اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

دویست و شانزدهم

دیروز حساب و کتاب مالی کردم و دیدم حداقل ماهی 20 میلیون تومان هزینه آموزش‌هایم می‌شود که نمی‌دانم چطور این دو سال پرداخت کرده‌ام! اما امسال با توجه به اینکه از کار قبلی هم بیرون آمده‌ام و کار جدید هنوز درآمد آنچنانی ندارد، چطور باید بگذرانم؟ این هزینه‌ای که می‌گویم بدون رفت و آمدم به تهران و خورد و خوراک و خریدهای ساده خانه و ... است. از پدر و مادر بازنشسته‌ام هم که نمی‌توانم انتظاری داشته باشم. هرچند سعی می‌کنند هر وقتی با دو سه تومان دستم را بگیرند. یا اینکه برایم گوشت و مرغ و ماهی بخرند. اما تا کی اینطوری می‌توانم پیش بروم؟ کمی پس‌انداز طلا و دلار دارم که آن‎‌ها هم نهایتا کفاف 5 ماهم را بدهند. بعدش چه؟ بعد از آن با این وضع تورم و این مدل زندگی و این خرجی که من دارم کارم به درآمد خوبی می‌رسد؟ توانش را دارم؟ نمی‌دانم. چیزی که خوب می‌دانم این است که «خودم» باید همه چیز را پیش ببرم. درستش هم همین است، گاهی غر زدن و غمگین بودن برای این تنهایی ایرادی ندارد. 

چند روز پیش به چت جی‌پی‌تی می‌گفتم من از کجا پارتنر پیدا کنم؟ می‌گفت یک پروفایل خوشگل در اینستاگرام درست کن و پست‌های جذاب بگذار! به دایرکت آدم‌ها برو و سر صحبت را باز کن. خیلی خندیدم. به این فکر کردم که بروم دم در خانه آدم‌ها پیس پیس کنم. واقعا آدم‌ها با برنامه‌ریزی این کار را می‌کنند؟ بعد یکهو توی اینستا پستی از امیرحسین قیاسی دیدم می‌گفت بزرگ‌ترین پلتفرم همسریابی اینستاگرام است، مگر می‌شود کسی توی سرش مهتابی خورد کند بدون آنکه بخواهد نگاه دیگری را جذب کند؟ دیدم حرفش درست است. به چت جی‌پی‌تی پیام دادم با این اوصاف دورۀ من گذشته مربی!

دویست و پانزدهم

با میم دربارۀ رابطه‌مان حرف زدیم. گفتیم هرچه می‌گذرد دل‌بستگی‌مان بیشتر می‌شود و وقتی نمی‌خواهیم رابطه جدی‌تر از این باشد باید تمامش کنیم. او تاکید کرد که با من رابطه منحصر بفردی داشته، اما واقعیات را نمی‌شود نادیده گرفت. گفتم این واقعیات چیست؟ همین سوال باعث شد دو روز به بحث بگذرد و او به هر نحوی شده از اینکه این واقعیات را بگوید فرار کند. من هم نهایتا خسته شدم. الان هم از نوشتنش اینجا خسته‌ام. حالا دیگر خودمم و خودم. آقای میمی در کار نیست. او می‌خواهد مثل دوستان قدیمی ادامه دهیم، اما من گمان نمی‌کنم به جز مسائل کاری حرفی بزنم یا حتی قراری بگذارم. این رابطه باز برایم یک بخش ناتمام دارد. احتمالا باید خودم آن را ببندم. حوصله بیشتر گفتن ندارم. شاید وقتی دیگر.

دویست و چهاردهم

پارسال این موقع‌ها منتظر میم بودم که بیاید. اما امسال تنها در خانه نشسته‌ام و روزمره را می‌گذرانم. پارسال پر از شور و شوق و اضطراب بودم. روزهای رویایی‌ای بود. خوشحالم که داشتمش. پارسال از روز اول نوروز همه چی خوب بود. خوب پیش رفت. سال 03 واقعا سال درخشانی برایم بود. به معنای واقعی دوست داشتن را تجربه کردم، به معنای واقعی خودم بودن را تجربه کردم، به معنای واقعی دوستی را تجربه کردم. همه چیز برایم واقعی، انسانی، خاکستری و لذت‌بخش بود. قشنگ مصداق بارز سالی که نکوست از بهارش پیدا بودم. برای داشتنش شکر. دلم می‌خواهد امسال بهترش را تجربه کنم. «همه‌مان بهترش را تجربه کنیم.» 

دویست و سیزدهم

دو نفر از مراجعان میم را می‌شناسم. آن زمان که میم را به آن‌ها معرفی کرده بودم، دوری و دوستی بود، اما به مرور ارتباطمان بیشتر شد. پنجشنبه در جلسه‌ای بودیم با این دو نفر که هر دویشان از یک آدم امن که درمانگرشان است صحبت کردند و آن میم بود. باورم نمی‌شود که چطور خون به صورتم دوید و قلبم به تپش افتاد و ناراحتی وجودم را گرفت. حس حسادت طوری بر من حمله کرد که دلم می‌خواست حرفی بزنم و با زبانم آزارشان بدهم. چنین حسی را قبلا تجربه نکرده بودم. از این حسم ترسیدم. این حس برایم معنای دل‌باختگی دارد. از این حس، از سوگ بعدش و از چیزی که باید تجربه کنم می‌ترسم. 

دویست و دوازدهم

سر ماجرایی یادم آمد که چقدر به خودم سخت می‌گیرم و چقدر با خودم بی‌رحمم. اشتباه کردم، اما خودم را نمی‌بخشم. همه خوبی‌هایم را زیر سوال می‌برم. فکر می‌کردم با خودم در این مورد به صلح رسیده‌ام، اما انگار این صلح در رفت‌وآمد است. همه چیز در مراجعه است! باید عادت کرد و آماده بود.

دویست و یازدهم

بعد از دو هفته مهمانم رفت. خیلی وقت بود در گیر و دار یک آدمی به این مدت طولانی نبودم. انگار دو نفره بودن برای دوباره بالا آمد. دلم می‌خواست واقعا کسی بود که به هوای او صبح‌ها قهوه‌ساز را روشن کنم، زیر کتری را بگیرانم و نانی گرم کنم. روزمره خودم بود، ارتباط و صحبت کردن با دیگری بود، تقلا برای شام و ناهار درست کردن بود و همه اینها خیلی لذت‌بخش است. دلم می‌خواهد برای خودم فانتزی داشته باشم؛ امشب که دوباره توی تنهایی باید بخوابم به صبح نرسیده میم زنگ خانه‌ام را بزند و بیاید کنارم بخوابد. بغلش کنم، لمسش کنم و کنارم بماند.

تا اینجا که نوشتم برق رفت. انگار کائنات هم می‌خواست از رویا درم بیاورد. لپ‌تاپم خاموش شد و دلم ماند پیش تمام کردن این فانتزی. 

دویست و دهم

سرم شلوغ شده است. ترم جدید شروع شده، کار جدید بیشتر شده، کار قبلی کم کم دارد واگذار می‌شود. مهمان دارم و آه هم در بساط ندارم. کارها برایم کمی سخت شده. یک چشمم به حساب بانکی‌ام است یک چشمم به خرج‌هایی که دارم. الان توی حسابم فقط سه و نیم میلیون پول هست. برای خودم اینطور زندگی کردن عجیب است. امیدوارم دورۀ گذار باشد. هرچند با این قیمت دلار و وضعیتی که مملکت دارد، جا برای ترسیدن‌های بیشتر هم گذاشتم. خدا به همه‌مان رحم کند. 

هفتۀ پیش به درمانگرم می‌گفتم که نمی‌خواهم رابطه‌ام با میم را قطع کنم. هر دفعه چیزی می‌شود که من از تجربه‌اش لذت می‌برم. همین صحبت‌های بعد از دعوا. محبتی که انگار از عمق وجودش می‌آید. حرف زدنی که می‌دانم فقط برای من است. گاهی به این فکر می‌کنم که چقدر دل‌کندن از این آدم بعدها سخت می‌شود. با چه کسی می‌توانم اینقدر روان باشم؟ مثلا بگویم ببین من دارم حسودی می‌کنم. بگویم من نیاز دارم برایم این کار را بکنی، آن کار را بکنی. من خوب نیستم. من خوب هستم. من آدمم. او برای هر کدام از این نیازها تلاش بکند، حرف بزند، معذرت خواهی بکند، بداند که از چه می‌گویم. قشنگ است. همه چیز با این آدم، قشنگ است. به طای عزیزم می‌گفتم هرجوری هست دلم را به دست می‌آورد؛ برای من این چیز جدیدی است. خیلی جدید است. من هنوز نیاز دارم رابطۀ سالم را بیشتر و بیشتر تجربه کنم.

دیشب خواب ماضی‌یار را می‌دیدم. برگشته بود ایران. آمده بود خانه‌مان و می‌خواست من برگردم به زندگی قبلی‌مان. لبخند همیشگی‌اش را هم داشت. من در خواب مضطرب بودم. مادرم در خواب گفت انگار شرایط بهتر است، برگرد! در خواب به مادرم گفتم: خاک بر سرت! تو باید هوای من را داشته باشی. (تا به حال اینطور در بیداری با مادرم حرف نزده‌ام.) بعد شوهرخاله‌ام وارد شد. گفت: بچه‌ای، بچسب به زندگی‌ات. من رفتم داد کشیدم که من نمی‌خواهم مثل بچه‌های تو باشم. نمی‌خواهم در رفاه باشم اما کسی به من توجه نمی‌کند. داد می‌کشیدم. بعد از بیداری یادم آمد که زمانی که می‌خواستم جدا شوم شوهرخاله که مرد نازنینی هم هست به بابا گفته بود، جدا نشوند، چند سال دور از هم زندگی کنند دوباره به هم برمی‌گردند. شاید هنوز از اینکه من را نادیده گرفته بود عصبانی بودم. نمی‌دانم. صبح که بیدار شدم بدنم درد می‌کرد. توی خواب به این فکر بودم اگر مجبور شوم دوباره به ماضی‌یار برگردم چطور به میم بگویم. خواب خوبی نبود. 

دویست و نهم

هفته پیش یک دعوای چتی با میم کردم. عصبانی شد و حال جفتمان گرفته شد. اما شبش همدیگر را دیدیم با هم خندیدیم و حرف زدیم. جز به جز حرف زدیم. موضوع را باز کردیم و همه چیز حل شد. برای من اینطور بود که باورم نمی‌شد حرف دلم را زدم و او هم گوش کرده، عذرخواسته و روزهای بعدش در پیام‌ها کاملا رعایت می‌کرد. حرف من سر چی بود؟ سر این بود که وقتی فرصت نداری که باهم باشیم، حداقل یک ابراز احساسات بکن که بدانم دلت می‌خواهد با من باشی اما وقتی نداری. مخصوصا اینکه از هم دوریم و از خیلی از احوال هم خبر نداریم. برایم بودن کنارش خوشایند است. اگر کمی زمان داشت، کمی بیشتر از الان شاید خیلی همه چیز مطلوب‌تر بود. پایان ارتباطم در پایان این ماه هم کنسل شد. چرایش برایم مشخص نیست، اما دوست دارم همچنان با او باشم. 
سرم این روزها واقعا شلوغ است. در کار جدیدم رشد کرده‌ام و حال و روزم خوب است. کمی استرس دارم از اینکه این کار به این زودی اینقدر برایم جدی شد و به درآمد دارم می‌رسم. بالاخره برای کار قبلی‌ام آدم جایگزین پیدا کردم و بناست این دوماه آخر سال کنارشان باشم و بعد خداحافظی کنم. خیلی از موقعیت‌هایم دارد تغییر می‌کند. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم در این موقعیت جدیدم باشم. به این فکر می‌کنم که شاید تابستان تهران بیایم. پانسیونی اجاره کنم و چند ماه برای خودم بچرخم. بیشتر در کارم یاد بگیرم، اما خب احتمالا باید بیشتر خرج کنم. باید ببینم چطور می‌توانم از پس هزینه‌هایم بربیایم. 

کمی دوست داشتم اینجا حرف بزنم. هرچند همین نوشتن هم ده بار وسطش رفتم و آمدم.

دویست و هشتم

عصر تا اینستاگرامم را باز کردم دیدم پسری که از همکاران جدیدم است و کمی توی این مانده بودم که دارد با من لاس می‌زند یا نه، عکسش را با یار قدیمی‌اش گذاشته و دوباره بهم برگشتند. ح پسر باکیفیتی است. من را یاد عشق دورۀ نوجوانی‌ام می‌انداخت. پر از شور و انرژی. کیفیت کارش هم خیلی خوب است. اجراهایش را دیده‌ام و از هوشی که توی کار استفاده می‌کند لذت می‌برم. ته دلم بدم نمی‌آمد باهم رابطه‌ای را شروع می‌کردیم. توی هر جمعی که بودیم کلی تعریف من را می‌کرد. حتی استادم هم چندین بار گفته بود که با ح دربارۀ من حرف زدند و هر دو چقدر به کار من امید دارند. روز تولدم وقتی می‌خواست درباره‌ام حرف بزند اینطور شروع کرد که اِلف یکی از آدم‌حسابی‌هایی است که من توی زندگی‌ام دیده‌ام. برایم دلگرم کننده بود حرفش. هم این حرفش و هم حرف‌هایی که همیشه جسته‌وگریخته درباره‌ام می‌زد.
این برگشتن به آدم‌های قدیمی چیز عجیبی است. امروز توی لینکدین دیدم ماضی‌یار عکسش را عوض کرده. پشت میزی و با میکروفون و تشکیلات. خوشحالم برایش. واقعیت این است که من همیشه دوست داشتم در کنارش باشم و موفقیت‌هایمان را باهم جشن بگیریم. این باهم جلو رفتن برایم خیلی رویایی است. یادم نمی‌رود دفعه اولی که امتحان تافل داده بود، عصرش باهم رفتیم کافه دوستانمان. از توی کیفم کارتی درآوردم و بهش دادم. کارت وی‌آی‌پی استفاده از یک سالن ماساژ بود. برای هر قدمی که برمی‌داشت دوست داشتم کاری کنم. یا آن زمان که ارشدش را دفاع کرد بعد از دفاع همه دوستانی را که آمده بودند بردیم رستوران. پر از این خاطراتم. اما امسال که من پشت سرهم قدم‌های بزرگ در مسیر شغلی و تحصیلی‌ام برداشتم خبری از همراه نبود. البته که خانواده و دوستانم همراهم بودند. باید به همین بسنده کرد.
احتمالا با میم تا آخر بهمن ماه ارتباطم را به این صورتی که هست نگه دارم و بعد به همان روال دو دوست اجتماعی برگردم. با اینکه هیچ آدم دیگری نیست و هیچ فضایی هم برای پیدا کردن یار و همراهی ندارم، اما این مدل بودن را در این رابطه دوست ندارم. بیشتر باید توی خودم بگردم. میم عالی است، اما من نیازهایم متفاوت است.

دویست و هفتم

آه از این روزهایی که در خواب گذشت. بدنم و روانم واقعا به آن نیاز داشت. دلم سکوت و خواب می‌خواست و برای خودم فراهم کردم. کمی از آن فضای خودسرزنش‌گری دور شدم و حالم بهتر است. بنا نیست در هر جلسه‌ای که دارم بهترین خودم باشم. باید به خودم امان دهم. از هفته دیگر امتحان‌هایم شروع می‌شود. آخر هفته باید یک سر بروم تهران و سریع برگردم. میم برایم وقت خالی کرده. در خلال حرف‌هایش هم فهمیدم دو هفته پیش هم به خاطر دیدن من مراجع دلاری‌اش را کنسل کرده است. دلم گرم می‌شود. همین که به چهره پر از خنده‌اش فکر می‌کنم یا حتی آن اخم‌های روی مخ‌اش لبخند روی لبانم می‌آید. حالا می‌خواهد به خاطر هورمون باشد، می‌خواهد به‌خاطر علاقه‌ای باشد که سال‌ها در من برای او جمع شده است. 

دیروز ریلزی برایم در اینستا فرستاده بود که برایش دیسلایک فرستادم. گفت می‌دانستم خوشت نمی‌آید ولی حرف طرف درست است. گفتم برای توی متحجر شاید درست باشد و خندیدیم. بعد گفتم باورم نمی‌شود با این عقاید و افکاری که داری من اینقدر از تو خوشم می‌آید. برای خودم عجیب است. نمی‌دانم شاید تا جایی که همه چیز برای خودش باشد و نخواهد به من کاری داشته باشد همه چیز قشنگ باشد. دو آدم متفاوت در بعضی از عقاید و دوستی‌ای که پابرجاست.

به زندگی برگشته‌ام.