اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

دویست و هفتادم

این روزها در یک گذر به سر می‌برم. گذر از شهر خودم به شهر بزرگ‌تر. گذر از استادی به استاد دیگر. گذر از دوستانی به دوستانی دیگر. گذر از میم به آدم‌های جدید. این آخری برایم از بقیه سخت‌تر است. خیلی به این فکر کردم که دو ماه است که تهرانم و میم حرفی از دیدار به میان نیاورده. ترسیده است؟ احتمالا. من را گوشه‌ای گذاشته و خبری از من نمی‌گیرد. مگر می‌شود؟  خیلی دلم می‌خواهد پیامی بدهم و بگویم من ترس ندارم. یا بگویم می‌ترسی من را ببینی؟ یا بگویم دلت تنگ من و خنده‌هایم و چشم‌هایم و طره‌ موهایم نشده است؟ اما عبور می‌کنم.

این روزها با دوست‌های تهرانم دورهم جمع می‌شویم و بگو و بخند داریم. کلینیک یکی از بچه‌ها هم می‌روم و روزهایم را با بچه‌ها می‌گذرانم. پسری هم آنجا هست که از روز اولی که دیدمش حس خوبی به آن داشتم، اما در رابطه بود و یک دوستی دورادور داشتیم. اما از زمانی که تهران آمده‌ام مدل رفتارش با من عوض شده است. خیلی توجه می‌کند، گفت‌وگو می‌کند و ساعت‌ها درباره مسائل مختلف باهم صحبت می‌کنیم. دو ماهی هست که از رابطه‌اش بیرون آمده و زیاد درباره رابطه‌هایش و رابطه‌هایم حرف زدیم. هر دو طرفدار ادبیاتیم و رمان و داستان‌های زیادی خوانده‌ایم. فیلم‌های مشترکی دیده‌ایم و حرف برای گفتن زیاد داریم. متوجه می‌شوم که این تغییر رفتارش بی‌حساب نیست، اما دقیق نمی‌دانم به کجا می‌رویم. خیلی هم تلاش می‌کنم رابطه را افلاطونی نکنم و او فقط به چشم دختر کتابخوان باحاله من را نگاه نکند، اما تا اینجای کار فکر نکنم موفق شده باشم، چون اینقدر صمیمتمان زیاد شده که به نظرم مرز رابطه را رد کرده و وارد مرز دوستی اجتماعی شده است. نمی‌دانم. دیروز به قصد کلینیک نرفتم، چون به نظرم آمد خیلی کنارش بودم. امروز هم اینقدر مراجع داشتم که نمی‌رسیدم. احساس می‌کنم بالا و پایین‌هایش را کرده و از دادن پیشنهاد منصرف شده است. شاید هم اشتباه می‌کنم. گاهی بودنش برایم ذوق دارد و گاهی نه. مثل میم نیست که هربار درکنارش بودم تماما خواستن باشم. البته طبیعی هم هست. با میم سال‌های سال است آشنا هستم. اسمش را می‌گذرانم آقای لام. چون به لکان علاقه دارد. آقای لام خیلی شوخی می‌کند. خیلی راحت حرف‌هایی می‌زند که مگوست. خیلی اهمیت می‌دهد و حواسش ریز و درشت به من هست. اما فقط من نیستم که حواسش به من باشد. با همه خوش برخورد است. با همه بگو و بخند دارد. به همه عزیزم جونم می‌کند. فقط یک جاهایی خیلی ریز من را جدا می‌کند. طبعا به خاطر علایق مشترکمان نسبت به بقیه بیشتر حرف برای گفتن داریم، اما من نمی‌فهمم چه اتفاقی دارد می‌افتد. شاید بگویید همه در این معلق بودن شروع یک رابطه قرار می‌گیرند، همین هم شاید رابطه را جذاب می‌کند، اما وقتی با کسی روبه‌رو هستم که با همه صمیمیتی دارد که می‌توان برداشت متفاوت کرد، نمی‌دانم. 

