خوابهای عجیب و غریبی میبینم. در هر خوابی یک گوشهای میم ایستاده است. دیشب خواب دیدم در جایی من را میبوسد، اما میدانستم که نمیخواهد با من باشد. پیشرفت خوبی است. از انکار رابطه نداشتن دارم بیرون میآیم. چند روز پیش خانه دوستی بودم که دوست مشترک من و میم است. سابقه دوستیاش با میم به خیلی قبلتر از من برمیگردد. اولین بار که میم را دیدم، من داشتم از شماره کوچک پایام میگفتم و او گفت دوستی دارد که مثل من است. کمی آدرس داد و من فهمیدم از دوستی مشترک حرف میزند. به هوای همین دوستی رابطه من هم با آن دختر خیلی پررنگ شد. آنقدر که وقتی چندسال یکبار همدیگر را میبینیم از زمین و زمان باهم حرف میزنیم و انگار تاروپود زندگیمان یکی است. پنجشنبه خانه همین دوست بودم. یکدفعه پرسید از میم خبر داری؟ گفتم پیامی ازش خبر دارم، اما ندیدمش. بعد نشست از اتفاقاتی که برایشان افتاده و روندی که باهم طی کردهاند گفت. مثلا اینکه سالها باهم حرف میزدهاند و همیشه هر وقت سوالی بوده جواب میداده و از مهر و محبتش گفت. از دعواهایشان و قهر و آشتیها گفت و کلی خندیدیم. حتی خاطرهای تعریف کرد که وقتی شوهرش جایی بوده با میم رفته سینما و مادر میم زنگ زده که با دختر مردم کجایی؟ و او هم گفته دختر مردم شوهر دارد و مادر میم گفته بدتر! چرا با این آدم بیرون رفتی؟ این خاطره مال بیست و چندسالگی دوستم بود. دوستم تا داشتیم حرف میزدیم گفت به میم زنگ بزنم و بگویم داریم یادش میکنیم و زنگ زد. من اضطراب گرفته بودم که نکند میم فکر کند من از رابطهمان حرفی زدهام. خیلی پشت تلفن حرف نزدم. سلام کردم و گفتم چند روز است پیام دادهام و جواب نداده است. چیزی نگفت. احساس میکردم فقط با دوستم حرف میزند. عجیب بود آن تماس. بعد از آن من خیلی به این فکر کردم که میم چقدر باهمه خوب است. چقدر همانطور که من با او خاطره دارم دیگران هم خاطره دارند. البته که چندبار به من گفته است که من برایش فرق داشتم و دارم، اما مسئله این است که آخرش من هم مثل دیگران شدم. یکی که گهگداری پیام بدهند و حتی طلب دیدار هم نکند. حتی به این هم فکر کردم اگر همین دوستم هم جدا شود میم با او رابطه جنسی برقرار میکند؟ دلم میخواهد جواب این سوالها را بگیرم. اما چه فایده؟ بنا نیست رابطهای باشد و ادامهای در کار باشد. رابطه به معنای واقعی تمام شده است.