روزها تند و سریع میگذرد. همهاش در حال مذاکره و تصمیمام. خستهام از اینکه در نهایت هر کاری را باید خودم انجام دهم. اما خب این هم نوعی از زندگی است. احساس میکنم با روزهای قبلام متفاوت شدهام. حال عجیبی دارم. فکر میکنم مراحل سوگ را طی کردهام. (یک ماه دیگر آمدم اینجا غر غر افسردگی ناشی از سوگ کردم، یادآوریام کنید که روزی فکر میکردم سوگ را به مراحل آخر رساندهام!) نه اینکه کاملا در مرحله پذیرش باشم، این جمله را البته برای این مینویسم که روزنهای برای برگشت باشد، اما احساس میکنم افسردگی ناشی از سوگ را طی کردهام. هنوز خوب خوب نیستم. داروها را دوباره دارم مصرف میکنم، اما روی روالم. برایام همه چیز ناامید کننده یا بیخود نیست. دیگر مثل اول سال اینطور نیستم که دلم نخواهد پول دربیاورم و خودم برای خودم بیاهمیت باشم. به نقطه اوج نرسیدهام؛ به هیچوجه. اما پیشروندهام.
به این فکر میکنم چرا اینقدر گاهی تنهایی برایم مسئله میشود؟ مگر این همه سال چه میکردم؟ اصلا سالهای قبل به کنار، این یک سال و نیم اخیر که به ایران برگشتم، مگر خودم نبودم و خودم؟ آدمها همراهم بودند، من هم خودم ماجراها را هندل میکردم. چه انتظاری دارم؟ الان به این فکر میکنم که تنهایی واقعا سخت و گاهی هم کشنده است، اما مگر بقیه شقوق زندگی راحت و روان است؟ چرا خودم را در قالب آدم تنها دیدم گاهی برایم سخت میشود؟ چه ارزشی در من هست، که با دیگری بودن را اینقدر مهم میداند؟ باید با خودم بیشتر کلنجار بروم. خودم را در موقعیتهایی بگذارم و به پیش بروم. افت و خیز دارد، مثل چیزهای دیگر. امیدوارم خیزهایش بیشتر باشد.
شبها زود میخوابم و روزها زود بیدار میشوم. وقتی زود بیدار شوی و کاری نداشته باشی، یا در حقیقت حوصله برای انجام کاری نداشته باشی، مینشینی به فکر کردن و فکر کردن و فکردن. بعد هم یک دل سیر گریه میکنی و میبینی تازه ساعت 7:30 صبح شده است. بد نیست کم کم آماده شوی و بروی سر کار. با اینکه میدانی حداقل تا 11 نیروهایت مشغول به کار نمیشوند و باز هم باید در خلوت و تنهایی خودت بنشینی به فکر کردن و فکر کردن و فکر کردن.
امروز بنا بود خانمی بیاید خانه را تمیز کند. هیچ حوصله تمیزکاری ندارم. صبحها تا چراغ آشپزخانه را روشن میکنم سوسکهای ریزی میبینم که از نور گهگیجه میگیرند و میخواهند فرار کنند. گاهی میگذارم فرار کنند و گاهی هم با یک حرکت میکشمشان. در این سالها اولین بار است که چنین خانه درهمپاشیدهای را دارم تحمل میکنم. عجیب است که از یک ماه پیش هیچ دستی نزدم به خانه. نه جارویی، نه تیای، نه گردگیریای. فقط چند وقت یکبار ماشین لباسشویی و ماشین ظرفشویی را پر و خالی میکنم. قبلا دوست داشتم آدمها در خانه رفتوآمد کنند؛ اما حالا آنقدر بیحوصلهام که حتی حرف زدن در خانه خودشان هم برایم سخت است، چه برسد به اینکه بخواهم آدمهایی را دور خودم جمع کنم. گاهی از خودم میپرسم نکند آن همه دوست و رفیق دور خود جمع کردن کار وی بود؟ البته که او دوست داشت با آدمها بیشتر از با من در ارتباط باشد، اما همۀ این دوستانی که این سالها کنار ما بودند، اول با من آشنا شدند و رفیق هم بودیم و شدیم. نگهداریشان کار وی بود؟ یا اینکه چون هنوز خلقم پایین است و گیج و عصبیام نمیتوانم ارتباطاتم را از سر بگیرم؟ نکند این همه آدم را از دست بدهم؟ کاش میتوانستم بهشان بگویم بهتان احتیاج دارم اما حالا توانش را ندارم. آدمها برای ما و مشکلاتمان صبر میکنند؟ اصلا نیاز است این همه آدم دور خودم داشته باشم؟ نیاز است. اگر نبود این یک سال را چطور میگذراندم.
از خانه و کثیفیاش دور نشوم! چرا بالاخره بعد از این همه مدت زنگ زدم کسی بیاید خانه را تمیز کند؟ ذوق آمدن میم را داشتم. اما بعد از یکشنبه و فروکش کردن آن ذوق و انرژی و گریه کردنهای مداوم برای خودم و اینکه شاید آخرین ماه سال بتوانیم همدیگر را ببینیم و اصلا شاید اتفاقی بینمان نیفتد، بیخیال خانه شدم. بیخیال جارو کشیدن ساده. بیخیال تمیز بودن و آدم بودن.
خانهام نمادی از حال واقعیام است. پر است از خوردهریزهایی که حالم را نمیدانم بد میکند یا نه. اصلا اهمیتی برایم دارد این همه کثیفی؟ برای که تمیز کنم؟ خودم که با این شکلی بودنش کنار میآیم. این به ذهنم هم میرسد، گوشیام پر است از عکسهای دو نفره با وی، لپتاپم هم. هیچچیز و هیچجایی را نمیتوانم پاک کنم. هنوز باور تنها بودن، باور بدون وی بودن سخت است.
کمتر از دو هفتۀ دیگر جداییام رسمی میشود.
دیروز حالم بد جوری بد بود. گریههایم بند نمیآمد و سخت میتوانستم از جایم بلند شوم. جلسه مصاحبه کاریام را نرفتم و با «دروغ» ردش کردم. آن هم کاری که خیلیها دنبالش هستند و نام خوبی از آدم میسازد. اما ته چاه بودم. نمیتوانستم خودم را نجات دهم. من که همیشه در بدترین حالتم هم برای خودم غذا درست میکنم، خوابیدم. آنقدر خوابیدم که ساعت 5 عصر وقتی بیدار شدم نمیدانستم کجا هستم. فکر میکردم صبح زود است و باید بلند شوم و برای مصاحبه کاریای که ساعتها ازش گذشته است، آماده شوم. از ضعف حالا نمیتوانستم بلند شوم. کل روز یاد دوست نداشته شدن از سمت وی بودم. اینکه این همه سال کنار من بدون خوشحالی و عشق زندگی میکرده و من همهاش در حال دست و پا زدن برای جلب محبتش بودم. چرا همان روزی که گفت صورتم را دوست ندارد من از رابطه عقب نکشیدم؟ چرا فکر میکردم دارم عاقلانه رفتار میکنم؟ مگر از بدیهیات نیست که چهره طرف باید به دلت بنشیند، وقتی آنطور نبوده و خودش هم اعتراف کرده چرا من دنبال این بودم که عوضش از رفتار و افکارم خوشش میآید. حالا بعد از دوازده سال میفهمم که حتی اینها را هم دوست نداشته. من برایش ملالانگیز بودم و او میترسیده در این چند سال با صدای بلند بگوید. خیلی احساس حقارت میکنیم. انگار طفل صغیری بودم که وی میخواسته فقط در قبالش وظیفهاش را انجام دهد.
دیروز دوست داشتم به میم عزیز پیام دهم. اما نمیتوانستم! احساس مزاحم بودن، احساس آویزان بودن، احساس اضافی بودن و... روی سر و مغزم بود. یک هفته هم بود خبری نداشتم ازش. دلم میخواست او پیام دهد، حالم را بپرسد. انگار نیاز داشتم کسی حواسش به من باشد. با چشمهای گریانم همهاش نگاهم به گوشی بود. ساعت ده و نیم شب که قصد خواب کرده بودم، چشمم به گوشی افتاد و اسمش را دیدم. گوشی را گرفتم دستم و سیخ نشستم. حالم را پرسید. جوابی ندادم و از حالش پرسیدم. گفت خوب است، اما خسته با چشمانی عفونت کرده. از این گفتم که حالم به منوال قبل است، اما رویام نمیشود بگویم که چقدر بدم. گفتم میترسم آدمها از بد بودن من خسته شوند، کنارم بگذارند. گفت مشکل تو نیست، مشکل آن آدمهاست. از مصاحبه کاری گفتم، گفت طبیعی است، اینقدر سخت نگیر. حال تو به اندازه کافی بد هست، سختترش نکن. گفتم اینقدر گریه کردم و روی تخت افتادم و به سقف خیره شدم که از خودم بدم میآید. گفت همه آدمها با شرایط تو این روزها را دارند، هیچ اشکالی ندارد کاری نکنی، هیچ اشکالی ندارد به سقف خیره شوی. درست میگوید. همه اینها در مسیر سوگواری بزرگم است. همانطور که برایم مینوشت بلند بلند گریه میکردم. حالم خیلی بهتر شد. یکهو یادم آمد چشمش عفونت کرده. گفتم سختت نیست داری تایپ میکنی؟ گفت چرا. گفتم پس بخواب.
با ده دقیقه حرف زدن شبم از این رو به آن رو شد. کاش این آدم همیشه برایم بماند.