هنوز نتوانستهام از شغل قبلی کنده شوم. نیروی جدیدی که جای من بناست بیاید خیلی کار دارد. توی موقعیت من نمیتواند بنشیند و همهاش چالش داریم. تا به حال کار مدیریت نکرده است و به شدت مضطرب است. سالهاست که اطلاعاتش را به روز نکرده و در یادگیری کند است. هرچیزی را باید چندبار برایش توضیح دهم و هنوز هیچچیز نشده، بقیه نیروها به جای حرفشنوی از او به من پیام میدهند. خودم هم خیلی حوصله ندارم. از اینکه کارهای ساده را هم باید توضیح دهم، عصبانی میشوم. همه چیز برای این نیرو جدید است. آنقدر جدید که حتی نمیداند از مسائل چطور سوال طرح کند. فقط میگوید توضیح بده. هرچقدر میگویم چه بخشی را، چه نکتهای را؟ میگوید نمیداند همه را توضیح بده. از تکنولوژی دور است. ده سال از من بزرگتر است و من هم تعارف و رعایت کردن حالش را کنار گذاشتهام. همه کارهایی را که انجام میدهد، ریز به ریز برمیگردانم و هرچه توپ را میاندازم در زمیناش، جا خالی میدهد. هرچند بهنظرم از یک ماه پیش بهتر شده است، اما بازهم بسیار توان از من گرفته است. خستهام کرده است. هرچند همین کارهای پر چالش و تحویل دادن همه چیز سرم را گرم نگه داشته وگرنه، از آخر اردیبهشت که دیگر از کار کامل کنده شوم، چطور باید ادامه بدهم؟ هیچ فکری ندارم. انگیزهام صفر است و خلقام آنچنان متغیر و ناپایدار است که گاهی از ادامه دادن میترسم.
این هفته غیر از سکوت و بیتوجهی میم که فعلا چون چیزی ازش نمیدانم، کمتر از آن میگویم، پیامهای احوالپرسی ماضییار برایم دردناک بود. نه دردناک از این جهت که یار قدیمی پیام داده است، از این جهت که یادم انداخت چقدر دلم میخواهد در رابطهای باشم که با دیگری چیزی بسازم. ماضییار گفت که ویزای آمریکایاش آمده، یک آفر عالی از یکی از کشورهای اروپایی گرفته است، اما در همان کشور دوباره از اول میخواهد پیاچدی را شروع کند. دلم میخواست این موفقیتها را هم من در کنارش میبودم. برایش خیلی خوشحال بودم، اما از اینکه من نیستم، از اینکه نقش من تمام شده است، گریهها ریختم. دلم میخواهد مردی را تشویق کنم، دلم میخواهد با مردی برنامهبریزم، دلم میخواهد حامی باشم، دلم میخواهد حامی داشته باشم. دلم میخواهد پروژهای برای «ساختن» تعریف کنم.
زیاد باهم حرف زدیم. با اینکه اطلاعات را قبلا دوست نزدیکم بهم داده بود، اما پرسوجو کردم که خودش هم بگوید. نمیدانم دلش تنگ میشود میزند: سلام، خوبی؟ یا اینکه میخواهد رابطه را حفظ کند؟ یا حوصلهاش سر رفته؟ یا چی؟ واقعیتش حوصله کنکاش ندارم. هرچه هست، باشد. من جوابش را میدهم، اشکی میتکانم و بعد به زندگی ادامه میدهم.
میم را هم نمیفهمم. گذاشتهام به حال خودش. بهش نیاز دارم؟ بسیار. اما میگذارم با همان حرکتی که میخواهد پیش برود.
یعنی من جای تو بودم شوهره خودشو تیکه تیکه میکرد رها نمیکردم بیام ایران. در واقع گولت زد فرستادت ایران بعدش،گفت طلاق
من واقعا اون موقع خودم شرایطش رو نداشتم که بتونم بمونم.
کارت و میخوای عوض کنی؟
از کارت بیای بیرون
کار دیگه ای در نظر داری که شروع کنی
در رابطه با میم درست رفتار میکنی
یکم فضا بده ببین حرکت بعدیش چیه
ماضی یار و به نظرم اصلا پیاماش و جواب نده
اگر با تو بودن براش خوب بود قضیه رو تموم نمیکرد
ولش کن بابا
اعصاب آدمای بی معرفت پر رو رو ندارم
آره، میخوام فضام رو عوض کنم. استعفا رو قبل از عید دادم اما ولم نمیکنند.
واقعا حوصله ندارم. هرجوری میخواد رابطه پیش بره، فعلا بره تا خودم یکم ببینم چی میخوام.
نمیدونم برام سخته جوابش رو ندم