اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

هفتاد و دوم

دیروز برای بار دوم normal people را دیدم. حال و هوایش را خیلی دوست دارم. رفت و برگشت‌های شخصیت‌های اصلی برایم دل‌نشین است. افسردگی پسر را می‌فهمم. طرد شدگی را می‌فهمم. حمایت از دیگری را می‌فهمم. جدا بودن راه‌ها، ماندن برای بهتر شدن و معنای خانه را می‌فهمم. اتفاق عجیبی که برایم افتاد این بود که برای از دست دادن‌ها و طرد شدن‌ها و به سرانجام نرسیدن‌های سریال گریه‌ام نگرفت، برای دل‌تنگ شدن ورق زدن کتاب و عطش خواندن گریه‌ام گرفت. 

دیروز خواندم گدار در 91 سال فوت کرد. یک لحظه پیش خودم گفتم مگر نمرده بود؟ بعد آمدم پایین‌تر دیدم نقل آمده که گدار از زندگی خسته شده و با اتانازی کار را تمام کرده است. دیدم چه فکر خوب و میمونی کرده، حال و هوای خودم را مرور کردم. دیدم در این ده دوازده سال اخیر سه بار  من دوره‌های افسردگی جدی داشتم و هر بار خسته‌تر و بی‌رمق‌تر از قبل می‌شوم. هرچند به نظرم این دوره برایم از قبلی‌ها سخت‌تر است. به ذهنم آمد گدار چند دوره گذرانده که در 91 سالگی زندگی برایش بس شده است. چند بار نجات پیدا کرده، چند بار غرق شده و چند بار با خودش گفته این بار آخر است؟

نظرات 1 + ارسال نظر
لیمو یکشنبه 27 شهریور 1401 ساعت 10:03 https://lemonn.blogsky.com/

اتانازی هم خیلی عجیب و سخته. شخصا برای حقانیتش هم خودم با خودم میجنگم چه برسه به انجامش.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد