روزهای خوبی را میگذرانم، غمی هم کنارش تجربه میکنم که خلقم را پایین میآورد. دیشب ساعت 9 و نیم شب خوابیدم و امروز 9 و نیم صبح بیدار شدم. وقتی میل به خوابم زیاد میشود برای من هشدار است. میدانم چند روز دیگر سالگرد جداییام است. اما این را نمیدانم که بدنم برای گذراندن این روزها دارد به سکون دعوتم میکند یا فقط آلودگی و سرما و زیست نامناسب است. نمیدانم کجا هستم. چند روز با دوستان عزیزم سفر رفتم. با آنها همه چیز خوب بود. میخندیدم، خودم بودم و نگران این نبودم که اگر از همه قطع شدم، کسی به من کاری دارد. میرفتم گوشهای کز میکردم و غرق خودم میشدم. هم این را دوست داشتم و هم اینکه خیلیجاها پابهپای آنها خندیدم و شوخی کردم و همراهی. چیزی در درونم است که اضطرابم را بالا میبرد. الان از لحاظ کار جدید واقعا در موقعیت خوبی هستم. استادم تمایزهایی برایم قائل میشود که نشان از اعتماد زیادش به کارم دارد. یکی از همکارانم که کارش درجه یک است، جوری از من تعریف میکند که انگار رونالدویی را پیدا کردهاند! دیگر همکارانم از من مشورت میخواهند و دوست دارند درباره کارشان نظر بدهم. اینها برایم فشار شده است. و جمله «اگر نتوانم» دارد دیوانهام میکند. نمیدانم یکهو چی شد که سرعتم کند شد. یعنی بیشتر دلم کند شدن میخواهد. یک جورهایی فقط دارم دور خودم چرخ میزنم. میدوم. نمیایستم. با اینکه دلم ایستادن میخواهد. شاید ایستادن و غش کردن توی بغل کسی. این غش کردن برایم این معنا را دارد که کسی پشتم را میگیرد. میتوانم توی شکستهایم به او تکیه کنم. اگر شکسته شدم، اگر نخواستم ادامه دهم، اگر استراحت خواستم، اویی باشد.
با میم کجدار و مریز میگذرانیم. او خیلی درگیر است. من خیلی درگیرم. او با درگیریهایش نمیتواند وقت خالی کند. من با درگیریهایم میتوانم وقت خالی کنم. همین که هر روز پیگیر حال و روزم است، خوب است. دوری و دوستی تراز.
سلام
شما دعوت شدین به کانال تلگرام آکتاداس
آیدی Aktadas