اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

دویست و شصت و نهم

چند روز آمده‌ام شهر خودم. بلیت تهران هم برای برگشت نیست. نمی‌دانم در مغزم چه گذشته که بلیت برگشت نخریدم. هرسال این موقع مصائب خرید بلیت وجود دارد. هیچ سالی هم برنامه‌ریزی درست و حسابی نمی‌شود که مردم به مشکل نخورند. انتظار زیادی دارم! چه چیزمان درست است که این درست باشد؟

دلم می‌خواست از آدمی که این روزها با او حرف می‌زنم صحبت کنم، اما نمی‌دانم چرا دستم به نوشتن نمی‌رود. شاید هنوز پر نشده‌ام و نمی‌دانم چه چیزی به من می‌گذرد. 

دویست و شصت و هشتم

خواب‌های عجیب و غریبی می‌بینم. در هر خوابی یک گوشه‌ای میم ایستاده است. دیشب خواب دیدم در جایی من را می‌بوسد، اما می‌دانستم که نمی‌خواهد با من باشد. پیشرفت خوبی است. از انکار رابطه نداشتن دارم بیرون می‌آیم. چند روز پیش خانه دوستی بودم که دوست مشترک من و میم است. سابقه دوستی‌اش با میم به خیلی قبل‌تر از من برمی‌گردد. اولین بار که میم را دیدم، من داشتم از شماره کوچک پای‌ام می‌گفتم و او گفت دوستی دارد که مثل من است. کمی آدرس داد و من فهمیدم از دوستی مشترک حرف می‌زند. به هوای همین دوستی رابطه من هم با آن دختر خیلی پررنگ شد. آنقدر که وقتی چندسال یکبار همدیگر را می‌بینیم از زمین و زمان باهم حرف می‌زنیم و انگار تاروپود زندگی‌مان یکی است. پنجشنبه خانه همین دوست بودم. یکدفعه پرسید از میم خبر داری؟ گفتم پیامی ازش خبر دارم، اما ندیدمش. بعد نشست از اتفاقاتی که برایشان افتاده و روندی که باهم طی کرده‌اند گفت. مثلا اینکه سال‌ها باهم حرف می‌زده‌اند و همیشه هر وقت سوالی بوده جواب می‌داده و از مهر و محبتش گفت. از دعواهایشان و قهر و آشتی‌ها گفت و کلی خندیدیم. حتی خاطره‌ای تعریف کرد که وقتی شوهرش جایی بوده با میم رفته سینما و مادر میم زنگ زده که با دختر مردم کجایی؟ و او هم گفته دختر مردم شوهر دارد و مادر میم گفته بدتر! چرا با این آدم بیرون رفتی؟ این خاطره مال بیست و چندسالگی دوستم بود. دوستم تا داشتیم حرف می‌زدیم گفت به میم زنگ بزنم و بگویم داریم یادش می‌کنیم و زنگ زد. من اضطراب گرفته بودم که نکند میم فکر کند من از رابطه‌مان حرفی زده‌ام. خیلی پشت تلفن حرف نزدم. سلام کردم و گفتم چند روز است پیام داده‌ام و جواب نداده است. چیزی نگفت. احساس می‌کردم فقط با دوستم حرف می‌زند. عجیب بود آن تماس. بعد از آن من خیلی به این فکر کردم که میم چقدر باهمه خوب است. چقدر همان‌طور که من با او خاطره دارم دیگران هم خاطره دارند. البته که چندبار به من گفته است که من برایش فرق داشتم و دارم، اما مسئله این است که آخرش من هم مثل دیگران شدم. یکی که گه‌گداری پیام بدهند و حتی طلب دیدار هم نکند. حتی به این هم فکر کردم اگر همین دوستم هم جدا شود میم با او رابطه جنسی برقرار می‌کند؟  دلم می‌خواهد جواب این سوال‌ها را بگیرم. اما چه فایده؟ بنا نیست رابطه‌ای باشد و ادامه‌ای در کار باشد. رابطه به معنای واقعی تمام شده است.


دویست و شصت و هفت

کم خوابیده‌ام. دیشب تا دیروقت پیش ز عزیزم بودم. از در و دیوار حرف زدیم و خندیدیم. از این گفتیم که چطور دوستی که من با آن زندگی می‌کنم به راحتی به دوست‌پسرش اعتماد کرده است. یک ماه است همدیگر را می‌شناسند و دوستم بناست به پسر ده میلیون تومان قرض بدهد. توی خیابان باهم آشنا شده‌اند و همه این پروسه برای من عجیب و عجیب و عجیب است. دیشب چون از این بی‌اعتمادی خودمان با ز حرف می‌زدیم وقتی رسیدم خانه (دوستم هم خانه پدرش بود) ترس برم داشت. توهم این را گرفته بودم که دوست‌پسر دوستم شبانه وارد خانه بشود. تا صبح با بدحالی خوابیدم. الان هم تهوع گرفته‌ام از کم‌خوابی! 

با ز درباره خانه و مفهوم خانه صحبت کردیم. به او گفتم نمی‌دانم چرا تهران مانده‌ام، نه از نظر کاری برای من فرقی دارد نه از نظر مالی. فقط می‌دانم دلم نمی‌خواهد به خانه‌ام در شهرم برگردم. خانه‌ای که با سختی زیاد خریدمش و اتفاقات عجیب و غریبی برایم افتاد. خانه را که توصیف کردم چنین چیزی به ذهنم رسید: خانه‌ام خانه یک فرد مجرد نیست. برای زندگی سه چهار نفر مناسب است. در خانه احساس غریبی می‌کنم و دلم می‌خواهد کسی کنارم باشد. سفیدی دیوارهای خانه، طول و درازی که دارد، اتاق‌های پرنورش، آشپزخانه کوچکش، حمام و دستشویی‌ای که سابیدنش تمامی ندارد، این‌ها هیچ‌کدام برای من نیست. به این فکر می‌کنم برگردم شهرم، اما نه در خانه خودم. بمانم در خانه والدینم. ز می‌گفت شاید به خاطر تجربه جنگ است. توی جنگ خانه والدینم بودم. شاید هنوز نیاز به حمایتشان دارم. نقطه امنم آنجاست و تنش جنگ از تنم بیرون نیامده است. نمی‌دانم. 

دویست و شصت و شش

هنوز تهرانم. احتمالا بمانم. تا آخر شهریور بمانم. هنوز میم را ندیده‌ام و در درونم عصبانی‌ام. کاری نمی‌شود کرد. این روزها به میم خیلی نیاز دارم. طای عزیزم برگشت کشوری که زندگی می‌کند. خودم تغییراتی در کارم دادم و همین مسئله تغییر شهر، برایم آنقدر پررنگ است که کاش میم بود در بغلش گریه می‌کردم. نیست و من شب‌ها وقتی چراغ خاموش است یا زمانی که دوستم جلسه دارد و جلسه من تمام شده و توی اتاق مانده‌ام برای خودم گریه می‌کنم. تصمیم کاری‌ای که گرفتم برایم اضطراب‌آور است. تقریبا دارم از آن سوپروایزری که زیاد تعریفش را کردم جدا می‌شوم. رفتارها و کنترل‌هایش برایم آزاردهنده شده بود، دیگر چیز جدیدی یاد نمی‌گرفتم، برایم حرف‌های سوپروایزرم پیش‌بینی‌پذیر شده بود و دلم می‌خواست دنیاها و زاویه دیدهای جدیدی را امتحان کنم. هرچند این کارم باعث شد از تیمی که کلی مراجع از آن داشتم مجبور شوم بیرون بیایم. (هنوز کامل بیرون نیامده‌ام.) این برایم شوک بود. فکر نمی‌کردم سوپروایزرم چنین کاری بکند. اما یکهو به خودم آمدم و دیدم روزی من دست او نیست، دست خداست. من جای خوبی ایستاده‌ام و برای نیازهایم تلاش می‌کنم. سوپروایزر جدید پیدا کرده‌ام. تا قبل از شروع دوباره جنگ خیلی خوشحال بودم، اما الان هراس این را دارم که نکند باز اینترنت‌ها قطع شود و نتوانم با سوپروایزر جدیدم ارتباط برقرار کنم. او در تورنتوست. از روزی هم که دوباره جنگ شروع شده، اضطرابم بالا رفته است. مرگ آخرین چیزی است که به آن فکر می‌کنم، اما نداشتن حداقل‌ها پررنگ‌ترین چیز است. توان فکر کردن به این موضوع را ندارم. دلم می‌خواهد تا ظهر خبر برسد که همه چیز تمام شده است. آرزوی تمام مردم جنگ‌زده... .

امروز جلسه‌ای با سوپروایزر سابقم دارم. بناست کار من را ببیند. نمی‌دانم چرا اینقدر اضطراب این را دارم که برای اینکه بگوید من اشتباه کرده‌ام، تمام جلسه به من ایراد بگیرد. خلقم زیر صفر است. خدا به من و روانم رحم کند.

دویست و شصت و پنجم

با یکی از دوستانم دو هفته است در تهران هم‌خانه شده‌ام. حال و هوای خوبی دارد. آنطور که فکر می‌کردم حوصله آدم‌ها را ندارم، نیست. اما خب خیلی در خودم فرو می‌روم. برایم سخت است دو هفته تهران باشم و میم هیچ وقت خالی‌ای برایم نداشته باشد. بنا بود رفاقت عادی داشته باشم، توی رفاقت عادی انگار بیرون رفتن و باهم گپ زدن جایی ندارد. فقط پیام. شاید اینکه دوستم با شریک عاطفی‌اش زیاد حرف می‌زند و از او هم زیاد برایم می‌گوید، عطش دیدن میم را برایم بیشتر کرده باشد. نمی‌دانم. فقط می‌دانم امروز که عصر پیامش دادم که باید درباره سوپروایزرم با او صحبت کنم و او می‌تواند برایم وقتی بگذارد و جواب بله‌اش را دیدم طوری انرژی گرفتم که انگار اتفاق نادری افتاده است. بعد که پیام دادم چه ساعتی و کجا بیایم؟ پیام داد حضوری فرصت ندارم. تلفن می‌زنم. وا رفتم. چرا؟ نمی‌دانم. بغض دارم. بدنم کرخت است. دلم می‌خواهد هیچ حرفی نزنم. اصلا دلم نمی‌خواهد تلفن بزند. من اضطراب و هیجان داشتم درباره سوپروایزرم و او فقط می‌خواهد تلفنی صحبت کنیم. من همه این‌ها را مرز می‌بینم. دیروز فکر می‌کردم من سرجای خودم ایستادم و کاری به این ندارم که او چه واکنشی دارد. اما حالا یه جایی از درونم ریخته است و گیر کرده‌ام. کاش بکنم از این آدم. خسته‌ام. خیلی خسته‌ام. از این همه تجربه فقدان و نداشتن خسته‌ام. حتی به این فکر می‌کنم چند روز بیشتر طا را ندارم حالم بدتر می‌شود. من خسته شدم از این که این همه انسان ناکامی تجربه می‌کند. این همه خودم ناکامی تجربه می‌کنم. حتی به این فکر می‌کند کاش عین یک مرداد نیاید. بیاید که چه بشود؟ دو هفته دل‌خوش باشم و بعد برود؟ الان دلم می‌خواهد به زمین و زمان فحش بدهم. دلم می‌خواهد جیغ بکشم اما رخوتی توی تنم است که می‌گوید عادت کن. زندگی همین است.

دویست و شصت و چهارم

هنوز تهرانم. میم را ندیده‌ام. با طای عزیزم بیشتر بوده‌ام و این دفعه نسبت به قبل روزهای بیشتری را باهم گذراندیم. دلم نمی‌خواهد برگردد کشوری که در آن زندگی می‌کند. دلم می‌خواهد فقط اینجا بماند و من بمانم کنار او. اما نه به دل من است و نه به خواسته‌ام. رفتن و نبودن او یک فقدان است. هر بار باید با این فقدان کنار آمد. شاید همین است که دلم می‌خواهد کنار خودم نگهش دارم. درد این فقدان گاهی زیاد می‌شود. 

سفر دو روزه به الموت رفتیم. دلم می‌خواست از سفر بنویسم، اما حالم آن‌جا عجیب بود. هر همسفری می‌دیدم یک رویا مثل آن‌ها با خودم و میم می‌ساختم. دلم می‌خواست یک جاهایی گریه کنم. دلم می‌خواست یک جاهایی آدم‌ها را بغل کنم و بگویم به بودن آدم سالم نیاز دارم. یک جاهایی هم از خودم خنده‌ام می‌گرفت. یک جاهایی هم عجیب از بی‌پولی‌ام بغضم گرفت. هنوز پول سفر را کامل به طا ندادم. یاد ماضی‌یار هم افتادم. یاد خشمی که گاهی دوباره بالا می‌آید؛ اینکه من را زمانی که می‌خواستم فضای کاری‌ام را تغییر بدهم رها کرد. می‌دانم کشورهای مختلفی را سفر رفته، رفاه بیشتری نسبت به من دارد و از دور در حال پیشرفت است. من هم دارم در کارم پیشرفت می‌کنم، اما نه رفاهی دارم، نه پولی دارم، نه سفری می‌توانم بروم. کاش آن موقع که بابا گفت به او بگو که تا زمانی که کارت روبه‌راه شود خرج درس و کلاس‌هایت را بدهد، حرفش را گوش کرده بودم. از منی که در ده سال زندگی مشترک سعی کرده بودم هم نیازهای مالی خودم و هم نیازهای مالی ماضی‌یار را تامین کنم، چه انتظاری بود که بتوانم چنین حرفی بزنم؟ گاهی فکر می‌کنم این همه مستقل بودن و کمک نگرفتن تهش به جدایی من را کشاند. حداقل یکی از دلایل مهم بود. ثابت کردن خودم به همه که من «می‌توانم». الان زیر بار توانستم دارم له می‌شوم. 

دویست و شصت و سوم

دیشب خواب عجیبی دیدم. خواب دیدم در گردشی هست و دوستان زیادی هم همراهم است. میم هم گوشه‌ای بود و با چشم‌هایش من را نظاره می‌کرد. پسری هم که گاهی در یکی از شبکه‌های مجازی تیک و تاک می‌زنیم بود. میم ذوق من نسبت به آن پسر را دید. لب‌هایش را به لب‌هایم چسباند و جلوی آن پسر من را در خواب بوسید. همان لحظه در خواب دو حس عجیب را تجربه می‌کردم. یکی اینکه می‌خواهم این بوسیدن را ادامه دهم و دیگری اینکه این بوسیدن  بی‌سرانجام است و باز میمی نخواهد بود.
ناراحت بودم و می‌خواستم به آن پسر بگویم بمان. جالب اینکه در خوابم آن پسر بود، اما میم بعد از بوسیدن رفت. مثل همیشه.

دویست و شصت و دوم

چندروزی است آمده‌ام تهران. طای عزیزم آمده و لحظه‌ها و ساعت‌های امنی را با او می‌گذرانم. دیروز چیزی برایم تعریف کرد که باورم نمی‌شد انقدر از چشم من پنهان مانده و نفهمیده‌ام. وقتی برایم گفت شوک شدم. بروله‌ای را که جلوی‌ام بود تند تند خوردم. خشمم را نشان دادم. سیگارم را گیراندم، اما دلم می‌خواست در آغوشش بگیرم. دلم می‌خواست بی‌صدا توی بغلش گریه کنم و او نیز اشکی بریزد. دلم می‌خواست به خودم و آن کسی که درباره‌اش صحبت کرد، لعن و نفرین بفرستم. نمی‌توانستم. پشت خنده‌های طای عزیزم پر از دردی بود که من ندیده بودم.  دلم می‌خواهد بیشتر از حس و حالم بگویم، اما جان و تنم خشک است. هم باورم می‌شود هم باورم نمی‌شود و هم خشم زیادی را تجربه می‌کنم. این خشم بیشتر از خودم و ندیدن ماجراست. باید با خودم بیشتر بمانم تا بتوانم تفکیک کنم چه بر سرم گذشته با شنیدن چیزی که طا برایم گفت.


از اسفند ماه، قبل از شروع جنگ که دیدار کوتاهی با میم داشتم، دو هفته پیش یک دیدار کوتاه داشتیم. مثل دو رفیق. در زمان جنگ رابطه به مدتی از طرف من کاملا قطع شد. بعد از آن او حتی از جواب پیام دادن به روال قبل هم اجتناب می‌کند. می‌گوید سرم شلوغ است. فکر می‌کنم این روزها تازه دارم پروسه از دست‌دادن میم را تجربه می‌کنم. خیلی سخت است. فقط و فقط رفیقی که حتی حالم را نمی‌پرسد، مگر سوالی داشته باشد. نمی‌دانم این چند روز ببینمش یا نه. گفت اگر فرصت کند. اما برای من خیلی تلخ است. 

نیاز دارم بنویسم خیلی زیاد.

دویست و شصت و یکم

باورم نمی‌شود بالاخره وبلاگم باز شد و توانستم وارد شوم. 


حرف‌های بسیاری دارم. می‌نویسم.

دویست و شصتم

زندگی واقعا عجیب شده است. روزها و شب‌ها گوش به زنگ صدای جنگنده و بمبم. تا سرم را روی بالشت می‌گذارم صدایی مثل صدای چرخش جنگنده‌ها در گوشم می‌پیچد. الان هم یکهو توهم زدم که صدای جنگنده می‌آید. صدایی نبود. از آن روزی که صدای سوت راکت را شنیدیم و در چند قدمی خانه‌مان منفجر شد، حال دیگری را تجربه می‌کنم. خسارتی به حانه و خودمان وارد نیامد، اما خیابانمان زیر و رو شد. خیلی عجیب است. اینکه من، ما داریم چنین چیزی را تجربه می‌کنیم، خیلی عجیب است. هر روز در انتظار اتفاق جدیدی هستیم و وای از آن روزی که همه این بمب‌ها و خرابی‌ها و کشته شدن‌ها برایمان عادی شود. چند شب پیش چشم‌هایم از خواب می‌سوخت و صدای جنگنده و بمب از دور می‌شنیدم، خوابیدم. انگار دیگر برایم فرق نمی‌کرد روی سر من هم خراب می‌شود یا نه. برایم چیزی بود که نمی‌شود جلویش را گرفت، پس بخواب! دو سه روز است که از فضای فقط خوابیدن در آمده‌ام. بالاخره توانستم لپ‌تاپ را روشن کنم، بیایم توی وبلاگ، نظرات را تایید کنم و شروع کنم به تایپ کردن. باید به پیش باشم. اما می‌دانم این «باید» خیلی جواب‌گو نیست. امروز هم به لطف پریود شدن و روزه نگرفتن کمی سرحال‌ترم، بعدش چه؟ 

دقیقا روانم مثل همین چند خط است. یک لحظه رو به جلو، یک لحظه بی‌خیال زندگی کردن. می‌دانم طبیعی است، اما در هم‌تنیدگی رخوت و ترس فرساینده است. کاش آرامش و آبادی و آبادانی به کشورم برگردد.