اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

دویست و سی و نهم

بالاخره به معنای واقعی تمام شد.

الان حالم نسبت به قبل بهتر است. مشوش نیستم و خیلی خوشحالم با آقای میم حرف زدیم و حرف زدیم و او بالاخره حرفش را گفت. من با رک بودن حالم بهتر است. مثل آن زمانی که ماضی‌یار گفت علاقه‌ای به من ندارد. یکهو رها می‌شوم. می‌روم پی زندگی‌ام. دست از تلاش برمی‌دارم. میم هم دلیل خودش را گفت. بعد از سال‌ها. خوشحالم دوستم دارد، اما الان مطمئنم فضایی برای ادامه دادن نداریم.

دویست و سی و هشتم

برای دیدن طای عزیزم بی‌تاب بودم. به هر دری زدم که هفته پیش تهران بروم و ببینمش. با همراهی دوستی توانستم خودم را به تهران برسانم. از وقتی همدیگر را دیدیم یک بند صحبت کردیم. برای بودن کنارش نوع دیگری از بودن است. حتی جاهایی هم که باهم چالش داشتیم، دیدن چالش و باز کردنش برایم تجربه جدیدی بود. دوست داشتم می‌توانست ایران باشد و من هم در کنارش باشم. نمی‌دانم در کنار هم بودنمان چه شکلی است، اما برای تصویر چنین رویایی ذوق دارم.
ز عزیزم یکی از دوستان تازه‌ام است. دو سالی است که همدیگر را می‌شناسیم. آدم امنی است. خوب و بدش را دوست دارم. بالغ است و نگاه خردمندانه‌ای دارد. برای کارگاه دو هفته یکبارم در تهران با او بودم. حرف میم را پیش کشید. میم را از قبل می‌شناخت. گقتم صحبت جدیدی باهم نداشتیم و برنامه همان است که بود. زدم زیر گریه. گفتم دلتنگم و دلم می‌خواهد با او حرف بزنم. بعد او از تجربه‌ای مشابه گفت. تجربه‌ای که اگر الان بود اجازه نمی‌داد تمام شود. گفت به میم پیام بده و ببینش. گفتم می‌ترسم دوباره بگوید نه. حتی جایی احساس می‌کردم ز اینقدر مطمئن صحبت می‌کند که میم به او گفته با من حرف بزند. هرچند می‌دانستم میم نمی‌داند ز از رابطه من با او خبر دارد. از ترس‌هایم برای ز گفتم. او برایم ترس‌ها را باز کرد. از من خواست اقدام کنم و بعد از کارگاه برای میم پیام دادم نیاز دارم ببینمت. به عنوان رفیق قدیمی‌ام. گفت اگر من مطمئنم او حرفی ندارد. توی ماشین ز برای برگشت بودم. از استرس دوباره گریه افتادم. تا جایی که با میم قرار گذاشته بودم یک ساعت و نیم فاصله داشتیم. با اضطراب رفتم. تا من را دید مثل قبل بود. دلم می‌خواست بغلش کنم. می‌دانستم اجازه نمی‌دهد. سوار موتورش شدم و باهم رفتیم کافه. وای از لبخندش. وای از همراهی‌اش. انگار که دختر 16ساله‌ای هستم که کراش‌اش را دیده. هول شده بودم. خودم را بی‌تفاوت نشان دادم. جلوتر از او حرکت می‌کردم. او هم در سکوت کنارم بود. نماز نخوانده بودم. برایم جایی پیدا کرد و خواندم. بعد نشستیم و گفت از خودت بگو. پیشرفت‌های کاری‌ام را که می‌گفتم چشم‌هایش برق زد. خوشحال بود واقعا. برای من خوشحال بود. من هم ذوق داشتن برایش بگویم. نمی‌توانستم  جلوی ذوقم را بگیرم. عجب لحظه‌ای بود. رفت چیزی سفارش بدهد. تا آمد اینطور شروع کردم: یادت هست با پسری در رابطه بودم که پسر فلان بود و بهمان بود؟ همه ویژگی‌های خودش را گفتم. گفتم که با این پسر تمام کرده‌ام اما حالم بد است. نمی‌توانم باور کنم دیگر ندارمش. تو الان در نقش دوست قدیمی‌ام باش و بگو چه کنم؟ گفتم نمی‌دانم دوستم داشت یا نه. گفت دوستت دارم، اما نمی‌توانم رابطه با تو را مدیریت کنم. حرف زدم، با اشک و هق هق. از خودم گفتم. از احساسم. از اینکه چقدر جلوی این آدم آسیب‌پذیر شده‌ام. از اینکه نمی‌توانم خودم را جمع و جور کنم. گفتم برای من قطع رابطه جواب نمی‌دهد. آرام آرام باید پیش بروم. دستم را گرفت. دوباره در دلم شوری پیدا شد. یک جایی سکوت کردیم. آنقدر سکوت ادامه‌دار شد که کافه بست. من را رساند خانه ز. این دفعه پشت موتور بغلش کردم. سرم را گذاشتم روی شانه‌هایش و تا خانه ز باز اشک ریختم. پیاده که شدم گفتم نمی‌خواهی بغلم کنی؟ گفت چرا. بغلم کرد بوسیدم و من باز اشک ریختم. گفتم میم دلم نمی‌خواهد از تو دل بکنم. دوستت دارم دستش را گذاشت دور صورتم و صورتم را به سینه‌اش فشار داد و گفت منم دوستت دارم. ای وای...
از آن روز تا الان حرفی نزدیم. 

دویست و سی و هفتم

بدجور دل‌تنگ میم‌ام. باورم نمی‌شود این‌قدر بی‌تابم برای دیدنش. تاب آوردن این بی‌تابی خیلی سخت است. گریه می‌کنم. سریال می‌بینم. سرم را به کار مشغول می‌کنم، اما هر دفعه راهی باز می‌شود که صورت قشنگش را جلوی چشم‌ام بیاورد. حرف‌های قشنگش را به یادم بیاورد. آه. چقدر به من حس خوبی می‌داد. لحظه لحظه کنارش بودن برایم قشنگ بود. پر از خنده و شور زندگی بودم. چقدر حیف. چقدر حیف که ندارمش. دلم برای تنش تنگ شده. برای صدایش. خنده‌اش. بوسیدنش. آه از روزهای رفته... کاش می‌شد دوباره دیدش. کاش می‌شد همه چیز برگردد به عقب. می‌دانم نمی‌شود، اما فقط دلم می‌خواهد از کاش‌هایم حرف بزنم. خیلی به بودنم با ماضی‌یار فکر کردم. یادم نمی‌آید چنین چیزهایی که میم به من گفته او به من گفته باشد. اصلا با ماضی‌یار چطور بهم عشق می‌ورزیدیم؟ یادم است که خودم زیاد از صورتش تعریف می‌کردم و قربان صدقه‌اش می‌رفتم، اما او کلامی چیزی نمی‌گفت. خیلی عجیب است. نه اینکه ماضی‌یار آدم بخیلی باشد، اما گمان می‌کنم چیزی بلد نبود. شایدم صورت من به وجدش نمی‌آورد. نمی‌دانم. دلم می‌خواهد برگردم به عقب و این روزها در تلاطم دیدن میم باشم. آه.

طای عزیزم پیام داد: تمام شد. انگار من هم مثل او رها شدم. 

دویست و سی و ششم

حالم قروقاطی است. دقیقا نمی‌دانم چه چیزی را دارم تجربه می‌کنم. چند روز پیش به چت جپت عکسم را دادم و گفتم بچه من چه شکلی می‌شود. او از روی عکسم و با این توضیح که بچه‌ها پدر می‌خواهند عکسی برایم ساخت که این چند روز نگاهش می‌کنم، قربان صدقه‌اش می‌روم و بعد گریه می‌کنم که ندارمش. عجیب است. دلم برای میم هم تنگ است. خشمم نسبت بهش بهتر شده است. در اتاق درمانم خشم را دیده‌ام، اما جای خالی‌اش را در خیلی از لحظات زندگی می‌بینم. آنقدر که این آدم در این یک سال در زندگی من جریان داشته، برایم عجیب است. الان می‌دانم که رابطه‌ام با او سیچوئیشن‌شیپ بوده است. من دلم می‌خواسته او را نگه دارم و او ترس از صمیمتش همچنان برقرار است و نمی‌خواهد و نمی‌تواند با من باشد. آدمی عجیب است. چقدر گره داریم. الان دوست دارم فقط دلتنگش باشم. 

دویست سی و پنجم

امروز دیگر نتوانستم وضعیت اینترنت خانه را تحمل کنم. واقعا اعصابم خرد است. یا نت قطع است یا سرعتش پایین است یا برق نیست و این من را که همه کارهایم به شدت وابسته به اینترنت است کلافه کرده. صبح تا دیدم وضع مثل روزهای گذشته است وسایلم را جمع کردم آمدم فضای کار اشتراکی. با دوستان قدیم‌ام گپ و گفتی کردم و نشستم پای کارهایم. دل درد ناشی از پریود هم دارم. نمی‌دانم تاکی به این منوال باید بگذرد. حوصله غصه خوردن هم ندارم. دانشگاه هم پیام داده امتحان‌ها از اول  تا سیزدهم شهریور است. حوصله ندارم درس‌هایی که دو ماه لای جزوه‌هایشان را حتی باز نکردم بخواهم بخوانم. دلم می‌خواهد جیغ جیغ کنم از این همه بدبختی و فلاکتی که حتی در کوچک‌‌ترین مسائل زندگیمان هم داریم.

چند روز پیش داشتم توی جلسه درمانم از اولویت دادن مادرم به خانواده خودش شاکی بودم. از اینکه می‌بینم چقدر پدرم خشمگین است از این وضعیت و بروز نمی‌دهد و در کلامش طعنه و کنایه پیداست. به درمانگر گله می‌کردم که مادر خودش را نمی‌تواند از دیگرانی که با آن‌ها بزرگ شده جدا کند. گریه کردم. خیلی گریه کردم. برای این گریه می‌کردم که در زندگی‌ام با ماضی‌یار چقدر گند زده‌ام. چقدر بلد نبوده‌ام. چقدر راه‌های ارتباط نزدیک را به روی او بسته‌ بودم. چقدر خودم را از او دور می‌کردم و تحمل شنیدن از او نداشتم. چند وقت قبل به این فکر کرده بودم نکند من هم مثل مادرم هستم. در روابط با اینکه تلاش می‌کنم اولویت قرار بدهم طرف مقابلم را اما ناخودآگاه از الگویی که از مادرم دیدم پیروی می‌کنم؟ در رابطه با ماضی‌یار برایم این مصداق دارد. در رابطه با میم چطور؟ درمانگرم هم با اینکه قبلا تحلیلش این بود که خودم را در رابطه‌هایی قرار می‌دهم که اولویت دوم باشد این سوال را ازم پرسید اگر تو خودت دیگران اولویت دوم بگذاری چه؟ و برایم این بود که چقدر پیچیده و عجیب. 

دویست و سی و چهارم

تهران بودم و سرگرم چند کارگاهی که ثبت کرده بودم. با خودم کلنجار می‌رفتم که باید از خشم‌ام با میم حرف بزنم یا نه. دیدم من چیزی برای از دست دادن ندارم و نیازم این است که به میم پیام بدهم و از او بخواهم حرف من را بشنود. به این هم استناد کرده بودم که گفته بود هر وقت خواستی حرف بزنی من هستم. پیام دادم و چیزی که انتظارش را نداشتم از او جواب گرفتم. گفت نه توان و نه ظرفیتش را دارم که به تو گوش دهم! خودت خشم‌ات را حل کن. واقعیتش وا رفتم. فضای سیاهی را دورم احساس می‌کردم و یکهو بدنم خالی شد. خیلی لحظه عجیبی بود. با کلمات حساب شده و همدلانه سعی کرده بود پیام دهد. گفت به مرز من احترام بگذار و من الان از اینکه دو سه هفته است حرف نزدیم حالم خیلی بهتر است. یادآوری کردم که خودش مرز حرف زدن را باز گذاشته و وقتی بدون هیچ صحبت کردنی آن را می‌بندد احترام گذاشتن و نگذاشتن معنایی ندارد. جوابی نداد. راستش جوابی هم نمی‌خواستم. یکهو برایم بیشتر رفتارهایش که با محوریت خودش بود برایم پررنگ شد. خشمگینم؟ خیر. برایم رابطه کمرنگ و رو به نقطه پایان رفت. شاید یکسال دیگر در قالب دوستی بتوانم ببینمش. الان حالم خیلی بهتر است. 

چه بالا و پایینی را گذراندم.

دویست و سی و سوم

دیشب در جلسه تراپی‌ام منفجر شدم. می‌دانستم چیزی روی سینه‌ام سنگینی می‌کند. همان باعث رخوت‌ام شده بود. اجازه نمی‌داد خودم را بالا بکشم. تا وارد جلسه شدم، گفتم خسته‌ام. جان ندارم. بدنم در سکوت و رخوت است. شاید برای جنگ باشد. شاید برای بی‌پولی. آخر هم با اکراه اضافه کردم شاید برای نبودن میم است. برای نبودن میم بود. نه برای نبودنش، برای خشمی که با خودم حمل می‌کردم و فرستاده بودم آن ته‌مه‌ها! من از میم برای نبودنش خشمگین نیستم، من از میم برای صادق نبودنش با من خشمگینم. از اینکه آخرین روزهای فروردین وقتی کنار هم در ماشین نشسته بودیم و من می‌گفتم ما چه نسبتی داریم مکث طولانی‌ای کرد و گفت تو دوست خوب من هستی. من باورم نمی‌شد. همان‌جا ساکت نشستم. چیزی نگفتم. باورم نمی‌شد. آن همه احساس، آن همه عاطفه، آن همه چیزی که من حس می‌کردم و می‌دیدم همه‌اش برای یک دوستی خوب بود؟ می‌دانم ترسیده بود. می‌دانم ترسیده است. اما این خشم من را کم نمی‌کند. نمی‌دانم باید دوباره سر صحبت را باز کنم و به او بگویم که من نمی‌خواهم او مرا بخواهد، من فقط می‌خواهم صادق باشد، یا نه؟ باز هم می‌ترسد؟ باز هم خودش را جمع می‌کند و محتاطانه پیش می‌رود. آیا این انتظار شنیدن از او که من دوستی فرای دوست خوبم، از روان من است؟ نمی‌دانم. الان خیلی خیلی سبک‌ترم. انرژی بیشتری دارم، اما حال ناتمامی با میم دارم. 
البته که این سوال را هم از خودم می‌پرسم: بگویم که چه بشود؟ تو که از ترس و اضطراب او خبر داری. این آدم همین است.

دویست و سی و دوم

من هنوز روی تنم اثرات جنگ را دارم. خلقم پایین است. بی‌حوصله‌ام. از دوستی عصبانی‌ام. تنم برای میم دلتنگ است و اوضاع مالی‌ام هم دوباه بهم ریخته. روزها بیشتر دوست دارم بخوابم و بین کارهایم لش کنم. نه غذایی بپزم، نه خانه را تمیز کنم و نه معاشرتی بکنم. دیروز هم همین‌طور بودم. صبح مراجع‌ام را دیدم و بعد افتادم روی مبل و به گوشی ور رفتم. باید ساعت 4:30 جلسه‌ای می‌رفتم که با زور تنم را جمع کردم و رفتم. سه ساعت طولانی در جلسه بودم. بعد یاد دوست بچه‌دارم افتادم. زنگش زدم و رفتم پیش او. وای از بچه و انرژی‌ای که به تک تک سلول‌های بدنم داد. در بغلم می‌خندید و جانم تازه می‌شد. امروز صبح هم پیش‌اش بودم. در بغلم آرام گرفت و خوابید. لپ‌هایش را گذاشت روی شانه‌هایم و نفسش عمیق شد. چقدر لذت‌بخش بود. دوستم از من و بچه قشنگش عکس گرفت. برایم که فرستاد اولین چیزی که آمد توی ذهنم این بود که عکس را چاپ کنم و بذارم جلوی چشم‌ام. شاید هیچ‌وقت به آرزوی مادر شدن نرسم، اما همین لذت‌ها هم غنیمت است. یادآوری‌اش قطعا شیرین است...

دویست و سی و یکم

میم چند روز فرصت خواست تا فکر کند و به قول خودش این پایان را هضم کند. بعد از چند روز پیام بلندبالا داد. خودش را در حال بد من سهیم دانست و به نظرش آمد شاید این راه برای هر دویمان بهتر باشد. این را هم گفت که امیدوار است روزی به این دوره به خوبی نگاه بکنیم. اعلام آمادگی هم کرد که هر وقت نیاز داشتم او هست و شنونده است. الان خوبم. کارهایم دارد پیش می‌رود. جاهایی نبودش را احساس می‌کنم. مثلا وقتی طای عزیزم گفت کارهای جدایی‌اش به ثمر نشسته و ذوق به اشتراک گذاشتن با کسی را داشتم. یا الان که پوستر کارگاه کار جدیدم دست به دست می‌چرخد دوست داشتم او کنارم بود. اما چه می‌شود کرد؟ فعلا که حالم خوب است. گاهی اشکی می‌فشانم و گاهی بغضی را قورت می‌دهم. اما زندگی ادامه دارد.

با تراپیستم سر این ماجرا حرف زدیم. خیلی عجیب بود که شاید یکی از دلایل شعف من برای ادامه دادن، به نوعی انتخاب نشدن است. خودم را در موقعیت‌هایی قرار می‌دهم که می‌دانم انتخاب نمی‌شوم. یا حداقل ناخودآگاهم می‌داند. ده سال با ماضی‌یار زندگی کردم، اما من انتخابش نبودم. با میم لحظه‌های فوق‌العاده‌ای را گذراندم، اما انتخابش نبودم و رابطه‌ام با مادرم. مادرم من را دوست دارد، اما همیشه در بزنگاه‌ها انتخابش یا خواهرش بوده یا خواهر بزرگ‌ترم. من به این محیط آشنا خو کرده‌ام. برایم امن است. خوشحالم که در رابطه با میم سعی کرده‌ام این چرخه را بشکنم.چقدر می‌توانم؟ نمی‌دانم. اما همین برایم آرامش بخش است.

دویست و سی‌ام

امروز روز عجیبی شد. به میم صبح پیام دادم که من تصمیم‌ام را گرفته‌ام. اگر رابطه جدی عاطفی در کار نباشد، من نمی‌خواهم هیچ رابطه‌ای با تو داشته باشم. نمی‌خواهم دوستت باشم. گفت حرفی ندارم، اما اجازه بده هضمش کنم. گفتم باهم می‌بندیمش. هر وقت آماده بودی.

این هم از پایان آقای میم.