یک ماه و نیم سختی را گذراندم. خیلی دلم میخواست اینجا بنویسم، اما دستم به نوشتن نمیرفت. روزهای پر از گریه و خشم را گذراندم. میدیدم که چقدر در برخورد با آدمها دنبال اثبات کردن خودم هستم. میخواستم به دیگران که نمیدانند در سر من چه میگذرد، ثابت کنم من به آن بدیای که ماضییار فکر میکند نیستم! او عملا فکر میکند من مستحق دلسوزیام، چون قد کوتاهی دارم و استانداردهای زیبایی را از نظر او ندارم. وقتی ماه پیش تولدم را تبریک گفت تنها حرفش این بود که امیدوارم تو هم کسی را پیدا کنی تا عذاب وجدان من تمام شود. حرفش من را پر از خشم کرده بود. روزها دنبال این بودم که چه چیزی من را چنین آشفته کرده است. چرا اینقدر حس کمبود و نتوانستن بر من چیره شده است. آه. چقدر حالم را بد کرده بود. هفته پیش بالاخره با کمک درمانگرم دیدم از چه چیزی خشمگینم و دارم با روانم چه میکنم. من میخواستم به دیگرانی خودم را ثابت کنم به خاطر کسی که دیگر در زندگی من نیست. به قول درمانگرم در زمین اشتباهی داشتم بازی میکردم. الان حالم خیلی بهتر است. از اینکه نسبت به ماضییار تنفر را به شدت و حدت تجربه کردم خوشحالم. و از اینکه سالها با مردی زندگی کردهام که آنقدر استانداردهایش در زندگی پایین بوده و از روی دلسوزی با من بوده از خودم تعجب میکنم. خوشحالم که بالاخره هم او فهمید با زن مستقل و ساده نمیتواند زندگی کند و هم من فهمیدم که لیاقت آدمی را دارم که من را با همه ویژگیهای خوب و بدم دوست داشته باشد. من انگار در تلاشی بودم که با کارها و از خودگذشتگیهایم چیزی را که او نقص میپنداشت جبران کنم. خودم هم باورم شده بود. باورم شده بود که قشنگ نیستم، باورم شده بود قد کوتاهم نقص است. باورم شده بود که باید نقصی را جبران کنم.
هفته عجیبی را پشت سر گذراندم. غم زیادی را تجربه کردم. دوستان و خانوادهام را بیش از پیش کنار خودم دیدم. هم درشهر خودم دوستانم برایم تولد گرفتند هم وقتی رفتم تهران دوستان تهرانیام برایم سنگ تمام گذاشتند. آدمهای اطرافم همه در کنارمند. چه چیزی بهتر از این؟ حالم با بودن با همهشان خوب است، حتی آن دوستی که بعد از مدتها پیامی داد و سعی کرد همدلیای با من داشته باشد. واقعیتش ازدواج ماضییار برایم سنگین بود. پر از بغض و خشم شدم. انگار جداییام تازه رنگ واقعیت گرفت. سالهایی که امیدوارانه با او زندگی کرده بودم برایم در یک لحظه پوچ و تو خالی شد. از خودم و امیدواری بیش از اندازهام برای ساختن زندگی با او عصبیام. رفتارهایش برایم غیر منصفانه است. الان میبینم چقدر جاهایی به عقب رانده شدم. چقدر از امیدواریای که در ساختن زندگی بهتر داشتم سواستفاده شده است و بدتر اینکه الان آدمی جایگزینم شده که میتوانم از همه آن امیدواریهای من زندگی جدیدی بسازد. ماضییار در کشوری پیشرفته با شغل و درآمد خوب کنار همسری که همه چیز برایش آماده است. آه. دردم گرفته است. دوست دارم این درد را تا استخوان تجربه کنم. گریه کنم. فاصله بگیرم. نزدیک شوم.
پریشب دلم میخواست کسی از من تعریف کند. ذوقم را بکند. ببوسدم. نازم را بکشد و بعد هم بتوانم کمی اشک بریزم. به میم پیام دادم و گفتم تنت را میخواهم. گفت بیا. کمی سبک شدم. وقتی هم برگشتم نه پیامی دادم و نه چیزی خواستم. یک رابطه بنفیتطور، بدون آنکه بخواهم چیزی را روی دوش خودم بندازم.
زندگی ادامه دارد.
شب عجیبی را از سر گذراندم. نه. هفته عجیبی را میگذرانم. چند شب است که کابوسهایم برگشته. گریههایم زیاد است و ملایمت عجیبی در رفتارم است. از چیزی خوشحال نمیشوم، یعنی آنطور که باید. دیروز سوپروایزرم پیشنهادی داد که اگر روز و زمان دیگری شنیده بودم از خوشحالی پر در میآوردم. اما فقط تشکر کردم و پذیرفتم. اما امشب. چنین چیزی را آن هم دو روز مانده به سیوپنج سالگیام تصور نمیکردم. عین عزیزم چند روزی پیام میداد همدیگر را ببینیم. عصر چهارشنبه قرار گذاشتیم. همان کافه نزدیک خانه من. شروع کردیم به حرف زدن. از در و دیوار گفتیم و خندیدیم. فکر میکردم میخواهد تولدم را تبریک بگوید. حرف را کشید به ماضییار. از این گفت که چند ماه پیش در ایران در کتابفروشی فلان او را همراه دختری دیده. میگفت ماضییار از دیدن عین تعجب کرده بود. خودش را عقب کشیده بود و مثل همیشه او را بغل نکرده بود. کمی حرف زده بودند و بعد دختر را با نامش معرفی کرده بود. ماجرا تمام شده بود تا اینکه چند روز پیش عین یکی از دوستان مشترکمان را میبیند و او خبر میدهد که ماضییار با همان دختر ازدواج کرده. من سعی کردم لبخند بزنم. سعی کردم خودم را بیتفاوت و بیخیال نشان دهم. نشد. یکهو وسط کافه زدم زیر گریه. همه چیز عجیب بود. مکان و زمانم را نمیشناختم. دستهایم را گرفتم جلوی صورتم و عین بازوانم را گرفت. گفت برویم خانه. آمدیم خانه. سیگاری گیراندیم و من باز هم اشک ریختم. نه خشمگین بودم نه غمگین. دلم پر از غصهای بود که باید خالی میشد. این یک هفته در غم بالا رفتن سن و احتمال نداشتن فرزند سر کرده بودم. الان هم که این خط را مینویسم بغض کردم. برایم اینطور بود که من در صد قدمی هیچ ارتباطی نیستم و بدنم در سراشیبی زنانگی قرار گرفته است.
شاید حسودیام شد. نمیدانم. اصلا این احساسم را نمیفهمم. غم دورم را گرفته. گاهی تا خفگی. فقط باید اشک بریزم تا بتوانم نفس بکشم.
وه.
سریال one day را دیدم. چقدر شبیه جریان من و میم بود. با این تفاوت که جریان سریال، داستانی بود و متعلق به جهان رویا.
بعد از مدتها به میم فکر کردم و اشک ریختم. باز هم سبک شدم. دلم برایش تنگ است، اما نمیخواهمش. حسرت و غم است.
در روزمرگی غرقم. از صبح که کار را شروع میکنم، معمولا بعد از تاریک شدن هوا کارم را تمام میکنم. ورزشم را طبق معمول میروم (جز امروز!) برای خودم کتاب میخوانم. سریال میبینم. سریال پیت که جایزه گرمی را گرفت دیدم و واقعا خوب بود. الان آنهشرلی را میبینم و پروانهای میشوم. کلی انگیزه و ذوق میدهد. اوایل جوانی جنایت و مکافات را خواندهام و الان بعد از سالها دارم صوتی آن را با صدای آرمان سلطانزاده گوش میدهم که محشر است. کتاب روابط عاطفی نوجوان را هم شروع کردهام که کاش میتوانستم به همه بگویم آن را بخوانند.
زندگیام رو به روال است. هنوز ته تههای قلبم غم دارم. از این خوشحالم که وقتی میم پیام میدهد و خبر میگیرد روی گوشیام شیرجه نمیروم که پیامش را بخوانم و دلم هری بریزد. گوشی را نگاه میکنم و میگذارم هر وقت حوصله داشتم جواب بدهم. با درمانگرم که در اینباره صحبت میکردم میگفت انگار وقتی کسی مال تو نیست دلت برایش نمیتپد. و دقیقا همین است. تا جایی که امید داشتم روزی برای هم شویم، دلم برایش میتپید. الان آن دوستی است که فقط مثل یک دوست، دوستش دارم. عجیب است. آن همه اشک، آن همه غم، آن همه غصه تبدیل میشود به یک آرامش. میدانی که دیگر بنا نیست اتفاقی بیفتد. از تردید و ترس دور میشوی و زندگی و نگاه به دیگری رنگ دیگری میشود. حسرت البته با من هست.
صبح زود آمد ترمینال دنبالم. روی موتورش نشستم و توجهم به پلاستیکی جلب شد که همراهش آورده بود. اول گفتم شاید سوغاتیای که قول داده آورده، اما بعد یادم آمد به خودم دفعات زیادی چنین فکرهایی راه داده بودم که چیزی برای من آورده، اما بعد دیده بودم وسیلهای برای کسی یا خودش آورده. به روی خودم نیاوردم دستم را گذاشتم روی شانهاش. دستم را آرام آورد پایین و گذاشت دور بدنش. بغلش کردم از پشت. دنبال جایی گشتیم که صبحانه بخوریم. یک جای دنج و قشنگ بود. جایی که خاطره شد. یک ساعت گفتیم و خندیدیم. ذوقم را میکرد و چشمهایش برق میزد. خوشحال بود. منم همینطور. آرام بودم. حال خوبی داشتیم. از کافه که زدیم بیرون یکهو پلاستیک را به سمتم گرفت و گفت این یادم رفت؛ سوغاتیات. باورم نشد. یک ماگ برند برایم خریده بود. شیک ساده گران. خیلی ذوق کردم. واقعا باورم نمیشد. بغلش کردم. پذیرفت توی خیابان بغلش کنم. بعد سوار شدیم و رفتیم دفترش. حالم خوب بود تا زمانی که یادم آمد بنا نیست این ادامهدار باشد. از روند لذت میبردم، اما بغضام زیاد بود. به روی خودم نیاوردم. باهم از هر دری حرف زدیم. اینقدر حرف زدن با او برایم هیجان داشت که هیچ چیز و هیچ کار دیگری هیجان نداشت. شده بودیم دوتا دوست که روی مبل سیگار میکشیدیم و حرف میزدیم. حرف زدنها عالی بود.مثل همیشه. اما پیچیدن تنمان نه. من فقط داشتم از دست میدادم. با اینکه همین مدنظرم بود اما غمگنانه بود. درباره خودمان و رابطه حرف نزدیم. شاید نیازی هم نبود. اما باز نسبت به قبل چیزهایی گفت که به قول خودش فقط به من میگوید.
حالا فقط مانده غم را با خودم کمی بالا و پایین کنم. دیگر نه امیدی دارم به رابطه نه خواستنی. این عالی است. فقط زخم و غم را کم کم باید التیام دهم.
فردا برای آخرین بار در آغوش آقای میم میروم.
بناست یک پایان رقم بزنیم. پایان و برگشت به دوستیای که گهگداری سراغی از هم بگیریم. غمگینم. غمام همراه با رهایی است. سوداد اندوهی را تجربه میکنم. این نیز میگذرد...
بالاخره به معنای واقعی تمام شد.
الان حالم نسبت به قبل بهتر است. مشوش نیستم و خیلی خوشحالم با آقای میم حرف زدیم و حرف زدیم و او بالاخره حرفش را گفت. من با رک بودن حالم بهتر است. مثل آن زمانی که ماضییار گفت علاقهای به من ندارد. یکهو رها میشوم. میروم پی زندگیام. دست از تلاش برمیدارم. میم هم دلیل خودش را گفت. بعد از سالها. خوشحالم دوستم دارد، اما الان مطمئنم فضایی برای ادامه دادن نداریم.
بدجور دلتنگ میمام. باورم نمیشود اینقدر بیتابم برای دیدنش. تاب آوردن این بیتابی خیلی سخت است. گریه میکنم. سریال میبینم. سرم را به کار مشغول میکنم، اما هر دفعه راهی باز میشود که صورت قشنگش را جلوی چشمام بیاورد. حرفهای قشنگش را به یادم بیاورد. آه. چقدر به من حس خوبی میداد. لحظه لحظه کنارش بودن برایم قشنگ بود. پر از خنده و شور زندگی بودم. چقدر حیف. چقدر حیف که ندارمش. دلم برای تنش تنگ شده. برای صدایش. خندهاش. بوسیدنش. آه از روزهای رفته... کاش میشد دوباره دیدش. کاش میشد همه چیز برگردد به عقب. میدانم نمیشود، اما فقط دلم میخواهد از کاشهایم حرف بزنم. خیلی به بودنم با ماضییار فکر کردم. یادم نمیآید چنین چیزهایی که میم به من گفته او به من گفته باشد. اصلا با ماضییار چطور بهم عشق میورزیدیم؟ یادم است که خودم زیاد از صورتش تعریف میکردم و قربان صدقهاش میرفتم، اما او کلامی چیزی نمیگفت. خیلی عجیب است. نه اینکه ماضییار آدم بخیلی باشد، اما گمان میکنم چیزی بلد نبود. شایدم صورت من به وجدش نمیآورد. نمیدانم. دلم میخواهد برگردم به عقب و این روزها در تلاطم دیدن میم باشم. آه.
طای عزیزم پیام داد: تمام شد. انگار من هم مثل او رها شدم.