وه.
سریال one day را دیدم. چقدر شبیه جریان من و میم بود. با این تفاوت که جریان سریال، داستانی بود و متعلق به جهان رویا.
بعد از مدتها به میم فکر کردم و اشک ریختم. باز هم سبک شدم. دلم برایش تنگ است، اما نمیخواهمش. حسرت و غم است.
در روزمرگی غرقم. از صبح که کار را شروع میکنم، معمولا بعد از تاریک شدن هوا کارم را تمام میکنم. ورزشم را طبق معمول میروم (جز امروز!) برای خودم کتاب میخوانم. سریال میبینم. سریال پیت که جایزه گرمی را گرفت دیدم و واقعا خوب بود. الان آنهشرلی را میبینم و پروانهای میشوم. کلی انگیزه و ذوق میدهد. اوایل جوانی جنایت و مکافات را خواندهام و الان بعد از سالها دارم صوتی آن را با صدای آرمان سلطانزاده گوش میدهم که محشر است. کتاب روابط عاطفی نوجوان را هم شروع کردهام که کاش میتوانستم به همه بگویم آن را بخوانند.
زندگیام رو به روال است. هنوز ته تههای قلبم غم دارم. از این خوشحالم که وقتی میم پیام میدهد و خبر میگیرد روی گوشیام شیرجه نمیروم که پیامش را بخوانم و دلم هری بریزد. گوشی را نگاه میکنم و میگذارم هر وقت حوصله داشتم جواب بدهم. با درمانگرم که در اینباره صحبت میکردم میگفت انگار وقتی کسی مال تو نیست دلت برایش نمیتپد. و دقیقا همین است. تا جایی که امید داشتم روزی برای هم شویم، دلم برایش میتپید. الان آن دوستی است که فقط مثل یک دوست، دوستش دارم. عجیب است. آن همه اشک، آن همه غم، آن همه غصه تبدیل میشود به یک آرامش. میدانی که دیگر بنا نیست اتفاقی بیفتد. از تردید و ترس دور میشوی و زندگی و نگاه به دیگری رنگ دیگری میشود. حسرت البته با من هست.
صبح زود آمد ترمینال دنبالم. روی موتورش نشستم و توجهم به پلاستیکی جلب شد که همراهش آورده بود. اول گفتم شاید سوغاتیای که قول داده آورده، اما بعد یادم آمد به خودم دفعات زیادی چنین فکرهایی راه داده بودم که چیزی برای من آورده، اما بعد دیده بودم وسیلهای برای کسی یا خودش آورده. به روی خودم نیاوردم دستم را گذاشتم روی شانهاش. دستم را آرام آورد پایین و گذاشت دور بدنش. بغلش کردم از پشت. دنبال جایی گشتیم که صبحانه بخوریم. یک جای دنج و قشنگ بود. جایی که خاطره شد. یک ساعت گفتیم و خندیدیم. ذوقم را میکرد و چشمهایش برق میزد. خوشحال بود. منم همینطور. آرام بودم. حال خوبی داشتیم. از کافه که زدیم بیرون یکهو پلاستیک را به سمتم گرفت و گفت این یادم رفت؛ سوغاتیات. باورم نشد. یک ماگ برند برایم خریده بود. شیک ساده گران. خیلی ذوق کردم. واقعا باورم نمیشد. بغلش کردم. پذیرفت توی خیابان بغلش کنم. بعد سوار شدیم و رفتیم دفترش. حالم خوب بود تا زمانی که یادم آمد بنا نیست این ادامهدار باشد. از روند لذت میبردم، اما بغضام زیاد بود. به روی خودم نیاوردم. باهم از هر دری حرف زدیم. اینقدر حرف زدن با او برایم هیجان داشت که هیچ چیز و هیچ کار دیگری هیجان نداشت. شده بودیم دوتا دوست که روی مبل سیگار میکشیدیم و حرف میزدیم. حرف زدنها عالی بود.مثل همیشه. اما پیچیدن تنمان نه. من فقط داشتم از دست میدادم. با اینکه همین مدنظرم بود اما غمگنانه بود. درباره خودمان و رابطه حرف نزدیم. شاید نیازی هم نبود. اما باز نسبت به قبل چیزهایی گفت که به قول خودش فقط به من میگوید.
حالا فقط مانده غم را با خودم کمی بالا و پایین کنم. دیگر نه امیدی دارم به رابطه نه خواستنی. این عالی است. فقط زخم و غم را کم کم باید التیام دهم.
فردا برای آخرین بار در آغوش آقای میم میروم.
بناست یک پایان رقم بزنیم. پایان و برگشت به دوستیای که گهگداری سراغی از هم بگیریم. غمگینم. غمام همراه با رهایی است. سوداد اندوهی را تجربه میکنم. این نیز میگذرد...
بالاخره به معنای واقعی تمام شد.
الان حالم نسبت به قبل بهتر است. مشوش نیستم و خیلی خوشحالم با آقای میم حرف زدیم و حرف زدیم و او بالاخره حرفش را گفت. من با رک بودن حالم بهتر است. مثل آن زمانی که ماضییار گفت علاقهای به من ندارد. یکهو رها میشوم. میروم پی زندگیام. دست از تلاش برمیدارم. میم هم دلیل خودش را گفت. بعد از سالها. خوشحالم دوستم دارد، اما الان مطمئنم فضایی برای ادامه دادن نداریم.
بدجور دلتنگ میمام. باورم نمیشود اینقدر بیتابم برای دیدنش. تاب آوردن این بیتابی خیلی سخت است. گریه میکنم. سریال میبینم. سرم را به کار مشغول میکنم، اما هر دفعه راهی باز میشود که صورت قشنگش را جلوی چشمام بیاورد. حرفهای قشنگش را به یادم بیاورد. آه. چقدر به من حس خوبی میداد. لحظه لحظه کنارش بودن برایم قشنگ بود. پر از خنده و شور زندگی بودم. چقدر حیف. چقدر حیف که ندارمش. دلم برای تنش تنگ شده. برای صدایش. خندهاش. بوسیدنش. آه از روزهای رفته... کاش میشد دوباره دیدش. کاش میشد همه چیز برگردد به عقب. میدانم نمیشود، اما فقط دلم میخواهد از کاشهایم حرف بزنم. خیلی به بودنم با ماضییار فکر کردم. یادم نمیآید چنین چیزهایی که میم به من گفته او به من گفته باشد. اصلا با ماضییار چطور بهم عشق میورزیدیم؟ یادم است که خودم زیاد از صورتش تعریف میکردم و قربان صدقهاش میرفتم، اما او کلامی چیزی نمیگفت. خیلی عجیب است. نه اینکه ماضییار آدم بخیلی باشد، اما گمان میکنم چیزی بلد نبود. شایدم صورت من به وجدش نمیآورد. نمیدانم. دلم میخواهد برگردم به عقب و این روزها در تلاطم دیدن میم باشم. آه.
طای عزیزم پیام داد: تمام شد. انگار من هم مثل او رها شدم.
حالم قروقاطی است. دقیقا نمیدانم چه چیزی را دارم تجربه میکنم. چند روز پیش به چت جپت عکسم را دادم و گفتم بچه من چه شکلی میشود. او از روی عکسم و با این توضیح که بچهها پدر میخواهند عکسی برایم ساخت که این چند روز نگاهش میکنم، قربان صدقهاش میروم و بعد گریه میکنم که ندارمش. عجیب است. دلم برای میم هم تنگ است. خشمم نسبت بهش بهتر شده است. در اتاق درمانم خشم را دیدهام، اما جای خالیاش را در خیلی از لحظات زندگی میبینم. آنقدر که این آدم در این یک سال در زندگی من جریان داشته، برایم عجیب است. الان میدانم که رابطهام با او سیچوئیشنشیپ بوده است. من دلم میخواسته او را نگه دارم و او ترس از صمیمتش همچنان برقرار است و نمیخواهد و نمیتواند با من باشد. آدمی عجیب است. چقدر گره داریم. الان دوست دارم فقط دلتنگش باشم.
امروز دیگر نتوانستم وضعیت اینترنت خانه را تحمل کنم. واقعا اعصابم خرد است. یا نت قطع است یا سرعتش پایین است یا برق نیست و این من را که همه کارهایم به شدت وابسته به اینترنت است کلافه کرده. صبح تا دیدم وضع مثل روزهای گذشته است وسایلم را جمع کردم آمدم فضای کار اشتراکی. با دوستان قدیمام گپ و گفتی کردم و نشستم پای کارهایم. دل درد ناشی از پریود هم دارم. نمیدانم تاکی به این منوال باید بگذرد. حوصله غصه خوردن هم ندارم. دانشگاه هم پیام داده امتحانها از اول تا سیزدهم شهریور است. حوصله ندارم درسهایی که دو ماه لای جزوههایشان را حتی باز نکردم بخواهم بخوانم. دلم میخواهد جیغ جیغ کنم از این همه بدبختی و فلاکتی که حتی در کوچکترین مسائل زندگیمان هم داریم.
چند روز پیش داشتم توی جلسه درمانم از اولویت دادن مادرم به خانواده خودش شاکی بودم. از اینکه میبینم چقدر پدرم خشمگین است از این وضعیت و بروز نمیدهد و در کلامش طعنه و کنایه پیداست. به درمانگر گله میکردم که مادر خودش را نمیتواند از دیگرانی که با آنها بزرگ شده جدا کند. گریه کردم. خیلی گریه کردم. برای این گریه میکردم که در زندگیام با ماضییار چقدر گند زدهام. چقدر بلد نبودهام. چقدر راههای ارتباط نزدیک را به روی او بسته بودم. چقدر خودم را از او دور میکردم و تحمل شنیدن از او نداشتم. چند وقت قبل به این فکر کرده بودم نکند من هم مثل مادرم هستم. در روابط با اینکه تلاش میکنم اولویت قرار بدهم طرف مقابلم را اما ناخودآگاه از الگویی که از مادرم دیدم پیروی میکنم؟ در رابطه با ماضییار برایم این مصداق دارد. در رابطه با میم چطور؟ درمانگرم هم با اینکه قبلا تحلیلش این بود که خودم را در رابطههایی قرار میدهم که اولویت دوم باشد این سوال را ازم پرسید اگر تو خودت دیگران اولویت دوم بگذاری چه؟ و برایم این بود که چقدر پیچیده و عجیب.
تهران بودم و سرگرم چند کارگاهی که ثبت کرده بودم. با خودم کلنجار میرفتم که باید از خشمام با میم حرف بزنم یا نه. دیدم من چیزی برای از دست دادن ندارم و نیازم این است که به میم پیام بدهم و از او بخواهم حرف من را بشنود. به این هم استناد کرده بودم که گفته بود هر وقت خواستی حرف بزنی من هستم. پیام دادم و چیزی که انتظارش را نداشتم از او جواب گرفتم. گفت نه توان و نه ظرفیتش را دارم که به تو گوش دهم! خودت خشمات را حل کن. واقعیتش وا رفتم. فضای سیاهی را دورم احساس میکردم و یکهو بدنم خالی شد. خیلی لحظه عجیبی بود. با کلمات حساب شده و همدلانه سعی کرده بود پیام دهد. گفت به مرز من احترام بگذار و من الان از اینکه دو سه هفته است حرف نزدیم حالم خیلی بهتر است. یادآوری کردم که خودش مرز حرف زدن را باز گذاشته و وقتی بدون هیچ صحبت کردنی آن را میبندد احترام گذاشتن و نگذاشتن معنایی ندارد. جوابی نداد. راستش جوابی هم نمیخواستم. یکهو برایم بیشتر رفتارهایش که با محوریت خودش بود برایم پررنگ شد. خشمگینم؟ خیر. برایم رابطه کمرنگ و رو به نقطه پایان رفت. شاید یکسال دیگر در قالب دوستی بتوانم ببینمش. الان حالم خیلی بهتر است.
چه بالا و پایینی را گذراندم.