اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

دویست و شصت و سوم

دیشب خواب عجیبی دیدم. خواب دیدم در گردشی هست و دوستان زیادی هم همراهم است. میم هم گوشه‌ای بود و با چشم‌هایش من را نظاره می‌کرد. پسری هم که گاهی در یکی از شبکه‌های مجازی تیک و تاک می‌زنیم بود. میم ذوق من نسبت به آن پسر را دید. لب‌هایش را به لب‌هایم چسباند و جلوی آن پسر من را در خواب بوسید. همان لحظه در خواب دو حس عجیب را تجربه می‌کردم. یکی اینکه می‌خواهم این بوسیدن را ادامه دهم و دیگری اینکه این بوسیدن  بی‌سرانجام است و باز میمی نخواهد بود.
ناراحت بودم و می‌خواستم به آن پسر بگویم بمان. جالب اینکه در خوابم آن پسر بود، اما میم بعد از بوسیدن رفت. مثل همیشه.

دویست و شصت و دوم

چندروزی است آمده‌ام تهران. طای عزیزم آمده و لحظه‌ها و ساعت‌های امنی را با او می‌گذرانم. دیروز چیزی برایم تعریف کرد که باورم نمی‌شد انقدر از چشم من پنهان مانده و نفهمیده‌ام. وقتی برایم گفت شوک شدم. بروله‌ای را که جلوی‌ام بود تند تند خوردم. خشمم را نشان دادم. سیگارم را گیراندم، اما دلم می‌خواست در آغوشش بگیرم. دلم می‌خواست بی‌صدا توی بغلش گریه کنم و او نیز اشکی بریزد. دلم می‌خواست به خودم و آن کسی که درباره‌اش صحبت کرد، لعن و نفرین بفرستم. نمی‌توانستم. پشت خنده‌های طای عزیزم پر از دردی بود که من ندیده بودم.  دلم می‌خواهد بیشتر از حس و حالم بگویم، اما جان و تنم خشک است. هم باورم می‌شود هم باورم نمی‌شود و هم خشم زیادی را تجربه می‌کنم. این خشم بیشتر از خودم و ندیدن ماجراست. باید با خودم بیشتر بمانم تا بتوانم تفکیک کنم چه بر سرم گذشته با شنیدن چیزی که طا برایم گفت.


از اسفند ماه، قبل از شروع جنگ که دیدار کوتاهی با میم داشتم، دو هفته پیش یک دیدار کوتاه داشتیم. مثل دو رفیق. در زمان جنگ رابطه به مدتی از طرف من کاملا قطع شد. بعد از آن او حتی از جواب پیام دادن به روال قبل هم اجتناب می‌کند. می‌گوید سرم شلوغ است. فکر می‌کنم این روزها تازه دارم پروسه از دست‌دادن میم را تجربه می‌کنم. خیلی سخت است. فقط و فقط رفیقی که حتی حالم را نمی‌پرسد، مگر سوالی داشته باشد. نمی‌دانم این چند روز ببینمش یا نه. گفت اگر فرصت کند. اما برای من خیلی تلخ است. 

نیاز دارم بنویسم خیلی زیاد.

دویست و شصت و یکم

باورم نمی‌شود بالاخره وبلاگم باز شد و توانستم وارد شوم. 


حرف‌های بسیاری دارم. می‌نویسم.

دویست و شصتم

زندگی واقعا عجیب شده است. روزها و شب‌ها گوش به زنگ صدای جنگنده و بمبم. تا سرم را روی بالشت می‌گذارم صدایی مثل صدای چرخش جنگنده‌ها در گوشم می‌پیچد. الان هم یکهو توهم زدم که صدای جنگنده می‌آید. صدایی نبود. از آن روزی که صدای سوت راکت را شنیدیم و در چند قدمی خانه‌مان منفجر شد، حال دیگری را تجربه می‌کنم. خسارتی به حانه و خودمان وارد نیامد، اما خیابانمان زیر و رو شد. خیلی عجیب است. اینکه من، ما داریم چنین چیزی را تجربه می‌کنیم، خیلی عجیب است. هر روز در انتظار اتفاق جدیدی هستیم و وای از آن روزی که همه این بمب‌ها و خرابی‌ها و کشته شدن‌ها برایمان عادی شود. چند شب پیش چشم‌هایم از خواب می‌سوخت و صدای جنگنده و بمب از دور می‌شنیدم، خوابیدم. انگار دیگر برایم فرق نمی‌کرد روی سر من هم خراب می‌شود یا نه. برایم چیزی بود که نمی‌شود جلویش را گرفت، پس بخواب! دو سه روز است که از فضای فقط خوابیدن در آمده‌ام. بالاخره توانستم لپ‌تاپ را روشن کنم، بیایم توی وبلاگ، نظرات را تایید کنم و شروع کنم به تایپ کردن. باید به پیش باشم. اما می‌دانم این «باید» خیلی جواب‌گو نیست. امروز هم به لطف پریود شدن و روزه نگرفتن کمی سرحال‌ترم، بعدش چه؟ 

دقیقا روانم مثل همین چند خط است. یک لحظه رو به جلو، یک لحظه بی‌خیال زندگی کردن. می‌دانم طبیعی است، اما در هم‌تنیدگی رخوت و ترس فرساینده است. کاش آرامش و آبادی و آبادانی به کشورم برگردد.

دویست و پنجاه و نهم

چه روزهایی است. چه روزهایی... باورم نمی‌شود چنین چیزهایی داریم از سر می‌گذرانیم. من فعلا زنده‌ام. امیدوارم شما هم سالم باشید در کنار خانواده‌هایتان. 


آمده‌ام خانه پدر و مادرم. ترسی ندارم. از مرگ ترسی ندارم. اما از آوارگی و مجروح شدن می‌ترسم. از از دست دادن عزیزانم می‌ترسم. از نرسیدن به آرزوها و شکل دادن آرزوهای حداقلی نیز می‌ترسم. اما امید هم دارم. دائما یکسان نباشد حال دوران هم پس ذهنم هست. 


از خودتان خبر دهید. دلم می‌خواست این روزها روزنگاری داشتم، اما ترکیب روزه و جنگ ترکیب جالبی نیست. بیشتر دوست دارم بخوابم تا بنشینم پای لپ‌تاپ. لپ‌تاپم را دیروز از کیفم درآوردم. امیدوارم روزهای دیگر بیشتر بنویسم.

دویست و پنجاه و هشتم

بالاخره آمدم خانه خودم. تازه رسیدم و هنوز برایم همه چیز جدید است. باید به خانه جدید عادت کنم. اینجا باید بشود مأمن و پناهم. اوضاع خنده‌داری است؛ همه در تب و تاب و استرس جن.گند و من در استرس و تب و تاب خو گرفتن با چیزی که شاید با بمبی از دست بدهم. شاید هم خودم از دست رفتم. واقعیتش اینقدر همه چیز برایم خالی از معناست و تهش به این می‌رسم که راه فراری نیست، اضطرابی هم جانم را نمی‌گیرد. چند وقت پیش عکسی دیدم از دختری در رفح که قبل از ماجرای 7اکتبر عکس شیکی از خودش انداخته بود. به تازگی هم عکس دیگری که در اردوگاهی در چادری نشسته بود. زنده بود و مجبور به ادامه دادن. برای من هم همین است؛ اگر زنده ماندم باید ادامه بدهم، اگر نه که حداقل برای خودم شانس آوردم. 

پنجشنبه عین عزیزم را در فرودگاه امام بدرقه کردم. آن روزی که من در فرودگاه شهرم می‌خواستم هزاران کیلومتر از ایران دور شوم با هق هق در آغوشم گرفت و گفت پشت و پناهم را از دست می‌دهم، بدون تو چه کنم؟ نمی‌فهمیدم چه می‌گوید. اما این روزها پشتم خالی شده است. عین برایم مثل خواهر بزرگ‌تری بود که همه جا دستم را گرفته بود و بلندم کرده بود. از روزی که وارد دبیرستان شدم و توی صف سال‌بالایی‌ها پیدایش کردم تا یک روز قبل از رفتنش که آمد خانه‌ام و کنار هم بودیم. بیست سال دوستی چیز کمی نیست. عین مثل خانواده است برای من. مثل نه، خود خانواده است. خیلی دوستش دارم و حالم را همیشه خوب می‌کند. من همیشه آن دختر خجالتی بودم که پشت سر او پناه می‌گرفتم. به این فکر می‌کنم اگر او نبود من اصلا وارد این فضاهای دوستی که دارم می‌شدم؟ این همه آشنا که دارم، این همه سرمایه اجتماعی با شخصیت من خیلی نمی‌خواند. من که از وارد شدن به هر جمع جدیدی اضطراب شدید می‌گرفتم اگر او نبود چه می‌کردم؟ الان که او نیست از همه دوری می‌کنم؟ شاید. شاید اثرش آن‌قدر بوده است که حالا بتوانم روی پای خودم بایستم. نمی‌دانم. با اینکه خیلی خوشحالم از رفتنش، چون می‌دانم روزهای بهتری در پیش رو دارد و حیفم می‌آید چنین پتانسیلی در این بلبشو نادیده گرفته شود، اما غم سنگینی هم دارم. دو احساس خیلی قوی‌ای را تجربه می‌کنم. امیدم برای او خیلی پررنگ است. این امید غمم را تلطیف می‌کند. خوشحالم که چنین دوستی‌ای را تجربه کردم و می‌کنم. 


پنجشنبه رفتم یکی از جاهایی که میم کار می‌کند. خودش گفت بروم. فکر می‌کردم تنهاست، اما نبود. کلی آدم دیگر هم آنجا بودند. از بودن آن آدم‌ها مضطرب شدم. چندبار میم گفت مثل همیشه نیستی. یک بار گفت انگار حرف نگفته داری و من نمی‌توانستم خودم را اسکن کنم و ببینم چطورم. گفتم که از بودن آدم‌ها خجالت‌زده شده‌ام، اما برخلاف همیشه که او هم در این موارد مضطرب می‌شد خیلی راحت برخورد کرد. کل دفتر را نشانم داد. بغلم کرد. بوسیدم و چندبار ابراز دلتنگی کرد. بعد هم گلدانی آورد که دو دسته گل نرگس در آن بود. گفت یکی برای توست و یکی برای مادرم. اضطرابم چندبرابر شد. هرچه می‌خواستم در حال باشم و لذت ببرم نمی‌توانستم. من دلم نمی‌خواهد قلبم برای کسی بریزد که بنا نیست تعهدی به او داشته باشم. دوست قدیمی‌اش که سال‌ها پیش باهم خانه‌شان رفته بودیم هم آمد. من را نشانش داد و او هم ابراز آشنایی کرد. این واقعا برایم عجیب بود. او از اینکه هرکسی از ارتباط ما خبر داشته باشد واهمه داشت. حالا نزدیک‌ترین دوستش بداند؟ نمی‌دانم.

البته که دل می‌خواهد که این‌ها را نشانه بداند، اما عقل می‌داند که الگوی همیشگی اصل است، نه حرکات هرازگاهی. باید برای این فرسایش عاطفی فکری کنم. خیلی زود.

دویست و پنجاه و هفتم

امروز ظهر اثاث‌کشی دارم. صبح میم پیام داد: بسم‌الله، آیت‌الکرسی و صدقه. اضطرابم نزدیک به صفر شد.



جمعه با خواهرانم و دوستانم رفتیم خانه تا آخرین وسایل را جمع و بسته‌بندی کنیم. یکهو عکس‌های عقد و عروسی را دیدم. چندتا تخته شاسی عکس از من و ماضی‌یار و یکی هم از من و مادرش بود. نمی‌دانستم باید با این عکس‌ها چه کنم. یاد یک روزی افتادم که با ماضی‌یار در زمستان رفته بودیم پارک و یکی آتش روشن کرده بود و رفته بود. رفتیم سر آتش و دیدیم کنارش کلی تخته شاسی بدون عکس ریخته. همان‌جا خندیدیم و گفتیم احتمالا یکی طلاق گرفته و آمده عکس‌ها را سوزانده و رفته. آن موقع درصدی هم احتمال نمی‌دادم خودم هم روزی از سرم بگذرد باید عکس‌ها را بسوزانم. با کمک خواهرها عکس‌ها را به زحمت از روی تخت شاسی‌ها کندیم. اما هنوز آلبوم عروسی و فیلم آن را کاری نکردم. دلم نمی‌خواهد بسوزانمشان. نمی‌دانم. شاید فردا، وقتی، من هم عکس‌ها را سوزاندم و چند نفر دیگر پشت سرم به من خندیدند.

دویست و پنجاه و ششم

بالاخره دیروز همه کارهای خانه انجام شد. نقل‌وانتقالات هم صورت گرفت و فقط مانده اسباب‌کشی. همین اسباب‌کشی خودش کلی کار است. وسایل را تقریبا به کمک دوستان و خانواده جمع کرده‌ام. رفتن از خانه‌ای که ده سال در آن زندگی کرده‌ام برایم عجیب است. برای این خانه زحمت زیادی کشیدم. پول زیادی خرج کرده بودم. کلی سلیقه خرجش کرده بودم و حالا همه را باید بگذارم و بروم. همین رفتن هم برایم سوگ دارد. از محیط امنم بناست جدا شوم و جای جدیدی برای خودم درست کنم. این‌ها برایم اضطراب دارد و فرسایشی است. یک سال است که مرخصی نگرفته‌ام. هر هفته مراجع دیده‌ام و جلساتم را لغو نکرده‌ام. هم تنم خسته است و هم روانم. باید مرخصی بگیرم، اما غم نان و حجم کار زیاد جلوی‌ام را می‌گیرد. می‌ترسم. از آینده‌ای که در انتظارمان است می‌ترسم. از این همه خشم و غم می‌ترسم. ترسناک هم هست. چه می‌شود کرد؟ نمی‌دانم. من همیشه به رونده بودن اعتقاد داشته‌ام، اما الان هم امیدی ندارم و هم توانی نمانده. سرم پر از نمی‌دانم است. 

دیروز صبح با مادر ماضی‌یار رفته بودیم محضرخانه. کلی برایم از خانواده‌شان حرف زد. از اینکه چی بینشان می‌گذرد و چه کسی مرده و چه کسی باردار است. مثل قدیم‌ها. آخر کار که می‌خواستیم خداحافظی کنیم گفت اِلف جان توی قلبم هستی. خیلی دوست دارم. توی قلب همه‌مان هستی. همه خیلی دوستت داریم. بعد یکهو بغض کرد و گفت نمی‌دانم چه شد، فقط بدان که دوستت داریم و بغلم کرد. به قول درمانگرم جدایی با خشم کار را راحت‌تر می‌کند، اما جدایی با مهر و محبت غمناک و دردناک است. 

میم هر روز زنگ می‌زند، چند دقیقه گپ می‌زنیم. 

دویست و پنجاه و پنجم

عجب ماجرایی را دارم از سر می‌گذرانم. هنوز پول‌هایم از طلافروش به دستم نرسیده است. هر روز جنگ اعصاب دارم با بنگاه و فروشنده و طلافروش. باورم نمی‌شود وسط این ماجرا هستم. مثل شرخرها داد می‌زنم و دنبال وصول پولم هستم. دیشب طوری با بنگاه صحبت کردم که بعدش احساس می‌کردم جان از بدنم درآمده. مخصوصا اینکه بنگاه تاکید داشت چون زنم نتوانستم پولم را از طلافروش بگیرم. احساس کردم وسط جنگی هستم که نیاز است خودم را به همه ثابت کنم. بعد از تمام شدن داد و بیدادهایم با بنگاه پدر و مادرم آمدند و از درست صحبت کردن و سنجیده بودنم حرف زدند و به قول خودشان به من افتخار کردند، اما همه این‌ها آن اضطراب کشنده‌ای را که در تنم پیچیده است رفع نمی‌کند. دلم شانه‌ای برای گریستن و آغوشی برای حمایت می‌خواست. پدر و مادرم و خواهرم هم در آغوشم گرفتند؛ اما باز چیز دیگری دلم می‌خواست. دیشب میم پیام داد کاش می‌توانستم برایت کاری کنم. پیام دادم همین که گوش می‌دهی کافی است، اما پیامی که دلم می‌خواست بدهم این بود که کاش کنارم بودی و در شهر من بودی. امیدوارم تا فردا همه چیز تمام شود. امشب طلافروش همه پولم را واریز کند و من بتوانم نفس راحتی بکشم.

طای عزیزم امروز پیام داد. برای لحظاتی دنیا قشنگ شد. 

روز بعد از پست قبلی میم زنگ زد و همراهی‌ام کرد. بهش گفتم که انتظارم بیشتر بود. گفت چون نمی‌دانسته باید چه بکند حرفی برای گفتن نداشته. گفتم احساس کردم آن شب مزاحمت شدم گفت من دوست دارم همیشه مزاحمم باشی و خندید.


دویست و پنجاه و چهارم

دیشب یکهو یادم آمد اینجا می‌شود حرف زد. طای عزیزم حتما اینجا را می‌بیند و می‌تواند برایم از کیلومترها دورتر از خودش خبر بگذارد. چه روزهای عجیبی را می‌گذرانیم. چه جان‌هایی از دست رفته‌اند و چقدر برای من آینده مبهم و کم‌سو است. بین این همه اتفاقات یک هفته اخیر برای من از پراسترس‌‌ترین روزهای عمرم بود. پنجشنبه صبح خانه‌ای را قولنامه کردم و بنا بود با مادر ماضی‌یار طلاهایمان را بفروشیم تا پول خانه را بدهیم. مادرش همان روز طلاها را داد تا روز شنبه پول را واریز کنند، اما همه چیز بهم خورد و طلافروش پول را نداد و من این یک هفته در تلاطم فروش طلاها و راضی کردن فروشنده بودم. هر روز فروشنده تهدید به فسخ قرارداد و شکایت کردن می‌کرد. طلافروشی که با بدبختی پیدا کرده بودم و ساعت به ساعت زنگش می‌زدم می‌گفت نقدینگی نیست و ذره ذره برایم پول می‌ریخت. خوابم نمی‌برد. اضطراب خفه‌ام کرده بود. همه نظر می‌دادند. هرکسی پیشنهادی می‌داد و دلم می‌خواهم جایی بلند داد بزنم از بنگاهی جماعت متنفرم. فشار پشت فشار. هنوز خسته‌ام. دیروز دو سوم پول را واریز کردم، اما استرس بقیه پول هنوز توی بدنم هست. شانه‌ و کمرم درد می‌کند. البته که برادران عین عزیزم هر لحظه کنارم بودند. پدر و مادر و خواهرهایم کنارم بودند. مادر و پدر ماضی‌یار کنارم بودند، اما چنین فشاری برای من زیاد بود. 

روز اولی که می‌خواستم مادر ماضی‌یار را ببینم باورم نمی‌شد که چقدر دلم برایش تنگ شده است. بغلم کرد. بوسم کرد. اِلف جان از دهانش نیفتاد و خوشحالم برای اینکه هر آدمی سر راهم قرار گرفته همراهم بوده است. واقعا سرمایه اجتماعی عظیمی و عمیقی دارم. 

اینجا می‌نویسم: از میم انتظار بیشتری داشتم. پیگیر بود، اما سه‌شنبه شب که زنگ زدم که کمی آرام شوم دل به دلم نداد. گفت خیلی سخت است، نذر فلان بکن و متوجه نشد که دارم گریه می‌کنم. ده دقیقه‌ای خداحافظی کردیم. هرچند آرام شدم. توانستم خودم را جمع‌وجور کنم و من هم نمی‌دانم او در چه شرایطی بود. نمی‌دانم.