اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

صد و هشتاد و پنجم

روزها تند و سریع می‌گذرد. همه‌اش در حال مذاکره و تصمیم‌ام. خسته‌ام از اینکه در نهایت هر کاری را باید خودم انجام دهم. اما خب این هم نوعی از زندگی است. احساس می‌کنم با روزهای قبل‌ام متفاوت شده‌ام. حال عجیبی دارم. فکر می‌کنم مراحل سوگ را طی کرده‌ام. (یک ماه دیگر آمدم اینجا غر غر افسردگی ناشی از سوگ کردم، یادآوری‌ام کنید که روزی فکر می‌کردم سوگ را به مراحل آخر رسانده‌ام!) نه اینکه کاملا در مرحله پذیرش باشم، این جمله را البته برای این می‌نویسم که روزنه‌ای برای برگشت باشد، اما احساس می‌کنم افسردگی ناشی از سوگ را طی کرده‌ام. هنوز خوب خوب نیستم. داروها را دوباره دارم مصرف می‌کنم، اما روی روالم. برای‌ام همه چیز ناامید کننده یا بی‌خود نیست. دیگر مثل اول سال اینطور نیستم که دلم نخواهد پول دربیاورم و خودم برای خودم بی‌اهمیت باشم. به نقطه اوج نرسیده‌ام؛ به هیچ‌وجه. اما پیش‌رونده‌ام. 

به این فکر می‌کنم چرا اینقدر گاهی تنهایی برایم مسئله می‌شود؟ مگر این همه سال چه می‌کردم؟ اصلا سال‌های قبل به کنار، این یک سال و نیم اخیر که به ایران برگشتم، مگر خودم نبودم و خودم؟ آدم‌ها همراهم بودند، من هم خودم ماجراها را هندل می‌کردم. چه انتظاری دارم؟ الان به این فکر می‌کنم که تنهایی واقعا سخت و گاهی هم کشنده است، اما مگر بقیه شقوق زندگی راحت و روان است؟ چرا خودم را در قالب آدم‌ تنها دیدم گاهی برایم سخت می‌شود؟ چه ارزشی در من هست، که با دیگری بودن را اینقدر مهم می‌داند؟  باید با خودم بیشتر کلنجار بروم. خودم را در موقعیت‌هایی بگذارم و به پیش بروم. افت و خیز دارد، مثل چیزهای دیگر. امیدوارم خیزهایش بیشتر باشد.

نظرات 4 + ارسال نظر
لیمو جمعه 18 خرداد 1403 ساعت 18:01

الف نازنینم
بعضی وقتها که پستهات رو میخونم دوست دارم بهت یادآوری کنم که راه سختی رو اومدی و تا جایی که میشد درست هم اومدی. تئوری که سوسن نوشته بود واقعا تامل برانگیزه نظرم به پاسخت نزدیکه اما برای اون حلقه معیوب شرط میذارم. درسته که انسان به ذات تنهاست و باید بپذیره و خیلی سخته اما این پذیرش وقتی کسی رو کنارت داری با وقتی کسی نیست خیلی متفاوته. یعنی اون تنهایی انتخابی باشه یا اجباری. وقتی اجباریه بنظرم بهمون حس فقدان میده. فکر میکنیم اگر داشتیم تنها نبودیم و این پذیرش رو سختتر میکنه در مقابل وقتی کسی هست راحتتر میشه به پذیرشش فکر کرد.

ممنونم لیموی عزیزم، خیلی به این یادآوری‌ها نیاز دارم درسته دقیقا، انتخاب و اجبار اصل مهمیه توی اینکه ما داریم چطور به تنهایی نگاه می‌کنیم.

