من برای انجام کارهایم به یکی از فضاهای کار اشتراکی شهرم میروم. اینجا پر است از پسر و دخترهای جوان و گاهی هم نوجوان که دارند برای آیندهشان کارهای مهم میکنند. همهشان یک مهارت را حداقل بلدند، به یک زبان تسلط دارند و اگر به ترید کردن مشغول نباشند، یا برنامهنویسند یا پروژههای بزرگ را مدیریت میکنند یا در پی زدن استارتاپ جدیدند. تقریبا بیشترشان هم برنامه رفتن دارند، حداقل آنهایی که من دیدم. این همه بچه با استعداد چند قدم مانده تا از ایران خارج شوند. به قول یکی که نوشته بود، الان مهاجرت کردن جزیی از مراحل زندگی شده است؛ مثل کنکور دادن، سربازی رفتن، ازدواج کردن، بچهدار شدن. این دل من را به درد میآورد. دیروز یکی از دوستانم آمده بود پیشم کار بکند. وسط کار همسرش که از دوستهای نزدیکم است زنگ زد که ویزای توریستی کانادایشان آمده است. به ناچار برایشان خوشحالم، اما واقعا بودنشان دلگرمی است برایم. اگر اینها بروند، اگر عین برود، اگر خواهرم برود، من میمانم و یک زندگی خالی. عین زمانی که خودم داشتم میرفتم به من گفت تو پشت و پناهمی، بدون تو چه کنم؟ من برایم اینطور بود که من همیشه هستم. چرا میگوید بدون تو چه کنم؟ حالا که برگشتم و یکی یکی رفتن دوستهایم را میبینم و اقدامهایشان را میشنوم پشتم میلرزد. من چقدر دلگرم بودم به بودنشان. باید گروههای جدید ساخت؟ باید روی تنهایی خود حساب کرد؟ برای منی که زیست اجتماعیام خیلی پررنگ است چطور این اتفاق میتواند بدون آسیب باشد؟ حالا بدون آسیب هم نه، آسیب کم. چقدر بزرگ شدن سخت است.
فکر میکنم میم را بهعنوان ابژه عاطفی قرار دادهام. زمانی که از بودنش ناامید میشوم، فشار عصبیای که به من از نبود وی وارد میشود، بسیار زیاد میشود. من از یک جایی به بعد میم را همه چیز کرده بودم. این چند وقت کم پیام میدهد. سراغی از من نمیگیرد. روزهایی هم که پیام میدهم حتی سوال خوبی؟ یا بهتری؟ را نمیپرسد. برعکس قبلا که همهاش از من خبر داشت. گفتم بهش. گفتم که چرا سراغ نمیگیری؟ گفت نمیدانستم اوضاعت خوب نیست. عذر میخواهم. گفتم: عذرخواهی نمیخواستم فقط از سر دوستی پرسیدم و گفت: خب عذرنمیخواهم. و من هم جوابی نداشتم و فقط به اوکی بسنده کردم. این حرفها مال اوایل هفته پیش است و هنوز پیامی نداده که بهتری یا نه. الان بیشتر که فکر میکنم میبینم من مراقبت و توجه او را جایگزین وی کرده بودم. من او را به جای خالی وی گذاشته بودم. محبتش را مینوشیدم و متوجه نبودم که این را از سر دوستی یا نگاه انساندوستانه میم است. با اینکه هی به خودم یادآوری میکردم، اما ناخودآگاه چیز دیگری از من میخواست. حالا انگار اوضاع برایم سختتر شده. حالا همه چیز خالی است. هیچ چیزی جلوی رویم نیست و من سخت ترسیدهام. خوابم بسیار زیاد شده. سرکار زود خسته میشوم. مغزم هشدار میدهد. تمرکز ندارم و انجام هرکاری برایم دشوار است. چند شب پیش کابوس دیدم و دوباره جیغ زدم. جیغ زدن برایم هشدار است. اینکه حواست باشد! دوباره داری خودت را از دست میدهی. سیگار کشیدنم بسیار شده است. چند روز دیگر تولدم است و تنها چیزی که دلم میخواهد حضور میم در شهرم، پیش من است. با اینکه رویایی بیش نیست، اما برایم قشنگ است. حتی جرئت ندارم پیامش بدهم. میدانم کارم درست نیست. اگر واقعا او را جایگزین وی کرده باشم، از دست دادنش، سختتر از سوگ از دست دادن وی است.
این روزها هر پسر مو بلندی را میبینم، وی یادم میآید. امروز سر کار یکی تل زده بود و یک لحظه خشکم زد. انگار که وی کنارم است.
خیلی کلافهام. احساس میکنم بدنم دارد بند بندش از هم جدا میشود. اما در عین حال رخوت جابهجایاش نشسته است. دلم میخواهد سرم را به دیوار بکوبم، با اینکه حتی حوصله ندارم از جایام بلند شوم. حال عجیبی نیست، زیاد این حال را تجربه کردهام. درون متلاطم، بیرون پر از رخوت. وی سهشنبه از ایران میرود. هنوز حرفهای آخرم را نزدهام. نمیدانم چه چیزی باید بگویم. حالا هم که همه دوستانم میدانند. فکر میکنم که باید جایی باشیم تا بتوانم داد بزنم سرش، اما هر وقت تنها میشویم پشیمان میشوم از حرف زدن. میگویم من این همه سال گفتم و گفتم و گفتم و او نشنید. چه چیزی دوباره بگویم؟ دوباره همان حرفها که میداند و در برابرش سکوت میکند میشود. چرا هنوز میخواهم از او مراقبت کنم؟ چرا با حرفهایم لهاش نمیکنم؟ چرا دق دلیام را سرش خالی نمیکنم؟ چرا دلم نمیآید مشت بزنم و بگویم چقدر عصبانیام که حالا رها میشوم. درست است من هم دلم نمیخواست این زندگی را، اما من ترک شدم. من در شرایط سختی رها شدم و وی هنوز و مثل همیشه فقط سکوت میکند. سکوت میکند. سکوت میکند. سکوت میکند. سکوت میکند و خستهام.
وی را دیدم. خوب است. هنوز حال افسردهاش را دارد. هنوز مشکلات عمیقی را که با خودش و خانوادهاش هست، دارد. خیلی خوشتیپ و جذاب شده است. کنار هم راحتیم. مثل دو دوست. دلم برایش واقعا تنگ شده بود. هنوز دوست داشتن برایم باقی است. اما عشق نیست. دوست داشتن دو تا دوست است. هنوز دوست دارم سر هر ماجرایی کنارش گریه کنم. نمیدانم بعد از اینکه هفته دیگه برود زندگی برای چه شکلی میشود. قطعا همه چیز تغییر میکند. الان دیگر همه میدانند. فقط مانده مهری که توی شناسنامهمان بخورد. باورم نمیشود همه چیز به اینجا ختم شد. من دلم زندگی ادامهدار و فرزندانی میخواست که تا آخر همراهمان باشند، اما حالا باید در آستانه 33 سالگی به فکر شروعی دوباره باشم.
دوستی که در آن کشور دور باهم رفت و آمد داشتیم، پیام داده رفته است کالج. کالجی که تو حوزه تخصصی من کار میکند. حسودیام شد. اگر من هم هفته دیگر با وی میرفتم شاید میتوانستم در آن کالج آن درسی که دوست داشتم را بخوانم. آه از روزهای رفته...
ترس جدیدی را تجربه کردم؛ زمانی که خودم داشتم از ایران بیرون میرفتم، به دلتنگی فکر نمیکردم. حواسم به این نبود که موهبت داشتن دوستان در کنار خود چقدر ارزشمند است. برایم اینطور بود که از راه دور هم ارتباطمان حفظ خواهد شد. و اینکه برای کندن از هر چیزی باید به ساختن جدید فکر کرد. فکرم درست بود. در کشور جدیدی که در آن ساکن شده بودم، دوستان جدیدی پیدا کردم و به آنها خو گرفتم. هرچند متوجه این نبودم که نداشتن کیفیت معاشرت با این آدمها کجا گریبانم را میگیرد. زبان راه پیوند ما بود. شده بودم سنگ صبور چند نفر، و خودم باز برای حرف زدن به دوستان ایرانم رجوع میکردم. با اینکه من اینقدر گارد محافظتی دارم که با آنها هم خیلی نمیتوانستم صمیمی باشم. از طرفی به وی هم کمابیش دلم گرم بود. اینجاست که میفهمم دوست فقط برای معاشرت نیست. اینکه بتوانی جاهایی به او تکیه کنی از هر چیزی مهمتر است. زمان خوشی همه آدمها کنارت هستند، اما میتوان ناخوشی را هم با آنها به اشتراک گذاشت و انتظار ماندن داشت؟ اینجا بود که همه چیز برای من تهی میشد. و الان میفهمم حرف دوست نزدیکم را در فرودگاه هنگام بدرقهام، همانطور که گریه میکرد گفت: با رفتنت پشت و پناهم را از دست میدهم. حرفش را آن موقع نمیفهمیدم. چرا باید به من تکیه کنی؟ این همه آدم اطرافت هست، من نه، یکی دیگر. من اینقدر غرق عادی بودن روابطم شده بودم که فراموش کرده بودم چقدر حضور آدمها مهم است. بدون آنکه خودشان ذرهای از آن بدانند.
ترس جدیدم چیست؟ همین دوست نزدیکم و دو دوست نزدیک دیگرم و خواهرم و احتمالا تا چند وقت دیگر دوستان نزدیک دیگرم، قصد مهاجرت کردند و میکنند. هر برنامهای برای آیندهی بعد از طلاق توی ذهنم بود، به پشتوانهی بودن آنها در ذهنم شکل میگرفت. الان خودم را تنهاتر از قبل میبینم. حالا میفهمم پشت و پناه نداشتن در دوستی یعنی چی.
فشار این از دست دادنها، از جسم و روان من بیشتر است. من برای داشتن چنین دوستانی حداقل پانزده سال انرژی و وقت صرف کردم. حالا در آن نقطهای که باید دلم گرم باشد به بودنشان، باید خوشحال باشم برای رفتنشان. رفتنی که امیدوارم روزهای بهتری را برایشان رقم بزند.
امروز با زوجدرمانگرمان، جلسه فردی داشتم. سوالهایی پرسید و جوابهایی دادم. سعی کردم بدون سانسور حرف بزنم و راحت بگویم چه شده و چه نشده. یک چیزی در این گفتوگو خیلی آزارم داد، تاکید درمانگر روی افسردگی شدید من. اینکه من نیاز دارم دوباره قرص بخورم و این حال من است که زندگی ما را فلج کرده است. عملکرد من بد بوده، و باید سریع دست به کار شوم. بهش نگفتم درمانگر فردی خودم با دارو موافق نیست، اما اطمینان الکی دادم که پیگیر روانپزشک میشوم. بعد هم اصرار کرد که باید هرچه سریعتر کارهایم را جمع و جور کنم و برگردم پیش وی، غافل از آنکه من امروز قبل از جلسه او کارگاهی را شروع کردهام که فضای کاری برای خودم ایجاد کنم. همه برنامههایم دارد بر اساس ایران بودنم پیش میرود و من با این حجم از تعارض و تناقض نمیدانم چطور پیش بروم.
دو روز است سیگارم تمام شده، حوصله خرید کردن ندارم. حتی صبح هم که بیرون بودم دست و دلم نرفت بروم در مغازهای و کلامی حرف بزنم. کاش سیگاری از غیب میرسید!
کلافه بودم. فردا امتحان دارم. ارائه هم دارم. باید متنهای پروژه را عوض میکردم. کلهام خراب بود و دلم خواست با وی حرف بزنم. زنگش زدم و پیام داد چند دقیقه دیگر زنگ میزنم. دلم میخواست حال و هوایم را عوض کند. گفتم چه مرگم است و دلم میخواهد با او حرف بزنم. گفت خب چه خبر؟ خبرها را داده بودم. گفتم کمی بامزهبازی در بیاور، فقط خندید. سکوت کردم تا در سکوت نگاهش کنم، گفت حجم اینترنتم دارد برای هیچ و پوچ از بین میرود. کلهام خرابتر شد! گفتم کیلومترها از هم دوریم همین نگاه کردن بهم هم حالمان را شاید بهتر کند... بیحوصله نگاهم کرد. خداحافظی کردم. الان دلم میخواهد گریه کنم. همان یکمی انرژی هم که داشتم ازم گرفته شد. چقدر همه چیز عجیب و غریب و تلخ شده است.
اضطرابم از روزهای قبل بیشتر است. چند شب است که خوابم نمیبرد. قلبم تند تند میزند و احساس میکنم اتفاقی هولناک بناست بیفتد. نشانه چیزی نیست. مثل آن آدمهای ضمیر روشن! نیستم که هر وقت احساس اضطراب داشته باشم، اتفاق ناگواری بیفتد. اضطراب بخشی از من است. همیشه با آن زندگی میکنم و فقط سعی میکنم بروزش را آدمهای اطرافم کمتر ببینند. امتحانهایم تمام شده. پایاننامه تمام شده، البته بدون فهرست بندی! مکانهای دیدنی زیادی هم این چند وقت رفتهام دیدهام. دنبال سوغاتی برای این و آنم و هفتههای آخرم را کنار وی میگذرانم.مثل ماه پیش از برگشتن نمیترسم. اما برای هر قدمی که برمیدارم پر از اضطراب میشوم. میخواستم بگویم کاش همه چیز زود بگذرد، اما دیدم دلم نمیخواهد لذت بودن در اینجا برایم تمام شود. برگردم و مستقر شوم هم مگر چیزی تمام میشود؟ نه. هر روز و هر روز اضطراب جدیدی اضافه میشود و رنج تمامی ندارد. از همین بودن در «آن» چرا استفاده نمیکنم؟
احساس میکنم برای برگشتن به ایران تحت فشار وی قرار دارم. حرفش شد که من برگردم درسم را تمام کنم و او هم کارش را ادامه دهد و بعد برای بعدش باهم فکری بکنیم. اما او این حرف را به منزله تصمیم نهایی برداشت کرد. چون واقعا دلش میخواهد من برگردم و او تنها باشد. میگفت: نیاز داریم از هم جدا باشیم تا به رابطهمان فکر کنیم. میگوید دیگر دوستداشتنی در کار نیست. برای من حرفهایش عجیب و تحملناپذیر است. هرچند هر وقت حرفی میزند فقط میگویم متوجه میشوم و درکت میکنم؛ اما واقعیت چیز دیگری است. به همین راحتی کنار گذاشته بشوم و حضورم تحمیلی باشد، روانم را داغون کرده است. نمیتوانم دربارهاش حرف بزنم. میترسم حرف بزنم. وی میخواهد این خانهای را که در آن هستیم به زودی تحویل دهد. هی میگوید بعد از رفتن تو. میخواهم خانه یک نفره بگیرم و این به این معناست که منتظر برگشت من بعد از شش ماه هم نیست. درست جواب نمیدهد و من فقط دارم در فشار تصمیمی که او برایم گرفته له میشوم. برگردم ایران در این وضعیت که چه کار کنم؟ مگر میتوانم سر کار بروم؟ مگر میتوانم درآمد داشته باشم؟ اوضاع اقتصادی بهم ریخته است. آدمها همه دارند تلاش میکنند از ایران بروند، بعد من در این اوضاع برگردم؟ به واقع میترسم. خیلی هم میترسم. وی به همه گفته من میخواهم برگردم. هر مهمانیای میخواهد برگزار شود، میگوید صبر کنید تا الف هم بیاید! حتی یک شی گرانقیمت هم که دوستی سفارش داده بود، خریده تا من به آنها برسانم. عجیب اوضاعی است.
من واقعا ترسیدهام. از جدایی، از توضیح به دیگری، از اینکه درگیر بدبختیهای مالی شوم. از همه چیز ترسیدهام.