کلافه بودم. فردا امتحان دارم. ارائه هم دارم. باید متنهای پروژه را عوض میکردم. کلهام خراب بود و دلم خواست با وی حرف بزنم. زنگش زدم و پیام داد چند دقیقه دیگر زنگ میزنم. دلم میخواست حال و هوایم را عوض کند. گفتم چه مرگم است و دلم میخواهد با او حرف بزنم. گفت خب چه خبر؟ خبرها را داده بودم. گفتم کمی بامزهبازی در بیاور، فقط خندید. سکوت کردم تا در سکوت نگاهش کنم، گفت حجم اینترنتم دارد برای هیچ و پوچ از بین میرود. کلهام خرابتر شد! گفتم کیلومترها از هم دوریم همین نگاه کردن بهم هم حالمان را شاید بهتر کند... بیحوصله نگاهم کرد. خداحافظی کردم. الان دلم میخواهد گریه کنم. همان یکمی انرژی هم که داشتم ازم گرفته شد. چقدر همه چیز عجیب و غریب و تلخ شده است.