monparnass چهارشنبه 16 خرداد 1403 ساعت 15:21 https://monparnass.blogsky.com

"من چندماهه از همسرم جدا شدم و ... "
می دونم . به اسم ماضی یار ازش یاد می کنی
ولی دلیلش هر چه که بوده اون شخص نخواسته در بقیه زندگی همراهش باشی
مقصر بودی ؟
جرم یا گناهی نابخشودنی مرتکب شده بودی ؟
اگر نه پس چرا باید بخاطرش افسرده باشی؟
ناراحتی داره چون هر چه سن بالاتر بره انتخاب همراه بعدی مشکل تر میشه و این گرهیه که
ماضی یار در زندگیت انداخته
پس بجای ناراحتی و افسردگی بی خیالش شو یا ازش متنفر
هر کدوم که با شخصیتت جورتره
اما در نهایت
دوباره به بهترین حالت خودت
ظاهری / رفتاری
برگرد تا برای
آدمهای هم شان خودت جاذبه پیدا کنی
و هر چه سریعتر
زندگی مشترکی رو مجددا تشکیل بدی
ماضی یار بمونه و آینده اش که نباید
هیچ ربط یا اهمیتی دیگه برات نداشته باشه .
یادت باشه که اون فسخ قرارداد کرده نه تو .



" باید از نو یه سری چیزها رو برای خودم تعریف کنم و تنهایی از اون قسم کارهاست. "

نباید به تنهایی و تنها بودن فکر کنی
برات مضره و استرس و افسردگی رو تشدید می کنه
بجاش
فکر کن چکار میشه کرد که زودتر
همراه جدیدی برای بقیه زندگیت پیدا کنی

فکر کردن به تنهایی افسردگی میاره یا افسردگی رو
تشدید می کنه
و افسردگی
شانست رو برای انتخاب شدن
توسط آدم های مناسب کاهش میده
هیچ کس آدم افسرده رو برای همراهی نمیخواد
چون افسردگی
اگرچه بنظر نمیاد
اما
مسریه !!!

با شما موافق نیستم. جدایی یک نوع سوگه و مراحلی داره که باید طی بشه تا سلامت روان آدم حفظ بشه. چیزی که شما میگی اینه که صورت مسئله رو پاک کنم و بذارم. من می‌خواهم ببینمش، تجربه‌اش کنم تا بتونم بپذیرمش. آدم همیشه توی افسردگی نمی‌مونه. اتفاقا توی مراحل سوگ افسردگی قبل از پذیرشه و یک روند طبیعیه.
عجله‌ای ندارم برای آدم جدید و تنهایی رو مثل شما بد و مضر نمی‌دونم.
ممنون که وقت گذاشتی و جواب دادی.

monparnass چهارشنبه 16 خرداد 1403 ساعت 14:05 https://monparnass.blogsky.com

" به این فکر می‌کنم چرا اینقدر گاهی تنهایی برایم مسئله می‌شود؟ ..."

من متوجه نمیشم چرا موضوع رو انقدر پیچیده اش می کنی

انسان مثل اکثر موجودات این دنیا آفریده شده تا
بعد سن بلوغ
با یک همراه به زندگیش ادامه بده
چیزی که سوسن در نظرش گفت و تو هم
در تاییدش نوشتی
فقط اثرات این زندگی مشترک هستند
در خود نیازداشتن به یک همراه
نباید اصلا شک و تردیدی داشت
زندگی بدون همراه برای ما آدمها
شبیه زندگی فقط با یک دسته
ممکنه
اما
نه خوشاینده و نه موثر

به هر دلیل
وقتی کسی همراهی در زندگی نداره
نباید فکر کنه که من چرا
نیاز به همراه رو در خودم حس می کنم
این نیاز فطریه یعنی با ما بدنیا میاد
بلکه
باید فکر کنه چه طور زندگی کردم که
منجر به عدم دریافت پیشنهاد همراهی
توسط شخص دیگری شده

بعضی اوقات شرایط ممکنه دست خود آدم نباشه
تولد در یک خونواده با پدر دزد یا معتاد
زشت بودن بیش از حد یا نقص مادرزادی یا بیماری لاعلاج
و ... مواردی هستند که شانس شخص رو برای یافتن همراه
و تشکیل زندگی مشترک کاهش میدن
اما
قسمت مهمی هم به نوع رفتار ما بستگی داره
باید اون رفتار های منجر به این وضع رو شناسایی کرد
و تا حد امکان دیگه تکرارشون نکرد
ما سوپرمن نیستیم
بطور فطری نیازهایی داریم که راه گریزی ازشون نیست
سوال درست از خودت اینه که از خودت
بپرسی در مراحل مختلف زندگی ات
چکار کردی که به این وضع موجود رسیدی
و وقتی به یه جمع بندی رسیدی
دیگه اون کارها رو ادامه نده

