اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

دویست و سیزدهم

دو نفر از مراجعان میم را می‌شناسم. آن زمان که میم را به آن‌ها معرفی کرده بودم، دوری و دوستی بود، اما به مرور ارتباطمان بیشتر شد. پنجشنبه در جلسه‌ای بودیم با این دو نفر که هر دویشان از یک آدم امن که درمانگرشان است صحبت کردند و آن میم بود. باورم نمی‌شود که چطور خون به صورتم دوید و قلبم به تپش افتاد و ناراحتی وجودم را گرفت. حس حسادت طوری بر من حمله کرد که دلم می‌خواست حرفی بزنم و با زبانم آزارشان بدهم. چنین حسی را قبلا تجربه نکرده بودم. از این حسم ترسیدم. این حس برایم معنای دل‌باختگی دارد. از این حس، از سوگ بعدش و از چیزی که باید تجربه کنم می‌ترسم. 

نظرات 1 + ارسال نظر
لیمو یکشنبه 26 اسفند 1403 ساعت 15:36 https://lemonn.blogsky.com

درک میکنم من هم گاهی از این حسها دارم که به شدت هم سرکوبشون میکنم. معمولا در ظاهر هیچ چیز بروز نمیدم و نمیدونم این خوبه یا بد ...

سخته...

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد