خیلی وقت است ننوشتم. برای خودم روزهای زیادی است. دسترسی به لپتاپ نداشتم و درگیر هزار و یک کار بودم. الان که پشت لپتاپم نشستهام حال خوبی دارم. انگار به یک زمانی نیاز داشتم برای خلوت کردن با آن. الان خودم و لپتاپیم و صدای کولری که رها بکن نیست!
رابطهام با میم به جایی رسیده که هر دویمان برای ادامهاش ترسیدیم. باید بیشتر دربارهاش فکر کنم و فکر کنم و فکر کنم. ترس از چی؟ ترس از دلبستگی با توجه به تفاوتهایی که داریم. البته باهم رودررو حرف نزدهایم. او از ترسش گفته، از اینکه من برایش امن شدهام. اما ادامهاش در سکوت گذشت.
با آدمهای جدیدی آشنا شدهام که در حوزۀ جدیدی که میخواهم کار کنم، همه متخصص هستند. دو روزی با آنها دماوند بودم و خیلی بودن با آنها برایم عالی بود. کنارشان آرامش داشتم. دلم نمیخواست برگردم شهر خودم و دوست داشتم روزها همینطور کنارشان باشم. دلیلش هم این بود که دلم نمیخواست به تنهایی خودم برگردم. دلم این روندگیای را که در تهران داشتم، میخواست. آدمهایی که حالم با آنها خوب است و در مسیر کاری هستند که میخواهم ادامه دهم. هرچند بعد از اینکه به شهرم برگشتم هم آرام بودم. تنهاییام آزارم نداد، اما دلم میخواست پویاتر باشم.
پنجشنبه برای دوستی هدیهای گرفته بودم که باید به او میدادم. به دونفر از دوستانم گفتم همراهم شوند. گفتند برو به تو ملحق میشویم. رفتم مغازه دوستم. هدیه را به او دادم و بعد پیام از دوستانم گرفتم که نمیتوانند بیایند. بغضم گرفت. مغازه دوستم شلوغ بود، نمیتوانست همراهیام کند و من دستپاچه شده بودم. کمی رفتم بیرون مغازه و خرید کردم، اما دیدم باید برگردم. نه حرفی برای گفتن دارم، نه پلنی برای خوش گذراندن و بودن با این دوستم. برگشتم خانه. سالاد شیرازی برای خودم درست کردم و نشستم چند قسمت سریال دیدم و خوابیدم.
این روند هم برای خودش عالمی دارد.
سلام
امیدوارم روزها ی پیش رو بر وقف مرادت پیش بره درست یادم نیست ولی فکر میکنم از طریق وبلاگ تراویس با نوشته هات اشنا شدم و برام جالب بود تمام ارشیو تو خوندم به شدت به نوشته هات علاقمند شدم و از اینکه یه هم نوع اینقدر قوی داره پیش میره خوشحالم برات بهترین ها رو میخوام
سلام
ممنون از اینکه بهم گفتی، خوشحالم کردی. چقدر خوب که کنار خودم دارمت.
الان اومدم اینجا و این کامنت رو برای خودت مینویسم. امیدوارم بهتر باشی و مثل همیشه تصمیم درست بگیری
آره خوبم واقعا. ممنون که هستی
خیلی عالی که با تیم جدید بابت کار احساس پویایی و خوشحالی داری
موفق باشی عزیزم
و اما رابطه با میم ..... سخته خیلی سخت
ولی امیدوارم تا هر وقت باهاش هستی احساس آرامش و لذتش بچربه به احساس ترس و اضطراب
مرسی نسیم. همچینن
آره کاش همینطور بشه
منم موافقم باهات دلبستگی که به سرانجام نرسه و تهش با کلی غصه و دلتنگی باشه بهتره که در زمان درست و با خاطرات خوش تموم شه البته بعدش یه پوست اندازی سخت داره ولی چاره ای نیست محکومیم به این دلبستگی و دلدادگی ها
آره هاله، بعدش واقعا سخته. ممنونم ازت.
درسته که باید موقعیت رو سنجید و عمل کرد ولی بنظر من دلبستگی کم و بیش به وجود میاد، لااقل با خاطرات خوش باشه بهتره :))
+ آخ چقدر حسش میکنم. انگار وقتی یه فعالیتی قراره گروهی باشه و تبدیل به انفرادی میشه کاملا پودر میشه و بدبختی وقتیه که به انجامش مجبوری چون تنها فرد باقی مونده از اون دسته ای.
آره اما اگه ادامهاش به یک دلبستگیای ختم بشه که نشه کنار هم باشیم، من ترحیج میدم از الان تموم بشه.
مرسی