اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

دویست و بیست و ششم

چه شبی را گذراندیم. ای وای. 

هر لحظه به این فکر می‌کردم که آیا روزی دوباره عزیزان و دوستانم را خواهم دید؟ مرگ چقدر نزدک و ویرانی چقدر محتمل است. 

ای وای از جان عزیزانی که رفته است...

دویست و بیست و پنجم

دلم می‌خواهد گوشه‌ای لش کنم و از جای‌ام تکان نخورم. یکی ماساژم بدهد، یکی غذا درست کند، یکی دمای خانه را تنظیم کند، یکی برایم فیلم انتخاب کند، یکی هم ناخن‌های دست و پایم را مانیکور پدیکور کند. به چه حالی می‌دهد. همه چیز هم در سکوت باشد. 

دیشب مهمانی‌ای دعوت بودم که چند دوست دورۀ دانشجویی بودند که یکی دوتایشان را چند سالی می‌شد ندیده بودم. همه مثل قبل بودیم. انتخاب‌های هجده سالگی همدیگر. در مهمانی احساس تنهایی می‌کردم. خودم را جزیی از آن‌ها نمی‌دانستم. با اینکه میزبان عین عزیزم بود، اما خیلی از حرف‌ها و نقل‌ها را نه دلم می‌خواست بشنوم و نه دلم می‌خواست اهمیتی برایشان قائل باشم. دلم می‌خواست فقط از خوراکی‌های خوشمزه‌ای که در مهمانی بود بخورم. همه به خوردن ش.راب مشغول بودند و من مزه‌هایشان را می‌خوردم. باز هم باید به کسی که من را نمی‌شناخت توضیح می‌دادم که به او ربطی ندارد که چرا من نمی‌خورم. بعد هم وقتی سرشان گرم شد چیزهایی می‌گفتند که چندبار از خودم پرسیدم من اینجا چه کار می‌کنم؟

این روزها خیلی به این فکر می‌کنم که زیست اجتماعی‌ام مختل شده. من نیاز دارم با آدم‌ها بنشینم، گفت‌وگو کنم، یاد بگیرم و لذت ببرم. اما کسانی که اطرافم هستند خیلی از من دورند. قلبی دوستشان دارم، اما دیدگاه مشترک داریم؟ نه. نیازهای مشترک داریم؟ نه. و البته خیلی هم آدمی کنارم نیست. دوستانی که در تهران دارم و همکارم هم هستند این نیاز را برطرف می‌کنند، اما مسئله این است که من کجا و آن‌ها کجا؟ باید فکری به حال زیست اجتماعی‌ام بکنم. باید گروهی در شهر خودم درست کنم و سعی کنم چیزی را که نیاز دارم، دوست دارم برای خودم فراهم کنم.

دویست و بیست و چهارم

دو روز پیش تولد ماضی‌یار بود. تبریک گفتم. او هم با خوشحالی جواب داد. دقت کردم آخرین پیامی که داده بود، پیام تبریک سال نو بود. احتمالا پیام بعدی هم برای تولد من است. دیگر مثل قبل نیست. انگار به نبودنم عادت کرده. چه احساسی دارم از این؟ خوشحال و راحتم. همین که دغدغه او را ندارم برایم کفایت می‌کند. جالب است که آدمی که این همه سال با او زندگی کردم، خیلی وقت است بخشی از زندگی‌ام نیست. چقدر انسان پیچیده و عجیب است. آیا با میم هم برایم همین می‌شود؟ 

دویست و بیست و سوم

سرماخورده‌ام. دلم می‌خواست کسی بود نازم را می‌کشید و برایم غذا درست می‌کرد. البته بدون اینکه سکوت خانه‌ام را بشکند یا بخواهد حرفی بزند و حرکتی انجام دهد. لذت بردن از سکوت و تنهایی واقعا برایم لذت‌بخش است. الان فقط صدای جیک جیکی از حیاط می‌آید و کمی صدای کیبورد! همین کافی نیست برای لذت بردن از زندگی؟ نمی‌دانم. بیشتر این نمی‌دانم هم برای این است که آینده مبهم است. آینده‌ای بدون همراه. شاید چیز عجیبی نباشد. احتمالا اگر تا 60 سالگی دوام بیاورم، اتاقی برای خودم در یکی از خانه‌های سالمندان بگیرم و زندگی را کنار هم‌سن‌هایم ادامه دهم. برایم حسرتی نیست و احساس می‌کنم رضایت درونی‌ای که فعلا از همه چیز دارم، کم و زیاد، گذران زندگی را برایم راحت‌تر کرده. انگار همه چیز برایم کافی است. باید نگرانش باشم؟ نمی‌دانم. خودم برای خودم کافی هستم. در کارم رضایت دارم. دارم هنوز یاد می‌گیرم، استادم خیلی همراه است. مثل همیشه نسبت به آدم‌هایی که کار را با من شروع کردند یا قبل از من شروع کردند، جلوتر از آن‌ها هستم. هرچند این پیشرو بودن خیلی اوقات می‌ترساندم. از این می‌ترسم نکند دارم به جای آهستگی و پیوستگی، چنان تند می‌روم که یک جا نفس کم بیاورم و گوشه‌ای بنشینم و ادامه ندهم؟ چقدر از چیزهایی که الان هست می‌ترسم! انگار کافی بودن هم برای ترسناک است. رضایت داشتن، پیشرو بودن، خوب بودن. همه این‌ها انگار ترسناک است. عادت به یک تلاطم دارم. نه عادت به تلاطم ندارم. از «عادت» کردن به هرچیزی می‌ترسم. اگر نتوانم از عادت دربیایم چی؟ اینجاست که ترسم بالا می‌آید. شاید هم یکسری چیزها را حق خودم نمی‌دانم. نمی‌دانم. نمی‌دانم. 

دویست و بیست و دوم

چقدر این آهنگ منقلبم می‌کند؛

مرا ببخش، علیرضا قربانی

دویست و بیست و یکم

گاهی دوست دارم بزنم زیر میز و همه چیز را رها کنم و بروم در عدم! عدم برایم مرگ نیست. برایم یک وقفه است. وقفه‌ای که سکوت دارد، مسئولیت ندارد، کسی کاری به کار آدم ندارد، کسی یاد آدم نیست، دردی نیست، رنجی نیست. همه‌اش بی‌وزنی و بی‌فکری است، بدون هیچ هیجان و احساسی. 

دویست و بیستم

دیروز میم زنگ زد خداحافظی کند برای سفر یک ماهه‌ای که دارد. صدایش را که شنیدم بغضم گرفت. دلم می‌خواست کنارم بود و روی ماهش را می‌دیدم. وقتی می‌خندد هزار کاکلی شاد در چشمانش می‌بینم. چند دقیقه فقط حرف زدیم، اما همه‌اش باهم درحال خندیدن بودیم. وقتی قطع کرد بی‌وقفه گریه کردم. نداشتنش به شکل یک سال قبل برایم دردناک است. 

دویست و نوزدهم

سخنرانی‌ام انجام شد. خیلی خوب بود. خودم را در این جایگاهی که هستم دوست دارم. تغییر‌هایی که کردم برایم جذاب است. خودم را خوب می‌بینم و با خودم در صلحم. دوباره ورزش کردن را شروع کردم و این برایم خوشایند است. با کار جدیدم عشق می‌کنم و از این ذوقی که در من جریان دارد لذت می‌برم. به عقب که برمی‌گردم از چیزی پشیمان نیستم. از اینکه تجربه کرده‌ام و پیش رفته‌ام خوشحالم. دیشب جایی بودم دوستی فهمید جدا شده‌ام. باورش نمی‌شد. می‌گفت من خیلی حسرت زندگی تو ماضی‌یارت را می‌خوردم. گفتم زندگی بدی نداشتیم، اما برای همدیگر نبودیم. من الان حالم با خودم و روزگارم خوب است. از اینکه این مسیر را پیش رفته‌ام خوشحالم و امید به آینده‌ام بسیار بسیار زیاد است. 

با میم هم حرف زدم. عجیب بود حرف زدن‌مان. انگار نقطه پایانی برای این رابطه نیست. یعنی هنوز نقطه‌ای نگذاشتیم. از رابطه‌ای که این یکسال داشتیم درآمدیم. فکر می‌کنم درآمدیم! اما همه چیز درجریان است. روز سخنرانی میم از صبحش پیام می‌داد که خوبی؟ شروع کردی؟ برایم عکس و فیلم بفرست. حواسش به من بود. گذاشتم لذت ببرم. قبلش اجازه گرفته بود که آیا پیام بدهد یا نه. نیازم بود که پیام بدهد. می‌دانم ادامه ندادنمان به خاطر تعارض‌های اوست، اما تاب آوردنش برایم سخت است. دلم می‌خواهد در این نقطه آن آدم صفر و صد باشم. یا رومی روم یا زنگی زنگ. اما او هی در نوسان است. لذت هم می‌برم. مهم این است که با خودم صادق باشم. ببینم چه می‌خواهم و چه نمی‌خواهم. 

دویست و هجدهم

میم ریست شده است. برگشته به تنظیمات کارخانه! حرفی نمی‌زنم. فعلا دارم فقط بررسی می‌کنم. هفته آینده در نشستی باید سخنرانی کنم. اضطراب دارم. باید خودم را جمع‌وجور کنم. 

دویست و هفدهم

چند وقت پیش پسری در واتسپ پیام داد و حال و احوال کرد. من می‌شناختمش، اما او مرا نمی‌شناخت. از کانالی من را پیدا کرده بود که خودم یادم رفته بود عضو آن کانال هستم. آدم موجهی است و به قول عین روی کاغذ گزینه مناسبی است. از اول سال جدید اصرار داشت همدیگر را ببینیم. من هم موافق بودم، اما برنامه‌های جفتمان جور نمی‌شد. تا اینکه پریشب پیام داد من نزدیک شما هستم اگر می‌توانید همدیگر را ببینیم خوشحال می‌شوم. قبول کردم. رفتیم کافه سر خیابان. با کت و شلوار آمده بود. از سرکار آمده و خسته بود. فقط می‌خواست من را ببیند. خیلی عجله داشت زودتر چیزی که سفارش دادیم بخوریم و برویم. چشم‌هایش رمق نداشت. نمی‌دانم از خستگی بود یا واقعا اینطور است. من را جذب نکرد. البته که با میم مقایسه‌اش می‌کردم! اما باز هم چیزی را در من برنمی‌انگیخت. گفت چقدر از عکست زیباتری و برای من اینطور بود که معلوم است! حالا اگر همین را میم گفته بود قلبم به تپش می‌افتاد و دستم می‌لزید و نیشم تا بنا گوشم باز می‌شد. چت هم که باهم کرده بودیم از صورتم تعریف کرده بود و کلی قربان صدقه رفته بود. بهش تذکر دادم که دوست ندارم قبل از حضوری و آشنایی چنین کلماتی به کار ببریم. واقعا برایم بی‌معنی است. بعد از دیدن هم پیامی داد مبنی بر اینکه می‌شود اگر ازهم بیشتر شناخت پیدا کردیم خانه‌ات بیایم؟ و برای من این خیلی عبور از مرز بود. گفتم فعلا نمی‌توانم جوابی دهم. بعد پیام داد می‌خواهم لمست کنم و نوازشت کنم و فلان. من اینطور بودم که مرزهایم را با این آدم کاملا مشخص کردم چرا باید چنین چیزی بگوید؟ من از ماجرا پرتم یا واقعا الان روابط همینطوری است؟ باز تذکر دادم که فعلا دوست ندارم وارد چنین فازی شویم. این پسر پنج شش سال از من بزرگ‌تر است. اینقدر ناپخته و سریع بودن برایم ناخوشایند است. 

چند روز دیگر به او می‌گویم که مرزبندی و پله پله رفتن در هر رابطه‌ای برای من مهم است. چقدر هیجانات آدم‌ها و ابراز آن‌ها از شغل و منصب‌شان دور است. رشد واقعا در خودکاوی و واکاوی شخصی رخ می‌دهد.