اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

دویست و نهم

هفته پیش یک دعوای چتی با میم کردم. عصبانی شد و حال جفتمان گرفته شد. اما شبش همدیگر را دیدیم با هم خندیدیم و حرف زدیم. جز به جز حرف زدیم. موضوع را باز کردیم و همه چیز حل شد. برای من اینطور بود که باورم نمی‌شد حرف دلم را زدم و او هم گوش کرده، عذرخواسته و روزهای بعدش در پیام‌ها کاملا رعایت می‌کرد. حرف من سر چی بود؟ سر این بود که وقتی فرصت نداری که باهم باشیم، حداقل یک ابراز احساسات بکن که بدانم دلت می‌خواهد با من باشی اما وقتی نداری. مخصوصا اینکه از هم دوریم و از خیلی از احوال هم خبر نداریم. برایم بودن کنارش خوشایند است. اگر کمی زمان داشت، کمی بیشتر از الان شاید خیلی همه چیز مطلوب‌تر بود. پایان ارتباطم در پایان این ماه هم کنسل شد. چرایش برایم مشخص نیست، اما دوست دارم همچنان با او باشم. 
سرم این روزها واقعا شلوغ است. در کار جدیدم رشد کرده‌ام و حال و روزم خوب است. کمی استرس دارم از اینکه این کار به این زودی اینقدر برایم جدی شد و به درآمد دارم می‌رسم. بالاخره برای کار قبلی‌ام آدم جایگزین پیدا کردم و بناست این دوماه آخر سال کنارشان باشم و بعد خداحافظی کنم. خیلی از موقعیت‌هایم دارد تغییر می‌کند. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم در این موقعیت جدیدم باشم. به این فکر می‌کنم که شاید تابستان تهران بیایم. پانسیونی اجاره کنم و چند ماه برای خودم بچرخم. بیشتر در کارم یاد بگیرم، اما خب احتمالا باید بیشتر خرج کنم. باید ببینم چطور می‌توانم از پس هزینه‌هایم بربیایم. 

کمی دوست داشتم اینجا حرف بزنم. هرچند همین نوشتن هم ده بار وسطش رفتم و آمدم.
نظرات 1 + ارسال نظر
لیمو سه‌شنبه 16 بهمن 1403 ساعت 08:45 https://lemonn.blogsky.com

صحبت کردن یک سری گره های ذهنی رو باز میکنه و اون حس آرومه یه جوری میاد که انگار سالها منتظر این آرامش بودی.

دقیقا. البته صحبت کردنی که درست باشه.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد