اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

نود و ششم

دیروز از دوری از وی نوشتم و بی‌تابی‌ام. امروز اما از پیامی که داد و حالم را زیر و رو کرد می‌نویسم. دلم می‌خواهد روزها برایش پیام بگذارم. باهم حرف بزنیم. از دل‌تنگی و دوست داشتن هم بگوییم، اما چیزی که نصیبم شده است نهایتا کوییک ری‌اکشن‌ و سین کردن و جواب ندیدن بوده است. می‌گوید فشار روی‌اش زیاد است و روزهای سختی را می‌گذراند. من هم. اما جواب می‌دهم، لبخند می‌زنم، جلوی بغضم را می‌گیرم و می‌خواهم رابطه را سفت و محکم نگه دارم.

امروز برایم نوشت: دارم سعی می‌کنم شخصیتت را از نسبتمان جدا کنم. خیلی روزهای سختی  است برایم، ممنون که درکم می‌کنی. برایش نوشتم: یعنی چی؟ گفت: نمی‌دانم چطور توصیف کنم. من هم نوشتم: اوکی عزیزم، متوجهم، راحت باش! چرا باید چنین چیزی می‌نوشتم؟ شخصیت را از نسبت جدا کردن یعنی چی؟ یعنی می‌خواهد بدون وابستگی رابطه‌ی زن‌وشوهری من را بسنجد و ببیند آیا دوستم دارد یا نه؟ دوری و غم و خواندن این حرف‌ها برایم فشاری غیرقابل تحمل است. مضاف بر اینکه هنوز خانه خودم هم نرفته‌ام و پیش پدر و مادرم هستم و باید با لبخند و من چقدر حالم خوب است، روزها را بگذرانم. حریفشان نمی‌شوم که بروم خانه خودم. خودم هم از تنها بودن می‌ترسم. از اینکه در تنهایی کنترلم را از دست بدهم. هرچند به نور خانه قشنگم و رنگ و لعابش نیاز دارم، اما ترسی را که کمین کرده و رهایم نمی‌کند، چه کنم؟


هفتاد و دوم

دیروز برای بار دوم normal people را دیدم. حال و هوایش را خیلی دوست دارم. رفت و برگشت‌های شخصیت‌های اصلی برایم دل‌نشین است. افسردگی پسر را می‌فهمم. طرد شدگی را می‌فهمم. حمایت از دیگری را می‌فهمم. جدا بودن راه‌ها، ماندن برای بهتر شدن و معنای خانه را می‌فهمم. اتفاق عجیبی که برایم افتاد این بود که برای از دست دادن‌ها و طرد شدن‌ها و به سرانجام نرسیدن‌های سریال گریه‌ام نگرفت، برای دل‌تنگ شدن ورق زدن کتاب و عطش خواندن گریه‌ام گرفت. 

دیروز خواندم گدار در 91 سال فوت کرد. یک لحظه پیش خودم گفتم مگر نمرده بود؟ بعد آمدم پایین‌تر دیدم نقل آمده که گدار از زندگی خسته شده و با اتانازی کار را تمام کرده است. دیدم چه فکر خوب و میمونی کرده، حال و هوای خودم را مرور کردم. دیدم در این ده دوازده سال اخیر سه بار  من دوره‌های افسردگی جدی داشتم و هر بار خسته‌تر و بی‌رمق‌تر از قبل می‌شوم. هرچند به نظرم این دوره برایم از قبلی‌ها سخت‌تر است. به ذهنم آمد گدار چند دوره گذرانده که در 91 سالگی زندگی برایش بس شده است. چند بار نجات پیدا کرده، چند بار غرق شده و چند بار با خودش گفته این بار آخر است؟

پنجاه و سوم

دیشب بد خوابیدم. وی خوابش نمی‌برد و هی صدا می‌کرد. صبح زودتر اما پاشدم که شاید امشب راحت‌تر بخوابم. شروع کردم به شستن ظرف‌ها و پختن غذا.  آهنگ‌های دوزاری هم در گوشم می‌خواند و وسطش سعی می‌کردم قری هم بدهم. اما ذهنم نه با آهنگ بود نه با قر دادن، نه با شستن ظرف‌ها نه پختن غذا. حواسم بین حرف‌های تراپیستم و میم می‌چرخید. آخرین حرف تراپیستم در جلسه قبلی این بود: «نه دیگری درست مطلق است و نه تو اشتباه مطلقی.» یک خط حرف‌های او در ذهنم می‌آمد و تا می‌خواستم رد خط را بگیرم و درباره‌اش فکر کنم حرف میم و چهره‌اش در ذهنم تداعی می‌شد. یاد چه روز و شبی افتادم؟ بی‌دلیل یاد آن شبی افتادم که بعد از یک هفته که آمده بود شهرمان را ببیند و روز و شب را باهم گذرانده بودیم، وقتی می‌خواست برود چون بلیتش دیروقت بود من به دوستانم سپردمش و ساعت 10 شب از ماشین دوستم پیاده شدم با او از پشت شیشه خداحافظی کردم و گفتم به من پیام بده. ساعت یک شب اتوبوسش راه می‌افتاد و یک و نیم شب من از خواب بیدار شدم و دیدم گوشی تلفن همراهم روشن شده است. پیامی از او بود. شعر کوتاهی درباره چشم‌های من. شعری که از ذوقش، خواب تا صبح به چشمانم نیامد. امروز صبح بیشتر از خودم می‌پرسیدم چرا روزی که از میم پرسیدم رابطه ما چیست و او گفت چه چیزی از رابطه می‌خواهی و ما دو دوست معمولی هستیم، چرا نپرسیدم مگر برای دوست معمولی هم شعر عاشقانه می‌گویند؟ چرا باید بعد از دوازده سال من هنوز درگیر این آدم و حرف‌های نزده به او باشم؟ چرا رها نمی‌کنم و در خوب و بدم تصویری از رابطه‌ با او برایم پررنگ می‌شود؟ چرا نمی‌پذیرم که برای او من جز یک دوست ارزشمند نیستم وعلاقه‌ای از جانب او برایم نیست. چرا مثل نوجوان‌های تازه به بلوغ رسیده در رابطه با او رفتار می‌کنم. 

الان این همه مسئله و نگرانی دارم. این همه موضوع هست که باید به آن رسیدگی کنم، چرا باید آنقدر عقب بروم که دوباره او و خاطراتش رو بیاید؟

پنجاه و دوم

چه با تراپیستم و چه با میم که حرف می‌زنم حرف جفتشان این است که باید ترجیحات و احساسات خودم را بشناسم و بدانم. در وهله اول هم اینکه احساساتم را سرکوب نکنم و دست از اینکه درونم چیزی است و برون چیز دیگری بردارم. واقعیتش این است که این دو رویی اینقدر برایم زیاد شده و مثل پتویی کلفت روی کل وجودم کشیده شده که سوراخ کردن آن و بیرون آمدن احساساتم از آن کار سختی است. به صورت ناخودآگاه و خیلی سریع هر احساسی را سرکوب می‌کنم. در عین اینکه می‌خندم دارم از درون از غم له می‌شوم. این کلیشه‌ای‌ترین حالت است. اما آنقدر با ترس‌ها، غم‌ها، شادی‌ها، حسادت‌ها و ... مبارزه کرده‌ام که گویی جایی دیگر برای ابراز خودم نیست. این فکرم را مشغول کرده که از چه زمانی شروع کردم به پوشاندن خودم؟ من که همیشه احساساتم را بروز می‌دادم، دلم می‌خواست خودم باشم (حالا این خود چه هست را نمی‌دانم) پر شور و هیجان بودم، برای کارها انگیزه زیادی داشتم. از اینکه دیگران به من بگویند چه بکن و چه نکن خوشم نمی‌آمد، پس حالا چرا حتی برای ظاهر شدن در خارج از خانه هم به مشکل می‌خورم؟ الان چیزی در ذهنم تداعی شد. قطعا ریشه‌اش نیست، اما این تداعی خیلی اوقات ذهنم را آزار می‌دهد. یادم است دبیرستانی بودم داشتم برای خاله کوچکم که شباهت‌هایی هم باهم داریم از ماجرایی می‌گفتم که در اتوبوس اتفاق افتاده بود. من با دوستانم وارد اتوبوس شدم، شلوغ نبود اما همه صندلی‌ها پر بود، من هم خسته و کلافه بودم نشستم کف اتوبوس (نمی‌دانم به خاطر خستگی‌ام بود یا آن حال خودنمایی که الان بیشتر احساسش می‌کنم هم آن روز همراهم بود). می‌خواستم به خاله بگویم من آزاد و رها هستم و در چارچوب‌ها نمی‌گنجم ولی خاله جای اینکه این حال را تشویق کند با خونسردی گفت آدم باید حد ومرزهایی داشته باشد و مگر تو نمی‌خواهی نویسنده شوی؟ نویسنده‌ای که بدون توجه به عرف مردم کف زمین می‌نشیند به آن‌ها و خودش بی‌احترامی کرده است. من هم آنقدر نوجوان و خام بودم که نتوانستم با او جدل کنم ولی همیشه انگار در ذهنم می‌چرخید که باید ترجیحات دیگری را به ترجیحات خودت اولویت دهی. نه صرفا این حرف خاله که هزاران حرفی که از کودکی و نوجوانی و بزرگسالی در ذهنم می‌چرخد و اجازه نمی‌دهد آنطور که می‌خواهم احساس کنم و به خودم توجه کنم. انگار همیشه آن دیگری جوری اهمیت پیدا می‌کند که دیگر «من»ی وجود ندارد. این روزها دلم می‌خواهد بنشینم و توجه کردن به خودم را یاد بگیرم. هرچند میم می‌گوید آنقدر که تو به جزییات این توجه فکر می‌کنی توجه کردن را بی‌معنی می‌کنی. توجه کردن به خود باید مثل خوردن غذا برایت عادی و طبیعی باشد، نه اینکه مثل یک ایده فلسفی به چرایی و چگونگی‌اش فکر کنی. برایم سخت است که فکر نکنم و هرچیزی را حلاجی نکنم. وسواس درست انجام دادن دارم. حتی جایی که بناست خودم باشم دارم دنبال خودی می‌گردم که درست باشد، یعنی اینقدر اشتباه و بیراهه می‌روم. (اگر میم اینجا بود می‌گفت می‌بینی چطور خودت را سرزنش می‌کنی؟) راه سختی است. این همه سال اینطور زندگی کرده‌ام که بدجور هم دارد ویرانم می‌کنم، دلم می‌خواهد بتوانم به خودم توجه کنم، دلم می‌خواهد بتوانم این تصمیمات سختی را که در پیش دارم باتوجه به خودم بگیرم نه باتوجه به خواست دیگری. می‌ترسم. تنهایم. می‌ترسم. تنهایم. 

پریروز با میم که حرف می‌زدم می‌گفت بیا و مستمر حرف بزنیم. گفتم نمی‌خواهم حالت درمانی پیدا کند گفت‌وگوهایمان، خودم تراپیست دارم. بگذار من و تو دوست بمانیم. گفت تصمیمش با خودت است. حتی نمی‌توانم بهش بگویم من هنوز آنقدر احساسم به تو قوی است که وقتی آنسوی تصویر نشسته‌ای از اضطراب اینکه بفهمی تو را دوست دارم به تته پته می‌افتم، بعد حالا بیایم رابطه‌ام را از دوستی با تو به رابطه درمانگر و درمانجو تبدیل کنم؟ که هیچ وقت دیگر نتوانم بگویم که تو را دوست دارم؟

چه گردبادی برای خودم درست کردم. تمامی ندارد. می‌چرخم و می‌چرخم و می‌چرخم.