فقط
نگو که به اثر بخت و شانس در زندگی معتقدی
که اصلا قبولش ندارم
لااقل برای 99% مردم این صادق نیست
از اون یک درصد هم میشه به عنوان استثنا گذشت
و نادیده اشون گرفت!!!

مرسی از اینکه وقت گذاشتی و نوشتی. من چندماهه از همسرم جدا شدم و در حال و دست و پنجه نرم کردن با سوگ ناشی از جدایی هستم. برای همین توی مقطعی هستم که باید از نو یه سری چیزها رو برای خودم تعریف کنم و تنهایی از اون قسم کارهاست.

سوسن دوشنبه 14 خرداد 1403 ساعت 11:45

من یک تئوری ای دارم درباره اینکه چرا بعضی وقتها تنهایی انقدر بزرگ به نظر میرسه. نمیدونم آیا واقعا درسته یا نه.
جایی خونده بودم که از نظر علمی، اولین چیزی که انسان در زندگی اش با بقیه تقسیم میکنه شادیه. یعنی از چند ماهگی، وقتی دیگران میخندن بدون اینکه متوجه بشه ماجرا چیه اون هم میخنده و بزرگتر هم که میشه وقتی از چیزی خوشحال میشه سریع اون چیز رو به پدر و مادر و اطرافیانش نشون میده تا اونها هم *خوشحال بشن*. بیشتر آدمهای سالم هم تا بزرگسالی و پیری این رفتار رو فراموش نمیکنن و این تبدیل به یک خصلت درونی میشه.
برای همین هم ما در بزرگسالی وقتی در کاری موفق میشیم، وقتی به سفر میریم، وقتی چیز زیبایی میبینیم دوست داریم کس دیگه ای هم کنارمون باشه تا این شادی رو با هم تجربه کنیم. یک طوری انگار با تقسیم کردنش بین اطرافیانمون، این خوشحالی به جای کوچکتر شدن بزرگتر میشه.
از طرف دیگه برای همین هم وقتی خیلی ناراحتیم، وقتی هیچ چیز خوبی رو در زندگی نمیبینیم، اون رو به تنها بودنمون ربط میدیم چون فکر میکنیم اگه کس دیگه ای کنارمون بود، او حتما چیزهای زیبایی در زندگی اش داشت که با ما تقسیم میکرد و ما رو خوشحال میکرد. اینجا یک حلقه معیوب شکل میگیره که بیرون اومدن ازش سخته. یعنی ناراحت بودنمون به احساس تنهایی دامن میزنه و احساس تنهایی دوباره باعث بیشتر ناراحت شدنمون میشه.
دوست دارم نظرت رو درباره این تئوری بدونم. هنوز به نتیجه ای نرسیدم که اگه نظرم درست باشه، برای حل این حلقه معیوب باید دقیقا چکار کنم.
در انتها: خوشحالم که بهتر شدی. روند رو به رشدت عالیه. به امید روزهای آفتابی بیشتر

چه زاویه دید جالبی سوسن. احتمالا برای من یک بخش بزرگی از ماجرا همینه. اینکه اون شادی یا حتی غم رو با دیگری تقسیم کنم. در تکمیل این چیزی که گفتی من فکر می‌کنم غیر از شادی اون تقسیم رنج هم می‌تونه موثر باشه. ما به تنهایی همه غم و رنج انسان بودن رو به دوش کشیدن برامون سخته.
و به نظرم حلقه معیوب اون پذیرش ماجراست. اینکه همیشه کسی نیست که باهاش به اشتراک بذاریم و به ذات ما تنهاییم. اما خب رسیدن به اون پذیرش خیلی سخته، به نظرم همون تجربه کردن غم و شادی برای خودمون می‌تونه باشه.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد