بالاخره دیروز همه کارهای خانه انجام شد. نقلوانتقالات هم صورت گرفت و فقط مانده اسبابکشی. همین اسبابکشی خودش کلی کار است. وسایل را تقریبا به کمک دوستان و خانواده جمع کردهام. رفتن از خانهای که ده سال در آن زندگی کردهام برایم عجیب است. برای این خانه زحمت زیادی کشیدم. پول زیادی خرج کرده بودم. کلی سلیقه خرجش کرده بودم و حالا همه را باید بگذارم و بروم. همین رفتن هم برایم سوگ دارد. از محیط امنم بناست جدا شوم و جای جدیدی برای خودم درست کنم. اینها برایم اضطراب دارد و فرسایشی است. یک سال است که مرخصی نگرفتهام. هر هفته مراجع دیدهام و جلساتم را لغو نکردهام. هم تنم خسته است و هم روانم. باید مرخصی بگیرم، اما غم نان و حجم کار زیاد جلویام را میگیرد. میترسم. از آیندهای که در انتظارمان است میترسم. از این همه خشم و غم میترسم. ترسناک هم هست. چه میشود کرد؟ نمیدانم. من همیشه به رونده بودن اعتقاد داشتهام، اما الان هم امیدی ندارم و هم توانی نمانده. سرم پر از نمیدانم است.
دیروز صبح با مادر ماضییار رفته بودیم محضرخانه. کلی برایم از خانوادهشان حرف زد. از اینکه چی بینشان میگذرد و چه کسی مرده و چه کسی باردار است. مثل قدیمها. آخر کار که میخواستیم خداحافظی کنیم گفت اِلف جان توی قلبم هستی. خیلی دوست دارم. توی قلب همهمان هستی. همه خیلی دوستت داریم. بعد یکهو بغض کرد و گفت نمیدانم چه شد، فقط بدان که دوستت داریم و بغلم کرد. به قول درمانگرم جدایی با خشم کار را راحتتر میکند، اما جدایی با مهر و محبت غمناک و دردناک است.
میم هر روز زنگ میزند، چند دقیقه گپ میزنیم.
عجب ماجرایی را دارم از سر میگذرانم. هنوز پولهایم از طلافروش به دستم نرسیده است. هر روز جنگ اعصاب دارم با بنگاه و فروشنده و طلافروش. باورم نمیشود وسط این ماجرا هستم. مثل شرخرها داد میزنم و دنبال وصول پولم هستم. دیشب طوری با بنگاه صحبت کردم که بعدش احساس میکردم جان از بدنم درآمده. مخصوصا اینکه بنگاه تاکید داشت چون زنم نتوانستم پولم را از طلافروش بگیرم. احساس کردم وسط جنگی هستم که نیاز است خودم را به همه ثابت کنم. بعد از تمام شدن داد و بیدادهایم با بنگاه پدر و مادرم آمدند و از درست صحبت کردن و سنجیده بودنم حرف زدند و به قول خودشان به من افتخار کردند، اما همه اینها آن اضطراب کشندهای را که در تنم پیچیده است رفع نمیکند. دلم شانهای برای گریستن و آغوشی برای حمایت میخواست. پدر و مادرم و خواهرم هم در آغوشم گرفتند؛ اما باز چیز دیگری دلم میخواست. دیشب میم پیام داد کاش میتوانستم برایت کاری کنم. پیام دادم همین که گوش میدهی کافی است، اما پیامی که دلم میخواست بدهم این بود که کاش کنارم بودی و در شهر من بودی. امیدوارم تا فردا همه چیز تمام شود. امشب طلافروش همه پولم را واریز کند و من بتوانم نفس راحتی بکشم.
طای عزیزم امروز پیام داد. برای لحظاتی دنیا قشنگ شد.
روز بعد از پست قبلی میم زنگ زد و همراهیام کرد. بهش گفتم که انتظارم بیشتر بود. گفت چون نمیدانسته باید چه بکند حرفی برای گفتن نداشته. گفتم احساس کردم آن شب مزاحمت شدم گفت من دوست دارم همیشه مزاحمم باشی و خندید.
دیشب یکهو یادم آمد اینجا میشود حرف زد. طای عزیزم حتما اینجا را میبیند و میتواند برایم از کیلومترها دورتر از خودش خبر بگذارد. چه روزهای عجیبی را میگذرانیم. چه جانهایی از دست رفتهاند و چقدر برای من آینده مبهم و کمسو است. بین این همه اتفاقات یک هفته اخیر برای من از پراسترسترین روزهای عمرم بود. پنجشنبه صبح خانهای را قولنامه کردم و بنا بود با مادر ماضییار طلاهایمان را بفروشیم تا پول خانه را بدهیم. مادرش همان روز طلاها را داد تا روز شنبه پول را واریز کنند، اما همه چیز بهم خورد و طلافروش پول را نداد و من این یک هفته در تلاطم فروش طلاها و راضی کردن فروشنده بودم. هر روز فروشنده تهدید به فسخ قرارداد و شکایت کردن میکرد. طلافروشی که با بدبختی پیدا کرده بودم و ساعت به ساعت زنگش میزدم میگفت نقدینگی نیست و ذره ذره برایم پول میریخت. خوابم نمیبرد. اضطراب خفهام کرده بود. همه نظر میدادند. هرکسی پیشنهادی میداد و دلم میخواهم جایی بلند داد بزنم از بنگاهی جماعت متنفرم. فشار پشت فشار. هنوز خستهام. دیروز دو سوم پول را واریز کردم، اما استرس بقیه پول هنوز توی بدنم هست. شانه و کمرم درد میکند. البته که برادران عین عزیزم هر لحظه کنارم بودند. پدر و مادر و خواهرهایم کنارم بودند. مادر و پدر ماضییار کنارم بودند، اما چنین فشاری برای من زیاد بود.
روز اولی که میخواستم مادر ماضییار را ببینم باورم نمیشد که چقدر دلم برایش تنگ شده است. بغلم کرد. بوسم کرد. اِلف جان از دهانش نیفتاد و خوشحالم برای اینکه هر آدمی سر راهم قرار گرفته همراهم بوده است. واقعا سرمایه اجتماعی عظیمی و عمیقی دارم.
اینجا مینویسم: از میم انتظار بیشتری داشتم. پیگیر بود، اما سهشنبه شب که زنگ زدم که کمی آرام شوم دل به دلم نداد. گفت خیلی سخت است، نذر فلان بکن و متوجه نشد که دارم گریه میکنم. ده دقیقهای خداحافظی کردیم. هرچند آرام شدم. توانستم خودم را جمعوجور کنم و من هم نمیدانم او در چه شرایطی بود. نمیدانم.
دیشب از ترس رابطه که با درمانگرم صحبت میکردم دوباره برگشتیم سر این ماجرا که من چقدر از لذت بردن و عبور از خط میترسم. هرچه فکر میکردم یادم نمیآمد کجا از خط عبور کردم که اینقدر در همه چیز محتاطانه رفتار میکنم؟ بعد تداعیهایی یادم آمد که مرا به سمت خواهر بزرگم و تذکرهایی برد که همیشه به من میداد. یک رفتار سوپرایگویی گلدرشت. نباید زیاد خرج کرد. نباید به پدر و مادر فشار آورد. نباید خودت را رها کنی. بعد چیزی به ذهنم آمد که خشمم را بالا آورد. با اینکه خواهرم چنین تذکراتی میداد اما خودش جز در مورد دختر خوب بودن در بقیه موارد تا جایی که میشد خرج میکرد، انتظار داشت از والدین و خودش را محق میدانست. البته که والدینم هم با جان و دل انجام میدادند. انگار فشاری را احساس نمیکردند. بعد یادم آمد همیشه هرچیزی از والدینم میخواستم آنها فراهم میکردند و بعد یادم در زندگی با ماضییار چقدر من از خودم میزدم. خرج نمیکردم و او دوبار در جایی که من به خودم اجازه داده بودم کمی رها شوم و با پول خودم کمی، دقیقا کمی، خرج کنم او در گوشم گفت لطفا خودت رو کنترل کن. ای وای. چطور من تصویری را که دیگران به من تحمیل کرده بودند پذیرفتم. چطور من الان اینقدر خودم را دربند میکنم و اجازه نمیدهم حتی از رابطهای که در جریان دارم لذت ببرم؟ چقدر عجیب است. ترس ترس ترس. چرا اینقدر خط قرمز من در دهانم است. اینقدر تنگ است که جای تکان خوردن به من نمیدهد؟
داشتم با ز درباره رفتارهای جدید میم حرف میزدم. احساس کردم وقتی دارم حرف میزنم شور و شوقی از این متفاوت شدن رفتارش دارم. ته دلم ذوق داشتم، تا اینکه ز حرفی زد که ذوق ته دلم خشک شد و جایش را داد به احساسی که گمانم به واقعیت نزدیکتر است. گفت: احتمالا میم متوجه شده است که تو میدانی این رابطه به جایی نمیرسد و انتظاری نداری برای همین خودش را رها کرده و نزدیک شده است. درست میگفت. حداقل برداشت من الان این است که درست میگوید. میم دوباره شروع کرده به گفتن دوستت دارم. به نشان دادن علاقهاش. حتی دیروز که ساعتها کنار هم نشستیم و حرف زدیم چیزهایی گفت که برایم عجیب بود. مثلا گفت قبل از اینکه میخواستم بیایم پیشت به چت جپت گفتم برای این دیدار با توجه به این لباسهایی که دارم لباس مناسب برایم انتخاب کن. یا از من پرسید دوست داری موهایم همین اندازه باشد یا کوتاهترش کنم؟ من هاج و واج نگاهش کردم و گفتم هر طور دوست داری. همینطوری هم خوب است. نمیدانستم چه چیزی باید بگویم. یک جایی هم حرفهای خصوصیاش با ای آی را جلویم گذاشت بخوانم. الان حالم چطور است؟ خوشحال از همنشینی و گفتوگویی که برایم حال خوب داشت و ترسیده از چیزی که دوباره برایم رخ دهد.
خوشحالم ز آن حرف را زد. آتش امید در این رابطه نباید شعله بگیرد. باید از همان لحظه و آنی که وجود دارد لذت برد.
چیزهای زیادی را پشت گوش میاندازم. رفتن سر پایاننامهام اصلیترینش است. استاد راهنما پیام داده یک استاد راهنمای دیگر پیدا کن که کار اصلی را با تو انجام دهد من فقط نظر میدهم. همینطوریاش با کمبود استاد در دانشگاه مواجهیم بعد من که از سال پیش با این استاد هماهنگ کرده بودم بخواهم یکی دیگر را پیدا کنم یعنی یک سال کارم را بیاندازم عقب. اضطرابش را دارم، اما چیزی من را به کار وا نمیدارد. انگار هنوز امید دارم با همان نظر میدهدش کارم راه بیفتد. انرژیام پایین است. خلقم پایین است، اما کارهایم رو به روال است. کارهایی که البته از آنها پول درمیآورم. باید دنبال خانه بگردم. همتش را ندارم. کلافه میشوم. خانه خیلی کثیف و نامرتب است. الان همایون دارد میخواند: خوب شد دردم دوا شد دل به عشقت مبتلا شد. گاهی فکر میکنم دلدادگی در زندگی خیلی پیشبرنده است. وقتی کسی مثل من که در کار و درس به اندازه خودش پیش میرود و هنوز احساس میکند دردی دارد که نیاز به درمان دارد، حتما جای یک دلدادگی و دلباختگی خالی است. شاید هم نه. شاید هم فقط خستهام و اضطراب دارم از کارهای پیش رو.
تهران که بودم با دخترخالهام و دخترش رفتیم پاساژگردی. خیلی دوستشان دارم. علاقهای هم که دخترش به من دارد برایم شادیآور است. رفتیم توی اسباببازی فروشی یکی از اسباببازیها را انتخاب کرد و مادرش اجازه داد آن را بخرد. بعد بچه میرفت یکی یکی چیزهایی که فکر میکرد من دوست دارم برمیداشت و میگفت میخواهی برای تو بخرم؟ کلی دلم برایش غنج میرفت. اما یک چیزی را متوجه شدم. دلم برای خرید کردن برای دیگری تنگ شده است. دلم میخواست مردی داشته باشم که منتظر خرید پیراهن یا تیشرتی از سمت من باشد. یا با دخترم بروم اینطرف و آنطرف و برایش چیزکی بخرم. توی همین افکار غرق بودم که دیدم من الان از لحاظ مالی حتی نمیتوانم خودم را راضی کنم شلوار یک میلیون و دویستی را که توی حراج است بخرم با اینکه شلوارهایم طوری شدهاند که باید لباس بلند بپوشم که خرابیهایشان مشخص نشوند یا خیلی وقت است کفشی ندارم و همه جا یک کفش را میپوشم و وقتی جایی بناست کفشم را دربیاورم مواظب هستم جایی بگذارم که کسی پارگیهای داخلش را نبیند. از اینکه سالهاست بیدغدغه خرج نکردم از خودم و شرایط بدم آمد.
فشار زیاد است. حالا این وسط من دنبال رابطه عاطفیام! البته که اپهای دوستیابی را پاک کردم. صفحاتم در شبکههای مجازی را خصوصی کردم و میدانم حوصله آدمهای چرت و پرتی را که این چند وقت با آنها سر قرار رفتم ندارم. موقعیت من همین است. باید در آن بمانم و بپذیرم. تا خدا در آینده چه خواهد...
امروز داشتم به این فکر میکردم گاهی آدم چقدر از جایی که هست با اینکه بهترین جای ممکن هم هست، راضی نیست. من از لحاظ کاری جای خوبی ایستادهام. تلاش و پشتکار زیادی به خرج میدهم و میبینم که در کارم پیش میروم. میبینم بعضی از جاها چقدر خوب عمل میکنم و جاهایی که از خودم انتظار بیشتر دارم و خوب نبودهام، به در و دیوار نمیزنم. این تغییراتم را دوست دارم. اما حسرت دیدن زوجها و رابطه خوبی که دارند بعضی اوقات بدجوری راه گلویام را میبندد. به این فکر میکنم در کارم هم بهترین باشم بعدش که چی؟ نه کسی را دارم پناهم باشد، نه کسی را دارم که به آن عشق بورزم و نه عشق از آن بگیرم. میدانم باید بپذیرم که این زندگی من است. ولی گاهی ماندن در این پذیرش سخت میشود.
هفته پیش که تهران رفتم تجربه جدیدی با میم داشتم. دعوتم کرد خانهشان. خانهای که در آن زندگی میکند. واقعا عجیب بود. نه توانستم بفهمم برای چه این کار را کرد نه توانستم بپرسم که معنایش از این کار چیست.
باید سریعتر از این خانه بروم. ده سال در این خانه بودهام و الان نیاز دارم خانه را مخصوصا که ماضییار ازدواج کرده است عوض کنم. حتی دلم میخواهد وسایلم را هم عوض کنم، اما توان این یکی را ندارم. دنبال خانهام. نیاز دارم که مردی همراهم باشد که بنگاهیها با چشمان و کلامشان آزارم ندهند. شوهر خواهرم با همه سر شلوغیهایش سعی میکند تماس بگیرد و هماهنگ کند، اما به نتیجه نمیرسد. از بابا هم نباید انتظار داشته باشم. خیلی اینطور کارها برایش سخت است. دوتا خانه برایم پیدا کرد، اما خیلی راغب نیست. خودش هم هی میگوید با همسر خواهرم بروم. دوستانم هم نیستند. یعنی دوستی نمانده در شهر خودم. ع هم تا دو ماه دیگر از ایران میرود. باورم نمیشود، تنهای تنها میشوم در این شهر. ه و م هستند، اما درگیر کودک شیرینشانند. وقتی برای من ندارند. با اینکه واقعا تلاش میکنند که همراهم باشند. رفتن ع برایم مثل تیر خلاص است. بمانم شهر خودم که چه بشود؟ بروم تهران بهتر نیست؟ با این پول من البته نمیتوانم خانه بخرم احتمالا. به امید خانوادهام هستم. البته که آدمی فقط باید به امید خدا و خودش باشد. این هم از بزرگسالی سخت.
ده روز پیش در سوگ از دست دادن یکی از عزیزانم بودم. مرگ ناگهانی واقعا شوکآور است. احساسات عجیبی را تجربه کردم. از دست دادن پدر و مادرم برایم پررنگ شد و غم غریبی جانم را گرفت. احساس کردم به جایی تعلق ندارم. به این فکر کردم وقتی خودم بمیرم دوست ندارم در این شهری که زندگی میکنم دفن شوم. کسی از بستگانم در این شهر دفن نشده است، مزاری برای زاری در این شهر نبوده است و چنان خودم را تنها دیدم که دلم خواست مرگ روزی راهش را به تنم باز کند که خاکی برای آرمیدن داشته باشم. با اینکه در وصیتنامهام تاکید کردهام بدنم را به دانشگاه بدهند، اما نمیدانم چرا اینقدر مردن در جایی که به آن باید تعلق داشت، برایم پررنگ شد.
یک هفته تهران بودم. میم هر شب آمد دنبالم. حتی برای نیم ساعت چایی خوردن. تجربه فوقالعادهای بود. حرف میزدیم، از روزمره میگفتیم، سکوت میکردیم، چای مینوشیدیم. حالمان باهم خیلی خوب بود. با خستگی و سرشلوغی برای همدیگر وقت گذاشتیم. خیلی همه چیز متفاوت بود. کمی ترسیدم؛ از اینکه بخواهم وقتم را به فکر کردن به میم اختصاص دهم ترسیدم. از اینکه بخواهم با او رویابافی کنم ترسیدم. حالا در شهر خودم هستم. باید ببینم این هفته چطور به من میگذرد. غم سوگ سنگینم کرده است، اما شوری که میم به جانم ریخت ملغمهای شد از حس مرگ و زندگی. هر دو بسیار پررنگ.
رابطهام با میم تغییر کرده است. فضا را دادهام دست او. هیچ انتظاری از میم ندارم و فقط وقتی تهران میروم همدیگر را میبینیم و رابطهای برقرار میکنیم و تمام. البته که دو ماه بود تهران نرفته بودم. این چند وقت دوباره برگشته به آن حالتی که میم همیشه مراقبت میکند. من اجازه دادهام که مراقبت کند. پیام بدهد. حرفهایی هم بزند که قبلا نمیزد. وقتی عقب مینشینم انگار بیشتر احساس امنیت میکند. پنجشنبه صبح باهم صبحانه خوردیم. خندیدیم و حرف زدیم. رفتم خانه دوستی و بعد دوباره آمد دنبالم و باهم بودیم. ارتباط در حد همان روز. برایم خوشایند است. انگار تازه میفهمم منظورش از رابطهای که میگفت چیست. این دفعه برخلاف رابطه قبلی باهم درباره جزییاتش حرف نزدیم. همینطور پیش میرویم. نه من از او چیزی میخواهم، نه او از من چیزی میخواهد. هرکدام دنبال پیدا کردن رابطه عاطفی جدا هم هستیم. مثلا من چند وقتی است توی دیتینگ اپها با بعضی آدمها صحبت میکنم. تجربه جالبی نبوده است. اما خب راه دیگری هم پیش رویم فعلا نیست.
میم رساندم جایی که میخواستم. گفتم بوسم کن. گفت توی خیابان خجالت میکشم. گفتم طوری نیست این یک چالش است! ببوس مرا تا خجالتت بریزد. کمی نگاهم کرد و سریع بوسید. خوشم میآید.
دیشب باز هم خواب ماضییار و خانوادهاش را میدیدم که جلویشان داد میزدم از شما متنفرم. از این خانه متنفرم. از چیزی که به سر من آوردید متنفرم. تا قبل از یک ماه پیش خوابی درباره ماصییار و خانوادهاش جز به خوبی نمیدیدم. اما الان اوضاع فرق دارد. خوشحالم نیاز به مراقبت از ماضییار حتی در ذهنم دیگر ندارم. آه.
پ.ن: برایم از نگاهتان به نوشتهها اگر مایلید بنویسید. دوست دارم توی کامنتها باهم حرف بزنیم.