آمدهام سفر. خانۀ دوستی هستم که سه ماه کمتر است با هم آشنا شدیم. دوستش دارم با همۀ تفاوتهایی که دارد. دختر ساده و کاملا خانگی است. دنیایش محدود است اما به شدت دارد خودش را از دست این دنیای محدودش نجات میدهد. او هم جدا شده، اما خیلی سخت و پر از تروما. از سختیهایش که میگوید فقط میخندد. همه خندههایش برایم معنادار است و دلم میخواهد یک دل سیر کنارش باشم و در آغوشش بگیرم.
دیروز میم گفت فردا ماموریتی دارم به شهر شما و شانس جفتمان را ببین که تو نیستی. عصبانی بودم از نبودنم، با اینکه در سفر خوش میگذرد و حالم خوب است. دلم میخواست میم را ببینم، دلم برای بغل کردنش تنگ شده است. آخر هفته باید تهران بروم اما از دیدارهایمان در تهران راضی نیستم. همه چیز سریع است. میم همیشه سرش شلوغ است، کار دارد، زمان ندارد، نهایت وقتی که کنار هم هستیم دو ساعت یا کمی بیشتر است. این دلم را میزند. دلم میخواهد حرف بزنیم، کنار هم باشیم، از هم لذت ببریم، نه اینکه همیشه نگاهمان به ساعت باشد که وقت تمام است. چارهای هم نیست. اما دوست دارم عصبانی باشم، خشمم را نشان دهم تا حالم بهتر شود.
حرف برای گفتن هم زیاد دارم، اما گاهی دستم میایستد. فکرم میایستد. همه چیز ثابت میشود و دلم میخواهد بخزم گوشهای و فقط سکوت کنم.
خیلی وقت است ننوشتم. برای خودم روزهای زیادی است. دسترسی به لپتاپ نداشتم و درگیر هزار و یک کار بودم. الان که پشت لپتاپم نشستهام حال خوبی دارم. انگار به یک زمانی نیاز داشتم برای خلوت کردن با آن. الان خودم و لپتاپیم و صدای کولری که رها بکن نیست!
رابطهام با میم به جایی رسیده که هر دویمان برای ادامهاش ترسیدیم. باید بیشتر دربارهاش فکر کنم و فکر کنم و فکر کنم. ترس از چی؟ ترس از دلبستگی با توجه به تفاوتهایی که داریم. البته باهم رودررو حرف نزدهایم. او از ترسش گفته، از اینکه من برایش امن شدهام. اما ادامهاش در سکوت گذشت.
با آدمهای جدیدی آشنا شدهام که در حوزۀ جدیدی که میخواهم کار کنم، همه متخصص هستند. دو روزی با آنها دماوند بودم و خیلی بودن با آنها برایم عالی بود. کنارشان آرامش داشتم. دلم نمیخواست برگردم شهر خودم و دوست داشتم روزها همینطور کنارشان باشم. دلیلش هم این بود که دلم نمیخواست به تنهایی خودم برگردم. دلم این روندگیای را که در تهران داشتم، میخواست. آدمهایی که حالم با آنها خوب است و در مسیر کاری هستند که میخواهم ادامه دهم. هرچند بعد از اینکه به شهرم برگشتم هم آرام بودم. تنهاییام آزارم نداد، اما دلم میخواست پویاتر باشم.
پنجشنبه برای دوستی هدیهای گرفته بودم که باید به او میدادم. به دونفر از دوستانم گفتم همراهم شوند. گفتند برو به تو ملحق میشویم. رفتم مغازه دوستم. هدیه را به او دادم و بعد پیام از دوستانم گرفتم که نمیتوانند بیایند. بغضم گرفت. مغازه دوستم شلوغ بود، نمیتوانست همراهیام کند و من دستپاچه شده بودم. کمی رفتم بیرون مغازه و خرید کردم، اما دیدم باید برگردم. نه حرفی برای گفتن دارم، نه پلنی برای خوش گذراندن و بودن با این دوستم. برگشتم خانه. سالاد شیرازی برای خودم درست کردم و نشستم چند قسمت سریال دیدم و خوابیدم.
این روند هم برای خودش عالمی دارد.