روزها تند و سریع میگذرد. همهاش در حال مذاکره و تصمیمام. خستهام از اینکه در نهایت هر کاری را باید خودم انجام دهم. اما خب این هم نوعی از زندگی است. احساس میکنم با روزهای قبلام متفاوت شدهام. حال عجیبی دارم. فکر میکنم مراحل سوگ را طی کردهام. (یک ماه دیگر آمدم اینجا غر غر افسردگی ناشی از سوگ کردم، یادآوریام کنید که روزی فکر میکردم سوگ را به مراحل آخر رساندهام!) نه اینکه کاملا در مرحله پذیرش باشم، این جمله را البته برای این مینویسم که روزنهای برای برگشت باشد، اما احساس میکنم افسردگی ناشی از سوگ را طی کردهام. هنوز خوب خوب نیستم. داروها را دوباره دارم مصرف میکنم، اما روی روالم. برایام همه چیز ناامید کننده یا بیخود نیست. دیگر مثل اول سال اینطور نیستم که دلم نخواهد پول دربیاورم و خودم برای خودم بیاهمیت باشم. به نقطه اوج نرسیدهام؛ به هیچوجه. اما پیشروندهام.
به این فکر میکنم چرا اینقدر گاهی تنهایی برایم مسئله میشود؟ مگر این همه سال چه میکردم؟ اصلا سالهای قبل به کنار، این یک سال و نیم اخیر که به ایران برگشتم، مگر خودم نبودم و خودم؟ آدمها همراهم بودند، من هم خودم ماجراها را هندل میکردم. چه انتظاری دارم؟ الان به این فکر میکنم که تنهایی واقعا سخت و گاهی هم کشنده است، اما مگر بقیه شقوق زندگی راحت و روان است؟ چرا خودم را در قالب آدم تنها دیدم گاهی برایم سخت میشود؟ چه ارزشی در من هست، که با دیگری بودن را اینقدر مهم میداند؟ باید با خودم بیشتر کلنجار بروم. خودم را در موقعیتهایی بگذارم و به پیش بروم. افت و خیز دارد، مثل چیزهای دیگر. امیدوارم خیزهایش بیشتر باشد.