دیشب بد خوابیدم. وی خوابش نمیبرد و هی صدا میکرد. صبح زودتر اما پاشدم که شاید امشب راحتتر بخوابم. شروع کردم به شستن ظرفها و پختن غذا. آهنگهای دوزاری هم در گوشم میخواند و وسطش سعی میکردم قری هم بدهم. اما ذهنم نه با آهنگ بود نه با قر دادن، نه با شستن ظرفها نه پختن غذا. حواسم بین حرفهای تراپیستم و میم میچرخید. آخرین حرف تراپیستم در جلسه قبلی این بود: «نه دیگری درست مطلق است و نه تو اشتباه مطلقی.» یک خط حرفهای او در ذهنم میآمد و تا میخواستم رد خط را بگیرم و دربارهاش فکر کنم حرف میم و چهرهاش در ذهنم تداعی میشد. یاد چه روز و شبی افتادم؟ بیدلیل یاد آن شبی افتادم که بعد از یک هفته که آمده بود شهرمان را ببیند و روز و شب را باهم گذرانده بودیم، وقتی میخواست برود چون بلیتش دیروقت بود من به دوستانم سپردمش و ساعت 10 شب از ماشین دوستم پیاده شدم با او از پشت شیشه خداحافظی کردم و گفتم به من پیام بده. ساعت یک شب اتوبوسش راه میافتاد و یک و نیم شب من از خواب بیدار شدم و دیدم گوشی تلفن همراهم روشن شده است. پیامی از او بود. شعر کوتاهی درباره چشمهای من. شعری که از ذوقش، خواب تا صبح به چشمانم نیامد. امروز صبح بیشتر از خودم میپرسیدم چرا روزی که از میم پرسیدم رابطه ما چیست و او گفت چه چیزی از رابطه میخواهی و ما دو دوست معمولی هستیم، چرا نپرسیدم مگر برای دوست معمولی هم شعر عاشقانه میگویند؟ چرا باید بعد از دوازده سال من هنوز درگیر این آدم و حرفهای نزده به او باشم؟ چرا رها نمیکنم و در خوب و بدم تصویری از رابطه با او برایم پررنگ میشود؟ چرا نمیپذیرم که برای او من جز یک دوست ارزشمند نیستم وعلاقهای از جانب او برایم نیست. چرا مثل نوجوانهای تازه به بلوغ رسیده در رابطه با او رفتار میکنم.
الان این همه مسئله و نگرانی دارم. این همه موضوع هست که باید به آن رسیدگی کنم، چرا باید آنقدر عقب بروم که دوباره او و خاطراتش رو بیاید؟