اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

صد و پنجاه و دوم

شب‌ها زود می‌خوابم و روزها زود بیدار می‌شوم. وقتی زود بیدار شوی و کاری نداشته باشی، یا در حقیقت حوصله برای انجام کاری نداشته باشی، می‌نشینی به فکر کردن و فکر کردن و فکردن. بعد هم یک دل سیر گریه می‌کنی و می‌بینی تازه ساعت 7:30 صبح شده است. بد نیست کم کم آماده شوی و بروی سر کار. با اینکه می‌دانی حداقل تا 11 نیروهایت مشغول به کار نمی‌شوند و باز هم باید در خلوت و تنهایی خودت بنشینی به فکر کردن و فکر کردن و فکر کردن. 

امروز بنا بود خانمی بیاید خانه را تمیز کند. هیچ حوصله تمیزکاری ندارم. صبح‌ها تا چراغ آشپزخانه را روشن می‌کنم سوسک‌های ریزی می‌بینم که از نور گه‌گیجه می‌گیرند و می‌خواهند فرار کنند. گاهی می‌گذارم فرار کنند و گاهی هم با یک حرکت می‌کشمشان. در این سال‌ها اولین بار است که چنین خانه درهم‌پاشیده‌ای را دارم تحمل می‌کنم. عجیب است که از یک ماه پیش هیچ دستی نزدم به خانه. نه جارویی، نه تی‌ای، نه گردگیری‌ای. فقط چند وقت یک‌بار ماشین لباس‌شویی و ماشین ظرفشویی را پر و خالی می‌کنم. قبلا دوست داشتم آدم‌ها در خانه رفت‌وآمد کنند؛ اما حالا آنقدر بی‌حوصله‌ام که حتی حرف زدن در خانه خودشان هم برایم سخت است، چه برسد به اینکه بخواهم آدم‌هایی را دور خودم جمع کنم. گاهی از خودم می‌پرسم نکند آن همه دوست و رفیق دور خود جمع کردن کار وی بود؟ البته که او دوست داشت با آدم‌ها بیشتر از با من در ارتباط باشد، اما همۀ این دوستانی که این سال‌ها کنار ما بودند، اول با من آشنا شدند و رفیق هم بودیم و شدیم. نگه‌داری‌شان کار وی بود؟ یا اینکه چون هنوز خلقم پایین است و گیج و عصبی‌ام نمی‌توانم ارتباطاتم را از سر بگیرم؟ نکند این همه آدم را از دست بدهم؟ کاش می‌توانستم بهشان بگویم بهتان احتیاج دارم اما حالا توانش را ندارم. آدم‌ها برای ما و مشکلاتمان صبر می‌کنند؟ اصلا نیاز است این همه آدم دور خودم داشته باشم؟ نیاز است. اگر نبود این یک سال را چطور می‌گذراندم.

از خانه و کثیفی‌اش دور نشوم! چرا بالاخره بعد از این همه مدت زنگ زدم کسی بیاید خانه را تمیز کند؟ ذوق آمدن میم را داشتم. اما بعد از یکشنبه و فروکش کردن آن ذوق و انرژی و گریه کردن‌های مداوم برای خودم و اینکه شاید آخرین ماه سال بتوانیم همدیگر را ببینیم و اصلا شاید اتفاقی بینمان نیفتد، بیخیال خانه شدم. بیخیال جارو کشیدن ساده. بیخیال تمیز بودن و آدم بودن. 

خانه‌ام نمادی از حال واقعی‌ام است. پر است از خورده‌ریزهایی که حالم را نمی‌دانم بد می‌کند یا نه. اصلا اهمیتی برایم دارد این همه کثیفی؟ برای که تمیز کنم؟ خودم که با این شکلی بودنش کنار می‌آیم. این به ذهنم هم می‌رسد، گوشی‌ام پر است از عکس‌های دو نفره با وی، لپ‌تاپم هم. هیچ‌چیز و هیچ‌جایی را نمی‌توانم پاک کنم. هنوز باور تنها بودن، باور بدون وی بودن سخت است.
کمتر از دو هفتۀ دیگر جدایی‌ام رسمی می‌شود. 

نظرات 2 + ارسال نظر
هاله چهارشنبه 15 آذر 1402 ساعت 13:18

متاسفانه دیگه کسی دوست صمیمی نمی مونه تا منافعشون تامین نشه کات می کنن اینو خودم تجربه کردم

آره، امیدوارم کمتر چنین چیزی رو تجربه کنیم.

لیمو چهارشنبه 15 آذر 1402 ساعت 10:41 https://lemonn.blogsky.com

اکثرا صبر نمیکنن. رفیق چندساله و صمیمیم بخاطر دو ماهی که حالم خوب نبود تنهام گذاشت. انگار نقطه اتصالش به زندگیم فقط خودم بودم :))

ناراحت کننده است

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد