اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

دویست و سی و سوم

دیشب در جلسه تراپی‌ام منفجر شدم. می‌دانستم چیزی روی سینه‌ام سنگینی می‌کند. همان باعث رخوت‌ام شده بود. اجازه نمی‌داد خودم را بالا بکشم. تا وارد جلسه شدم، گفتم خسته‌ام. جان ندارم. بدنم در سکوت و رخوت است. شاید برای جنگ باشد. شاید برای بی‌پولی. آخر هم با اکراه اضافه کردم شاید برای نبودن میم است. برای نبودن میم بود. نه برای نبودنش، برای خشمی که با خودم حمل می‌کردم و فرستاده بودم آن ته‌مه‌ها! من از میم برای نبودنش خشمگین نیستم، من از میم برای صادق نبودنش با من خشمگینم. از اینکه آخرین روزهای فروردین وقتی کنار هم در ماشین نشسته بودیم و من می‌گفتم ما چه نسبتی داریم مکث طولانی‌ای کرد و گفت تو دوست خوب من هستی. من باورم نمی‌شد. همان‌جا ساکت نشستم. چیزی نگفتم. باورم نمی‌شد. آن همه احساس، آن همه عاطفه، آن همه چیزی که من حس می‌کردم و می‌دیدم همه‌اش برای یک دوستی خوب بود؟ می‌دانم ترسیده بود. می‌دانم ترسیده است. اما این خشم من را کم نمی‌کند. نمی‌دانم باید دوباره سر صحبت را باز کنم و به او بگویم که من نمی‌خواهم او مرا بخواهد، من فقط می‌خواهم صادق باشد، یا نه؟ باز هم می‌ترسد؟ باز هم خودش را جمع می‌کند و محتاطانه پیش می‌رود. آیا این انتظار شنیدن از او که من دوستی فرای دوست خوبم، از روان من است؟ نمی‌دانم. الان خیلی خیلی سبک‌ترم. انرژی بیشتری دارم، اما حال ناتمامی با میم دارم. 
البته که این سوال را هم از خودم می‌پرسم: بگویم که چه بشود؟ تو که از ترس و اضطراب او خبر داری. این آدم همین است.

دویست و سی و دوم

من هنوز روی تنم اثرات جنگ را دارم. خلقم پایین است. بی‌حوصله‌ام. از دوستی عصبانی‌ام. تنم برای میم دلتنگ است و اوضاع مالی‌ام هم دوباه بهم ریخته. روزها بیشتر دوست دارم بخوابم و بین کارهایم لش کنم. نه غذایی بپزم، نه خانه را تمیز کنم و نه معاشرتی بکنم. دیروز هم همین‌طور بودم. صبح مراجع‌ام را دیدم و بعد افتادم روی مبل و به گوشی ور رفتم. باید ساعت 4:30 جلسه‌ای می‌رفتم که با زور تنم را جمع کردم و رفتم. سه ساعت طولانی در جلسه بودم. بعد یاد دوست بچه‌دارم افتادم. زنگش زدم و رفتم پیش او. وای از بچه و انرژی‌ای که به تک تک سلول‌های بدنم داد. در بغلم می‌خندید و جانم تازه می‌شد. امروز صبح هم پیش‌اش بودم. در بغلم آرام گرفت و خوابید. لپ‌هایش را گذاشت روی شانه‌هایم و نفسش عمیق شد. چقدر لذت‌بخش بود. دوستم از من و بچه قشنگش عکس گرفت. برایم که فرستاد اولین چیزی که آمد توی ذهنم این بود که عکس را چاپ کنم و بذارم جلوی چشم‌ام. شاید هیچ‌وقت به آرزوی مادر شدن نرسم، اما همین لذت‌ها هم غنیمت است. یادآوری‌اش قطعا شیرین است...

دویست و سی و یکم

میم چند روز فرصت خواست تا فکر کند و به قول خودش این پایان را هضم کند. بعد از چند روز پیام بلندبالا داد. خودش را در حال بد من سهیم دانست و به نظرش آمد شاید این راه برای هر دویمان بهتر باشد. این را هم گفت که امیدوار است روزی به این دوره به خوبی نگاه بکنیم. اعلام آمادگی هم کرد که هر وقت نیاز داشتم او هست و شنونده است. الان خوبم. کارهایم دارد پیش می‌رود. جاهایی نبودش را احساس می‌کنم. مثلا وقتی طای عزیزم گفت کارهای جدایی‌اش به ثمر نشسته و ذوق به اشتراک گذاشتن با کسی را داشتم. یا الان که پوستر کارگاه کار جدیدم دست به دست می‌چرخد دوست داشتم او کنارم بود. اما چه می‌شود کرد؟ فعلا که حالم خوب است. گاهی اشکی می‌فشانم و گاهی بغضی را قورت می‌دهم. اما زندگی ادامه دارد.

با تراپیستم سر این ماجرا حرف زدیم. خیلی عجیب بود که شاید یکی از دلایل شعف من برای ادامه دادن، به نوعی انتخاب نشدن است. خودم را در موقعیت‌هایی قرار می‌دهم که می‌دانم انتخاب نمی‌شوم. یا حداقل ناخودآگاهم می‌داند. ده سال با ماضی‌یار زندگی کردم، اما من انتخابش نبودم. با میم لحظه‌های فوق‌العاده‌ای را گذراندم، اما انتخابش نبودم و رابطه‌ام با مادرم. مادرم من را دوست دارد، اما همیشه در بزنگاه‌ها انتخابش یا خواهرش بوده یا خواهر بزرگ‌ترم. من به این محیط آشنا خو کرده‌ام. برایم امن است. خوشحالم که در رابطه با میم سعی کرده‌ام این چرخه را بشکنم.چقدر می‌توانم؟ نمی‌دانم. اما همین برایم آرامش بخش است.

دویست و سی‌ام

امروز روز عجیبی شد. به میم صبح پیام دادم که من تصمیم‌ام را گرفته‌ام. اگر رابطه جدی عاطفی در کار نباشد، من نمی‌خواهم هیچ رابطه‌ای با تو داشته باشم. نمی‌خواهم دوستت باشم. گفت حرفی ندارم، اما اجازه بده هضمش کنم. گفتم باهم می‌بندیمش. هر وقت آماده بودی.

این هم از پایان آقای میم.

دویست و بیست و نهم

هنوز خانه والدین‌ام هستم. امروز می‌خواهم برگردم خانه خودم. از لحاظ مالی در مضیقه‌ام، اما نیاز به تنهایی خودم دارم. خانه والدین‌ام همه چیز خوب است، اما انگار دیگر به اینجا تعلقی ندارم. مهمانم. نمی‌دانم شاید مهمان هم نیستم، اما در خانه خودم مزه دیگری دارد. با اینکه یخچال خانه خودم خالی است. طلب‌هایم را نگرفتم. کار جدید هم آنقدر پر درآمد نیست که بگویم می‌توانم بدون هیچ نگرانی به پیش بروم، اما خب یک‌جوری باید از پس خودم بربیایم. 

در یک اپ دوست‌یابی ثبت‌نام کردم. دلم را به دریا زدم و پسری را که پیام داده بود، اکسپت کردم. قدم‌های کوچکی است برایم. بالاخره یک جور باید خودم را از این حال و هوای اعتماد نکردن به آدم‌های جدید بیرون بکشم. 

بعد از جنگ پر از رخوت شدم. بدنم تاب و توان قبل را ندارد. دلم نمی‌خواهد از تخت بیرون بیایم. با اینکه خودم را مجبور کردم که بیرون بروم. مجبور کردم معاشرت کنم. اما شاید باید کار دیگری برای خودم بکنم. نمی‌دانم.

دویست و بیست و هشتم

دیروز رفتم باشگاه. نیاز داشتم از خانه والدین‌ام بیرون بزنم. دلم سرزندگی و امید به آینده می‌خواست. باشگاه هم پر بود از خانم‌هایی که اضطرابشان را با بپر بپرهای زیاد می‌خواستند بپوشانند. حالمان کنار هم خوب بود. یک ساعت بدون فکر به آینده و چیزی که در نمی‌دانیم چیست و در انتظارمان هست، گذراندیم. با خواهرهایم به چیزهای الکی خندیدیم. این بودن کنار هم امیدم را شعله‌ور کرد. به هر دوستی که فکر می‌کردم، شاید بتوانم کمکی کنم پیامی دادم و گفتم هر وقت نیاز به صحبت داشتید، من هستم. بیشتر از این کاری از دستم برنمی‌آید. گاهی دلم می‌خواهد بدوم در شهر داد بزنم بگویم من کنار تک‌تکتان هستم. بگویم من می‌شنوم‌تان. من کنارتان هستم. اما دست‌های بسته است. 

یک چیز ته ذهنم آزارم می‌دهد: ماضی‌یار هیچ پیامی نداده و سراغی نگرفته. برایم عجیب است. نگرانش شدم. تلگرام و واتسپ و به روز نشده است. نمی‌دانم. احساساتم درباره‌اش مختلف است. نگرانم، ناراحتم و نمی‌دانم درست است که از دوستانش پیگیر حال و احوالش باشم یا نه. 

خوشحالم برایم پیام گذاشتید و از خودتان خبر دادید. امیدوارم به زودی جنگ تمام شود و آرامش و امنیت به کشورمان برگردد.

دویست و بیست و هفتم

نمی‌دانم شما چطور روزهایتان را می‌گذرانید. من دل آشوبم. ترس ندیدن آدم‌ها، ترس آواره شدن، ترس از دست دادن برایم خیلی پررنگ است. از مرگ خودم هراسی ندارم. باورم نمی‌شود چنین روزهایی بر ما می‌گذرد. خیلی تلخ است. دهانم از این تلخی خشک است. خشک خشک. چه کاری باید انجام داد؟ تمام کتاب‌هایی که دربارۀ جنگ خوانده‌ام در ذهنم می‌چرخد. روزمرگی آمیخته می‌شود به ترس و زندگی به مرگ غلبه می‌کند. خارج از کتاب هم همین است؟ 

دیشب خیلی خوابم می‌آمد. صدای پدافندها هم بسیار زیاد بود. چشم‌هایم را بستم و دستم را گذاشتم روی سینه‌ام. قلبم به شدت می‌تپید. چندبار نفس عمیق کشیدم. خودم را به دست جریان خواب دادم. خوابم برد. شب‌های آینده هم همین می‌شود؟ نمی‌دانم. 

کاش اگر آمدید اینجا و خواندید از خودتان پیامی بگذارید. از سلامتی‌تان خبری بدهید.

دویست و بیست و ششم

چه شبی را گذراندیم. ای وای. 

هر لحظه به این فکر می‌کردم که آیا روزی دوباره عزیزان و دوستانم را خواهم دید؟ مرگ چقدر نزدک و ویرانی چقدر محتمل است. 

ای وای از جان عزیزانی که رفته است...

دویست و بیست و پنجم

دلم می‌خواهد گوشه‌ای لش کنم و از جای‌ام تکان نخورم. یکی ماساژم بدهد، یکی غذا درست کند، یکی دمای خانه را تنظیم کند، یکی برایم فیلم انتخاب کند، یکی هم ناخن‌های دست و پایم را مانیکور پدیکور کند. به چه حالی می‌دهد. همه چیز هم در سکوت باشد. 

دیشب مهمانی‌ای دعوت بودم که چند دوست دورۀ دانشجویی بودند که یکی دوتایشان را چند سالی می‌شد ندیده بودم. همه مثل قبل بودیم. انتخاب‌های هجده سالگی همدیگر. در مهمانی احساس تنهایی می‌کردم. خودم را جزیی از آن‌ها نمی‌دانستم. با اینکه میزبان عین عزیزم بود، اما خیلی از حرف‌ها و نقل‌ها را نه دلم می‌خواست بشنوم و نه دلم می‌خواست اهمیتی برایشان قائل باشم. دلم می‌خواست فقط از خوراکی‌های خوشمزه‌ای که در مهمانی بود بخورم. همه به خوردن ش.راب مشغول بودند و من مزه‌هایشان را می‌خوردم. باز هم باید به کسی که من را نمی‌شناخت توضیح می‌دادم که به او ربطی ندارد که چرا من نمی‌خورم. بعد هم وقتی سرشان گرم شد چیزهایی می‌گفتند که چندبار از خودم پرسیدم من اینجا چه کار می‌کنم؟

این روزها خیلی به این فکر می‌کنم که زیست اجتماعی‌ام مختل شده. من نیاز دارم با آدم‌ها بنشینم، گفت‌وگو کنم، یاد بگیرم و لذت ببرم. اما کسانی که اطرافم هستند خیلی از من دورند. قلبی دوستشان دارم، اما دیدگاه مشترک داریم؟ نه. نیازهای مشترک داریم؟ نه. و البته خیلی هم آدمی کنارم نیست. دوستانی که در تهران دارم و همکارم هم هستند این نیاز را برطرف می‌کنند، اما مسئله این است که من کجا و آن‌ها کجا؟ باید فکری به حال زیست اجتماعی‌ام بکنم. باید گروهی در شهر خودم درست کنم و سعی کنم چیزی را که نیاز دارم، دوست دارم برای خودم فراهم کنم.

دویست و بیست و چهارم

دو روز پیش تولد ماضی‌یار بود. تبریک گفتم. او هم با خوشحالی جواب داد. دقت کردم آخرین پیامی که داده بود، پیام تبریک سال نو بود. احتمالا پیام بعدی هم برای تولد من است. دیگر مثل قبل نیست. انگار به نبودنم عادت کرده. چه احساسی دارم از این؟ خوشحال و راحتم. همین که دغدغه او را ندارم برایم کفایت می‌کند. جالب است که آدمی که این همه سال با او زندگی کردم، خیلی وقت است بخشی از زندگی‌ام نیست. چقدر انسان پیچیده و عجیب است. آیا با میم هم برایم همین می‌شود؟