دلم میخواهد زمین و زمان را بهم بدوزم. کاش زودتر پریود شوم و از این حال عجیبی که دارم رها شوم. کارم خوب پیش میرود و حس خوبی به فضای کاری و سوپروایزر جدیدم دارم. رفتارش و منشی که دارد بدجور به دلم نشسته است. خیلی در جلساتش با جلسات سوپروایزر قبلیام متفاوتم. ترس قضاوت خیلی کم دارم و خیلی خود هستم. چه چیزی بهتر از این؟
میم دوباره شروع کرده است به ریلز فرستادن و شوخی کردن در اینستاگرام. من هم دور نشستهام و لایک میکنم و کار دیگری نمیکنم. حوصله رفتار فرسایشی با او را ندارم. خستهام میکند. درست است دلم لاس و توجه میخواهد، اما فعلا از میم نه.
آقای لام هم هیچ حرکت دیگری نکرده است.
درباره ماضییار دلم میخواست حرف بزنم. اما الان حوصلهاش را ندارم. دیواره رحم فروریخت شاید توانستم ذهنیاتم را کلمه کنم.
باورم نمیشود چنین چیزی را دارم تجربه میکنم. دیشب از هیجان تا ساعت 3:30 خوابم نمیبرد. هیجان چه چیزی؟ به معنای واقعی هیچچیز! دیروز برنامهای در کلینیک داشتیم و کنار آقای لام بودم. توجهش مثل همیشه بود. رفتارش مثل همیشه بود. حتی چون خسته بود شاید رفتار و توجهش هم مثل همیشه نبود ولی بودن در کنارش برای من چنان انرژی عجیب و غریبی داشت که باورم نمیشد. کمی کنار هم میایستادیم قلبم به تپش میافتاد و دلم میخواست خودم را بچسبانم به او. این حس و حال از کی شروع شد؟ از هفته گذشته که با درمانگرم از روزی گفتم که با آقای لام کافه رفتیم. به درمانگرم گفتم که آقای لام به شدت اضطراب داشت. سیگار پشت سیگار میکشید و فقط از کار میگفت. درمانگرم به این تحلیل کرد که حرفی بنا بوده است به میان بیاید که آقای لام نتوانسته آن را بگوید. از آن روز من تب و تاب شدیدی را در خودم احساس میکنم. دلم میخواهد واقعا تحلیل درمانگرم درست باشد و آقای لام به من پیشنهاد رابطه بدهد. دیشب از فکر اینکه به او گفتهام امروز به خاطر تعطیلی کار نمیکنم و میتوانیم باهم کتاب بخوانیم، خوابم نمیبرد. فقط چند درصد احتمال دارد پیام بدهد که برویم بیرون یا حتی کلینیک، اما من مثل آدمی که بناست جایزهای دریافت کند، از ذوق پیام دادنش و با او بودن خوابم نمیبرد. خیلی عجیب و شیرین است. هرچند ترس نشدنش هم اینقدر پررنگ است که به نظرم میآید که سوگ بدی را تجربه کنم.
الان ظهر است و آقای لام هم پیامی نداده. من هم همچنان کوفته نخوابیدنم. نمیدانم با این حال و هوا و تعلیق و میل و اشتیاق عجیب و غریبم باید چه بکنم؟ آه از هورمون و از تنهایی.
بالاخره به آقای میم پیام دادم و از ناراحتیام گفتم. گفتم که معنای دوستی برای من این رفتاری که تو داری نیست. او هم بهانهجویی کرد و در آخر گفت تصادف کردهام چندوقتی و درد شدید دارم. دیروز هم عکسی فرستاد که دست و پایش را گچ گرفته است. من هم کمپوت و آب میوهای برایش فرستادم و دیگر حرفی نزدم. از رفتارش واقعا ناراحتم. وقتی انتخابش این مدل رفتار کردن است، برایم حتی دوستی ساده هم یکجوری است. راستش بیحوصله شدم در ارتباط با او. یک مدلی فرسایش با خستگی زیاد.
چند روز پیش کنار آقای لام نشسته بودم تا ناهار بخوریم. برای خودش سوپ کشید و من ظرفم در دستم بود که کمی از سوپ بکشم. بدون حرفی ظرف خودش را گذاشت جلوی من و ظرفم را گرفت. خیلی وقت بود چنین مراقبت و محبتی ندیده بودم. آنقدر برایم قشنگ بود که لبخند به لبم آورد. بیشتر از لبخند؛ ذوق کرده بودم. میدانم شاید برای همه این کار را بکند، اما من به اندازه نیاز خودم این قشنگی را برداشتم. شنبه هم توی کلینیک با آقای لام نشسته بودیم به کار کردن. گفت میخواهد کمی بخوابد و رفت توی یکی از اتاقها خوابید. وقتی بلند شد بنا بود باهم برای کارگاهی برنامه بریزیم. آمد پیشم و گفت میخواهی باهم کافهای جایی برویم؟ من هم تایید دادم. خیلی ذوق کرده بودم با کسی جایی میروم. رفتیم کافهای و فقط درباره کار حرف زدیم. برایم خوشایند بود. هنوز هم نمیدانم فضای ارتباطیاش با من چطور است، اما میدانم کنارش حالم خوب است به ذوق میآیم و دوست دارم خودم را نشان دهم. همین بازی بازی هم خوب است. البته یکجایی از معلق بودن کلافه میشوم. میدانم که از دخترهای ادبیاتی خوشش میآید، اما این را هم میدانم که از دخترهای پر سروصدا و شیطان نیز خوشش میآید. چندین بار هم گفته است که من چقدر آرامم. آرام، مهربان و با ملاحظه.