این روزها همه قفلیم. کارهای عادی را کمتر میتوانیم به روال قبل انجام دهیم و حال و روزمان خوش نیست. آدمهای زیادی کشته و دستگیر شدهاند و ما پریشان و هراسان، اما پر امیدیم. هر روز خبری میخوانیم که باورش سخت است و گاهی آنقدر تلخ که نمیتوان هضمش کرد. هرچه فکر میکنم نمیتوانم کشته شدن اسرا پناهی دختر دبیرستانی اردبیلی را باور کنم. اخبار دیشب و آتش سوزی در اوین برایم آنقدر دور از انسانیت است که مانند زدن هواپیمای اوکراینی دلم میخواهد همه چی دروغ باشد؛ اما نیست. هیچکدام از این فجایع دروغ نیست. من دستم از ایران کوتاه است، فقط امید به روزهای بهتر میتواند آرامم کند. باید همه چیز را خوب دید و نگذاریم به کرختی احساسات برسیم. باید برای هر کدام از این فجایع خشمگین شد، گریست، داد زد و به هر نحوی شده است راه ورود امید را باز کرد.
ایمان دارم روزهای بهتری میآید.
دیروز برای بار دوم normal people را دیدم. حال و هوایش را خیلی دوست دارم. رفت و برگشتهای شخصیتهای اصلی برایم دلنشین است. افسردگی پسر را میفهمم. طرد شدگی را میفهمم. حمایت از دیگری را میفهمم. جدا بودن راهها، ماندن برای بهتر شدن و معنای خانه را میفهمم. اتفاق عجیبی که برایم افتاد این بود که برای از دست دادنها و طرد شدنها و به سرانجام نرسیدنهای سریال گریهام نگرفت، برای دلتنگ شدن ورق زدن کتاب و عطش خواندن گریهام گرفت.
دیروز خواندم گدار در 91 سال فوت کرد. یک لحظه پیش خودم گفتم مگر نمرده بود؟ بعد آمدم پایینتر دیدم نقل آمده که گدار از زندگی خسته شده و با اتانازی کار را تمام کرده است. دیدم چه فکر خوب و میمونی کرده، حال و هوای خودم را مرور کردم. دیدم در این ده دوازده سال اخیر سه بار من دورههای افسردگی جدی داشتم و هر بار خستهتر و بیرمقتر از قبل میشوم. هرچند به نظرم این دوره برایم از قبلیها سختتر است. به ذهنم آمد گدار چند دوره گذرانده که در 91 سالگی زندگی برایش بس شده است. چند بار نجات پیدا کرده، چند بار غرق شده و چند بار با خودش گفته این بار آخر است؟
چند بار در این چند روز پنجره نوشتن را باز کرده باشم خوب است؟ برای خودم هزار بار شد. میآمدم اینجا که از حال و روزم بنویسم، اما بعد از دو سه خط همه را پاک میکردم و صفحه را میبستم، کیبورد را رها میکردم و میرفتم سمت تختم. حتی حوصله نوشتن هم نداشتم چه برسد به اینکه بخواهم برای خودم تحلیلی هم از خودم بدهم. موقعیت عجیبی را میگذرانم. ترس همه وجودم را گرفته، اضطراب روی بدنم اثر گذاشته و جسمم خسته و دردآلود است. کمرم مثل هشت ماه پیش تیر میکشد و دردش اضطراب قفل شدن بدنم را دو برابر میکند. این هفته تراپی نداشتم. همه چیز روی هم تلمبار شده است. میم کنارم بوده و حواسش را به من داده، اما نتوانستم ازش بخواهم که رودر رو باهم صحبت کنیم. میگوید باید دارو مصرف کنم. تراپیستم میگوید دارو نیاز نیست. میم کمی سر اینکه روانکاوی آیا الان به درد روان من میخورد یا نه حرف زد. خودم هم میدانم در این موقعیت پرفشاری که دارم باید چیزی باشد که به الان من توجه کند، و گذشته و روان من را عمیق نکاود، اما راهی است که خودم انتخاب کردم. دلم میخواهد سر تراپیستم داد بزنم بگویم من الان نیاز به این دارم انگیزه برای ادامه پیدا کنم، نه اینکه هر شب به پنجره خانه نگاه کنم که میتوانم از این پنجره کوچک خودم را به پایین پرت کنم یا نه؟ من درماندهام. بدنم خالی کرده. حتی پیادهرویهای تخمی عصرانهام را هم نمیتوانم تا خط فرضی پایانم ادامه دهم. خسته میشوم، برای غذا درست کردن، برای غذا خوردن، برای هرکاری کردن، وا میدهم.
ویزای دوستانم هم آمد. حالا از یک ماه دیگر تفاوت ساعتیمان 12 ساعت میشود. دیگر امیدی به دیدنشان ندارم. روزی که برگردیم ایران، خیلی خالیتر از قبلیم.
دیشب به شدت هورنی بودم و تمام تلاشم این بود که سکس خوبی داشته باشم. حدود یک ساعت تمرکز کردم، انواع پوزیشنها را با وی انجام دادیم؛ اما هر کاری کردم و کردیم ارگاسم نشدم. دل درد و هیجان بالا و اعصاب خوردی حاصلش بود که با دلداری احتلام در خواب شب را به صبح رساندم که دریغ از دیدن خوابی که رد و بوی جنسی داشته باشد. امروز صبح شروع کردم به درس خواندن و باز آنقدر بالا بودم که نمیتوانستم تمرکز کنم. کمی روی کاغذ نوشتم و حواسم را پرت کردم. وسط درس خواندن و مقاومت در برابر بالا بودن، پسر جذبیه پیام داد که احوالپرسی کند و پیشنهاد داد با همدیگر تلفنی حرف بزنیم. اول گفتم نه چون هیجانم بالا بود و حوصله کنترل هیجانم در صحبت با او را نداشتم؛ اما بعد دیدم مصر است گفتم باشد! یک ساعت و نیم گپ زدیم. خندیدیم. بحث جدی کردیم و نیم ساعت بعدش او پیام داد که کاش من به ایران برمیگشتم. نمیفهمیدم چرا این حرف را میزند. اصرار کردم و تهش گفت من واقعا از تو خوشم میآید. گفتم این را که همیشه میگویی. گفت مشخص نیست منظورم چیست؟ دیدم فایده ندارد خودم را به کوچه علی چپ بزنم، گفتم از لحاظ عاطفی درگیر شدی و گفت اعتراف کردنش به تو که متاهلی فایدهای هم دارد؟ و من سرشار از هیجان و شادی شدم. انگار بهترین خبر دنیا را به من دادهاند. چرا؟ چون یکی به من ابراز محبت کرده بودم و یکی اینکه آن حس توجه و نیاز و اعتماد بنفسم بدجوری پر شده بود. وقتی ذوقم کمتر شد ماندم که حالا به این پسری که به زودی 40 سالگی را تجربه میکند باید چه بگویم؟ چطور در عرض دو ماه حرف زدن اینطور علاقمند شده که قمار میکند و حرف دلش را میزند؟ سر از کار در نمیآورم. نمیدانم حالا باید چه کاری انجام دهم. دوست داشته شدن خیلی لذت بخش است؛ اما وقتی کاری از دستت برنمیآید برای دیکری فقط حسرت است.
حتی اگر ایران هم بودم این آدم تایپ من نبود. زبان بازیاش جذاب و هیجان انگیز است، اما برای من هیجان زودگذری است مثل بالا و پایین شدن هورمونها در دوره نوجوانی.
من آدم خوش تیپی نیستم. زیاد به اینکه چه لباسی بپوشم فکر نمیکنم. خریدهای سریع و دیر به دیر است. حوصله گشتن و انتخابهای خاص کردن ندارم. همین که لباسی بپوشم که راحت باشم برایم کافی است. یک لباس را صدجا و صدبار میپوشم و تا زمانی که صدای بقیه در نیاید که دیگر این لباست افتضاح است، میپوشمش. اما اتفاقی که برایم با مهاجرت افتاد چیزی غیر از رفتار همیشگیام است.برای دیدن و رفتن با ایرانیها نه زیاد، تقریبا (نه عینا) مثل قبل رفتار میکنم؛ اما در برخورد با غیرایرانیها روی لباسها و تیپم حساس میشوم. توی لباس انتخاب کردن مضطرب میشوم و حس میکنم باید در پوشیدن دقت بیشتری به خرج دهم. با اینکه اینجا آدمها تقریبا دقتی در پوشیدن لباس، آرایش صورت یا مو ندارند. خیلی برایشان علیالسویه است و همه راحت و کول میپوشند و آنقدر تیپهای عجیب و ناهمخوان زیاد است که آدم بینشان احساس راحتی میکند. چرا منی که در ایران هیچ رفتار پوششی به تخمم نبود حالا تغییر کردهام؟ برای خودم تعریف هویت بدون داشتن توانایی استفاده از زبان است. من در ایران نیاز نبود با ظاهرم شناخته شوم و آدمها بخواهند به خاطر ظاهر و نوع پوششم با من دوستی کنند ولی اینجا چون من هنوز الکنم و نمیتوانم آنطور که میخواهم خودم را معرفی کنم یا دیگران من را بشناسند، تیپ و ظاهر برایم اهمیت پیدا میکند. الان دیگر فکر و اندیشهام مهم نیست، چون راه ارتباطی شناساندن فکر و اندیشهام ناهموار است پس ترجیح میدهم حداقل از لحاظ ظاهری آراسته و مورد پذیرش باشم. جالب اینکه همه این اتفاقات به صورت ناخودآگاه برایم افتاد. وقتی برای اولین بار با دوستان خارجی قرار گذاشتیم از چند روز قبلش اضطراب لباسی را که میخواهم بپوشم داشتم و تا لحظه آخری که میخواستم راه بیفتم در حال عوض کردن لباس بودم. لحظه آخر به این فکر کردم که دوست دارم دیگران من را چطور بشناسند و پیش خودم گفتم دوست دارم آدمی اسپرت و صمیمی باشم. تا این حرف را به خودم زدم لباسم انتخاب شد و با اضطراب خیلی کم به دیدن دوستانم رفتم. پیش فرض ذهنیام این بود که من با زبانم نمیتوانم کسی را تحت تاثیر قرار دهم پس بهتر است ظاهرم طوری باشد که کمی دلپذیر باشم.
روان چه بازیهای عجیبی با ما میکند.
گریههایم کمتر شده است. حال روحیم بهتر است، اگرچه اضطراب سرجای خودش هست. هنوز با حرکت کردن و رو به جلو بودن مشکل دارم. هنوز از تنها بیرون رفتن بدون اینکه کسی در انتظارم باشد میترسم و گمان نکنم به این زودیها بتوانم این دلبستگی اضطرابیام را تقلیل دهم. من همیشه در هر جایی چشمم به آدمی است که انتظارم را میکشد. مثل کودکی نوپا که در صورتی راه میرود که مادرش بعد از چند قدم او را بگیرد. من در تمام طول زندگیام و در هر مقطعی دنبال آن «مادر» بودهام. کی میتوانم این بند وابستگی به دیگری را ببرم، نمیدانم.
این روزها وی را خیلی دوست دارم. از وقتی از نگرانیهایم برایش گفتم، از اینکه چقدر حالم بد است، رابطهمان حال بهتری گرفته است. با اینکه صبح تا شب دانشگاه است، اما بودنش را حس میکنم و حمایت و بلوغی دارم از او میبینم که قبلا کمتر دیدهام. فکر میکنم اثرات رفتن وی پیش رواندرمانگر است و صحبت کردنهای بیشتر و بیشتر باهم. سه ماه گذشته واقعا همه چیز سخت و ناگوار بود. حالا، حداقل، در این روزی که دارم این کلمات را تایپ میکنم اوضاع خیلی بهتر است.
این چند وقت اخیر تراپیهایم به شدت سنگین است. به آگاهیهایی میرسم که مغزم را منفجر میکند. به تراپیستم گفتم الان نیاز به مسکنی دارم که آرامم کند نه اینکه آنقدر با خودم مواجه شوم که تحمل بارش اینقدر سنگین شود. خیلی خستهام. کارهایی میکنم که اوضاعم را بد از بدتر میکند. دیروز تولد وی بود. هیچ کاری نکردم. بهش گفتم دلم میخواست برایت کیک بخرم، گفت خودم هم فکر کردم برایم خریدی. چرا نخریدم؟ بیدلیل. حال و حوصله بیرون رفتن را نداشتم. دلم میخواست شیملس را ببینم. دلم میخواست فراموش کنم کجاام. دلم میخواست فراموش کنم که اولین سال است که استقلال مالی ندارم و نمیتوانم برای وی چیزی بخرم. دلم نمیخواست از روی کمد پولی که او درآورده را بردارم و بروم برایش کیک بخرم. من در تک تک سلولهایم به همه آدمها وابستهام بعد نمیدانم از کدام گوری این فکر به ذهنم میرسد که پول او را نباید استفاده کنم. من نیاز کار دارم. نیاز به این دارم که باید درسم را بخوانم. نیاز به خواندن زبان و مدرک گرفتن دارم. نیاز دارم آنقدر وقت داشته باشم که بتوانم روی تراپیهایم کار کنم. من خستهام. اخبار ایران داغونم کرده است. به توییتر نگاه میکنم و گریه میکنم. یاد مادری میافتم که همه خانوادهاش را در متروپل از دست داده است و من اینجا با کسشعرهای مهاجرت سر میکنم. من خستهام از گریه کردن. خستهام از این دوست ایرانی نکبتی که فقط وجهاشتراکش با ما ایرانی بودن است در این غربت و از هر چیزی ناراحت میشود به هرچیزی حسودی میکند و حتی نمیتوانم جلویش سیگاری بکشم.
دلم برای مادرم و بغل کردنش تنگ است. دلم برای خواهرانم تنگ است. دلم برای شهرم، برای هر کثافتی که آنجا بود تنگ است.
یکی از پسرهای همکلاسی دیروز پیام داد که من خیلی دلم میخواهد با شما آشنا شوم. بیشتر باهم صحبت کنیم و سر مسائل درسی گپ بزنیم. گفت خیلی از خردورزی و آگاهی زیاد شما خوشم میآید و از این ناراحتم که چرا اینقدر دیر به شما پیام دادم. من هم گفتم اوکی. بعد از چند دقیقه گفت به نظرم ما خیلی مشترکات داریم و من خیلی با شما به صورت کلی موافقم. گفتم اما من نیستم. من از طرفداری شما از موضوع جذب و انگیزش اصلا حمایت نمیکنم و مخالف سرسختش هم هستم. گفت مهم نیست. سر اینها بحث میکنیم! از من 5 سالی بزرگتر است. بچه ده ساله دارد و از همسرش جدا شده. زیاد حرف میزند و به توسعه فردی و همه باید بهترین خود باشند و برویم با این اراجیف کون دنیا را پاره کنیم بسیار بسیار معتقد است. برایم جالب است. این الان چندمین نفری است که میخواهد با من به خاطر آگاهیهایم دربارهی رشته صحبت کند. مثل یک چالش میماند. الان آن شاگرد جذابیام که بقیه میخواهند از اطلاعاتش استفاده کنند. این پسره گفت من واقعا به شما حس خوبی دارم و از صحبت با شما ذوق زدهام. گفتم امیدوارم این حست پایدار باشد! گفتم که گاهی حوصله حرف زدن ندارم و گاهی هم به روش باشه تو خوبی پیش میروم. باز هم دلش میخواست و حرف بزند. حرف زد و شنیدم. از اینهاست که میخواهد بگوید حرفش درست است. توی کلاسها معمولا زیاد حرف میزند اما کم چیز میخواند. از طرفی مورد غضب بقیه هم هست. از اینها که با لهجه تهرانی و سلیس حرف زدن میخواهند کارشان را پیش ببرند و فکر میکنند با قانون جذب و قشنگ حرف زدن میتوانند آدمها را مجذوب خود کنند؛ اما بعد از مدتی همه را علیه خود میکنند. من هم گاهی سر کلاس از حرفهایش حرصم میگیرد. این آخریها هم سر حضوری و مجازی بودن با بچهها بحثش شد. حتی با چند از دخترهای گروه هم غیبتی پشت سرش کردم. اینکه یک دم حرف میزند و سخنپراکنی میکند.
این حرفها چه چیزی را برایم تداعی میکند؟ اینکه آدمها از محیط مجازی خیلی جذبم میشوند ولی در محیط واقعی قد و هیکل و قیافهام را که میبینند آخرین گزینهشان من میشوم. یاد آن پسری میافتم که سیزده سال پیش در وبلاگستان گفت من امروز ساعت 3 ظهر میروم فلان جا. چه کسی میآید؟ گفتم من. خیلی استقبل کرد. رفتم و تا وارد کافه شدم و کنارش نشستم یکهو مانند کسی که میخ در کونش رفته باشد از جا جهید و عذرخواهی کرد و گفت جایی کار دارد! باورم نمیشد. چطور اینقدر با بیملاحظگی آدمها میتوانند رفتار کنند؟ هرچند الان برایم خندهدار است اما ته این رفتارها برایم خراشی روی روان دارد که خودکمبینیام را بیش از پیش تقویت میکند.
حالا همه اینها را بگذارید کنار نگاه وی به من که از صحبت با من میترسد، من را چون دوستش داشتم انتخاب کرده است، و اوایل آشناییمان، آن زمان که طفلی بیش نبودیم در عین صداقت گفت، قیافهات مورد علاقهام نیست.
دیروز دوباره جلسه تراپیام پر از گریه بود. با اینکه اول جلسه به تراپیستم گفتم این هفته خیلی بهترم و غمم کمتر شده اما تا شروع به صحبت کردم غم مثل آوار روی سرم ریخت. یاد آن دوران افتادم که با مادر و پدر وی زندگی میکردیم. هفت ماهی که به یکی از بدترین دوران زندگی من تبدیل شد. والدینش آدمهای خوب و مهربان و همراهی هستند؛ اما آنقدر زندگیهایمان باهم متفاوت است که هر روز ماندن در آنجا برایم مثل شکنجه بود. هر روزی که از سرکار برمیگشتم سرم را میگذاشتم روی بالشت و فریاد میکشیدم. هیچ حریم خصوصی نداشتم و زندگی برایم زهرمار بود. از لحاظ روانی استیبل نبودم و غم و دردی که با خودم حمل میکردم بسیار بود؛ اما مجبور بودم جلوی بقیه با روی گشاده باشم و بخندم و بگویم به به چه زندگی خوبی دارم. چرا با خودم و روانم چنین کردم؟ دنبال چه چیزی بودم که میخواستم با چنین آسیبزدنی نقش زن همراه و همدل را بازی کنم؟ از خودم انتقام میگرفتم؟ برای چه چیزی یا چه کاری یا چه کسی اینطور روانم را سلاخی کردم؟ ترس از دوست نداشته شدن بود یا میخواستم به همه نشان بدهم من وی را از همه بیشتر دوست دارم؟ او اصلا مگر چنین دوست داشتنی را که بیرحمانه به جان خودت بیفتی دوست داشت؟ آدم سالم مگر چنین رفتاری را برمیتابد؟ حماقت حماقت حماقت. و ترسم از چیست؟ از اینکه الان هم درهمان چرخه فدا کردن خودم باشم. همان آسیب زدن به جسم و روانم برای اینکه وی دوستم داشته باشد یا شاید نشان دهم که من تنها کسی هستم که او را آنقدر دوست دارد که پای همه کار او هست.
دیشب وی میگفت میدانی چرا دوستت دارم؟ چون تو تنها کسی بودی که مرا دوست داشتی.