دویست و شصت و نهم

چند روز آمده‌ام شهر خودم. بلیت تهران هم برای برگشت نیست. نمی‌دانم در مغزم چه گذشته که بلیت برگشت نخریدم. هرسال این موقع مصائب خرید بلیت وجود دارد. هیچ سالی هم برنامه‌ریزی درست و حسابی نمی‌شود که مردم به مشکل نخورند. انتظار زیادی دارم! چه چیزمان درست است که این درست باشد؟

دلم می‌خواست از آدمی که این روزها با او حرف می‌زنم صحبت کنم، اما نمی‌دانم چرا دستم به نوشتن نمی‌رود. شاید هنوز پر نشده‌ام و نمی‌دانم چه چیزی به من می‌گذرد. 

دویست و شصت و هشتم

خواب‌های عجیب و غریبی می‌بینم. در هر خوابی یک گوشه‌ای میم ایستاده است. دیشب خواب دیدم در جایی من را می‌بوسد، اما می‌دانستم که نمی‌خواهد با من باشد. پیشرفت خوبی است. از انکار رابطه نداشتن دارم بیرون می‌آیم. چند روز پیش خانه دوستی بودم که دوست مشترک من و میم است. سابقه دوستی‌اش با میم به خیلی قبل‌تر از من برمی‌گردد. اولین بار که میم را دیدم، من داشتم از شماره کوچک پای‌ام می‌گفتم و او گفت دوستی دارد که مثل من است. کمی آدرس داد و من فهمیدم از دوستی مشترک حرف می‌زند. به هوای همین دوستی رابطه من هم با آن دختر خیلی پررنگ شد. آنقدر که وقتی چندسال یکبار همدیگر را می‌بینیم از زمین و زمان باهم حرف می‌زنیم و انگار تاروپود زندگی‌مان یکی است. پنجشنبه خانه همین دوست بودم. یکدفعه پرسید از میم خبر داری؟ گفتم پیامی ازش خبر دارم، اما ندیدمش. بعد نشست از اتفاقاتی که برایشان افتاده و روندی که باهم طی کرده‌اند گفت. مثلا اینکه سال‌ها باهم حرف می‌زده‌اند و همیشه هر وقت سوالی بوده جواب می‌داده و از مهر و محبتش گفت. از دعواهایشان و قهر و آشتی‌ها گفت و کلی خندیدیم. حتی خاطره‌ای تعریف کرد که وقتی شوهرش جایی بوده با میم رفته سینما و مادر میم زنگ زده که با دختر مردم کجایی؟ و او هم گفته دختر مردم شوهر دارد و مادر میم گفته بدتر! چرا با این آدم بیرون رفتی؟ این خاطره مال بیست و چندسالگی دوستم بود. دوستم تا داشتیم حرف می‌زدیم گفت به میم زنگ بزنم و بگویم داریم یادش می‌کنیم و زنگ زد. من اضطراب گرفته بودم که نکند میم فکر کند من از رابطه‌مان حرفی زده‌ام. خیلی پشت تلفن حرف نزدم. سلام کردم و گفتم چند روز است پیام داده‌ام و جواب نداده است. چیزی نگفت. احساس می‌کردم فقط با دوستم حرف می‌زند. عجیب بود آن تماس. بعد از آن من خیلی به این فکر کردم که میم چقدر باهمه خوب است. چقدر همان‌طور که من با او خاطره دارم دیگران هم خاطره دارند. البته که چندبار به من گفته است که من برایش فرق داشتم و دارم، اما مسئله این است که آخرش من هم مثل دیگران شدم. یکی که گه‌گداری پیام بدهند و حتی طلب دیدار هم نکند. حتی به این هم فکر کردم اگر همین دوستم هم جدا شود میم با او رابطه جنسی برقرار می‌کند؟  دلم می‌خواهد جواب این سوال‌ها را بگیرم. اما چه فایده؟ بنا نیست رابطه‌ای باشد و ادامه‌ای در کار باشد. رابطه به معنای واقعی تمام شده است.