آرزوی تمام مردم جنگزده... .
امروز جلسهای با سوپروایزر سابقم دارم. بناست کار من را ببیند. نمیدانم چرا اینقدر اضطراب این را دارم که برای اینکه بگوید من اشتباه کردهام، تمام جلسه به من ایراد بگیرد. خلقم زیر صفر است. خدا به من و روانم رحم کند.
با یکی از دوستانم دو هفته است در تهران همخانه شدهام. حال و هوای خوبی دارد. آنطور که فکر میکردم حوصله آدمها را ندارم، نیست. اما خب خیلی در خودم فرو میروم. برایم سخت است دو هفته تهران باشم و میم هیچ وقت خالیای برایم نداشته باشد. بنا بود رفاقت عادی داشته باشم، توی رفاقت عادی انگار بیرون رفتن و باهم گپ زدن جایی ندارد. فقط پیام. شاید اینکه دوستم با شریک عاطفیاش زیاد حرف میزند و از او هم زیاد برایم میگوید، عطش دیدن میم را برایم بیشتر کرده باشد. نمیدانم. فقط میدانم امروز که عصر پیامش دادم که باید درباره سوپروایزرم با او صحبت کنم و او میتواند برایم وقتی بگذارد و جواب بلهاش را دیدم طوری انرژی گرفتم که انگار اتفاق نادری افتاده است. بعد که پیام دادم چه ساعتی و کجا بیایم؟ پیام داد حضوری فرصت ندارم. تلفن میزنم. وا رفتم. چرا؟ نمیدانم. بغض دارم. بدنم کرخت است. دلم میخواهد هیچ حرفی نزنم. اصلا دلم نمیخواهد تلفن بزند. من اضطراب و هیجان داشتم درباره سوپروایزرم و او فقط میخواهد تلفنی صحبت کنیم. من همه اینها را مرز میبینم. دیروز فکر میکردم من سرجای خودم ایستادم و کاری به این ندارم که او چه واکنشی دارد. اما حالا یه جایی از درونم ریخته است و گیر کردهام. کاش بکنم از این آدم. خستهام. خیلی خستهام. از این همه تجربه فقدان و نداشتن خستهام. حتی به این فکر میکنم چند روز بیشتر طا را ندارم حالم بدتر میشود. من خسته شدم از این که این همه انسان ناکامی تجربه میکند. این همه خودم ناکامی تجربه میکنم. حتی به این فکر میکند کاش عین یک مرداد نیاید. بیاید که چه بشود؟ دو هفته دلخوش باشم و بعد برود؟ الان دلم میخواهد به زمین و زمان فحش بدهم. دلم میخواهد جیغ بکشم اما رخوتی توی تنم است که میگوید عادت کن. زندگی همین است.
هنوز تهرانم. میم را ندیدهام. با طای عزیزم بیشتر بودهام و این دفعه نسبت به قبل روزهای بیشتری را باهم گذراندیم. دلم نمیخواهد برگردد کشوری که در آن زندگی میکند. دلم میخواهد فقط اینجا بماند و من بمانم کنار او. اما نه به دل من است و نه به خواستهام. رفتن و نبودن او یک فقدان است. هر بار باید با این فقدان کنار آمد. شاید همین است که دلم میخواهد کنار خودم نگهش دارم. درد این فقدان گاهی زیاد میشود.
سفر دو روزه به الموت رفتیم. دلم میخواست از سفر بنویسم، اما حالم آنجا عجیب بود. هر همسفری میدیدم یک رویا مثل آنها با خودم و میم میساختم. دلم میخواست یک جاهایی گریه کنم. دلم میخواست یک جاهایی آدمها را بغل کنم و بگویم به بودن آدم سالم نیاز دارم. یک جاهایی هم از خودم خندهام میگرفت. یک جاهایی هم عجیب از بیپولیام بغضم گرفت. هنوز پول سفر را کامل به طا ندادم. یاد ماضییار هم افتادم. یاد خشمی که گاهی دوباره بالا میآید؛ اینکه من را زمانی که میخواستم فضای کاریام را تغییر بدهم رها کرد. میدانم کشورهای مختلفی را سفر رفته، رفاه بیشتری نسبت به من دارد و از دور در حال پیشرفت است. من هم دارم در کارم پیشرفت میکنم، اما نه رفاهی دارم، نه پولی دارم، نه سفری میتوانم بروم. کاش آن موقع که بابا گفت به او بگو که تا زمانی که کارت روبهراه شود خرج درس و کلاسهایت را بدهد، حرفش را گوش کرده بودم. از منی که در ده سال زندگی مشترک سعی کرده بودم هم نیازهای مالی خودم و هم نیازهای مالی ماضییار را تامین کنم، چه انتظاری بود که بتوانم چنین حرفی بزنم؟ گاهی فکر میکنم این همه مستقل بودن و کمک نگرفتن تهش به جدایی من را کشاند. حداقل یکی از دلایل مهم بود. ثابت کردن خودم به همه که من «میتوانم». الان زیر بار توانستم دارم له میشوم.
چندروزی است آمدهام تهران. طای عزیزم آمده و لحظهها و ساعتهای امنی را با او میگذرانم. دیروز چیزی برایم تعریف کرد که باورم نمیشد انقدر از چشم من پنهان مانده و نفهمیدهام. وقتی برایم گفت شوک شدم. برولهای را که جلویام بود تند تند خوردم. خشمم را نشان دادم. سیگارم را گیراندم، اما دلم میخواست در آغوشش بگیرم. دلم میخواست بیصدا توی بغلش گریه کنم و او نیز اشکی بریزد. دلم میخواست به خودم و آن کسی که دربارهاش صحبت کرد، لعن و نفرین بفرستم. نمیتوانستم. پشت خندههای طای عزیزم پر از دردی بود که من ندیده بودم. دلم میخواهد بیشتر از حس و حالم بگویم، اما جان و تنم خشک است. هم باورم میشود هم باورم نمیشود و هم خشم زیادی را تجربه میکنم. این خشم بیشتر از خودم و ندیدن ماجراست. باید با خودم بیشتر بمانم تا بتوانم تفکیک کنم چه بر سرم گذشته با شنیدن چیزی که طا برایم گفت.
از اسفند ماه، قبل از شروع جنگ که دیدار کوتاهی با میم داشتم، دو هفته پیش یک دیدار کوتاه داشتیم. مثل دو رفیق. در زمان جنگ رابطه به مدتی از طرف من کاملا قطع شد. بعد از آن او حتی از جواب پیام دادن به روال قبل هم اجتناب میکند. میگوید سرم شلوغ است. فکر میکنم این روزها تازه دارم پروسه از دستدادن میم را تجربه میکنم. خیلی سخت است. فقط و فقط رفیقی که حتی حالم را نمیپرسد، مگر سوالی داشته باشد. نمیدانم این چند روز ببینمش یا نه. گفت اگر فرصت کند. اما برای من خیلی تلخ است.
نیاز دارم بنویسم خیلی زیاد.
باورم نمیشود بالاخره وبلاگم باز شد و توانستم وارد شوم.
حرفهای بسیاری دارم. مینویسم.