وقتهایی که سرکارم به لپتاپم دسترسی دارم. با گوشی هم وارد وبلاگ نمیشوم. دیروز ساعت و نیم از کار زدم بیرون و تا 4 پیاده خانه بودم. افتادم روی تخت و دلم خواست بعد از سالها فیلم فریدا را ببینم. تا شروع کردم به دیدن، گوشیام زنگ خورد. میم بود. تا سلام کرد و سلام کردم و احوالم را پرسید شروع کردم به گریه کردن. گریهای که تمامی نداشت. سکوت و گریه و کمی هم تعریف ماجراهای دیروز. حالم از این رو به آن رو شد. شنید مرا، همدردی کرد، بعد هم خداحافظی کرد. شب هم با حال خوب و روبهراه پیام دادم و از بودنش تشکر کردم. چقدر دیروز عجیب و پیچیده بود.
یکی از پسرهای همکلاسی دیروز پیام داد که من خیلی دلم میخواهد با شما آشنا شوم. بیشتر باهم صحبت کنیم و سر مسائل درسی گپ بزنیم. گفت خیلی از خردورزی و آگاهی زیاد شما خوشم میآید و از این ناراحتم که چرا اینقدر دیر به شما پیام دادم. من هم گفتم اوکی. بعد از چند دقیقه گفت به نظرم ما خیلی مشترکات داریم و من خیلی با شما به صورت کلی موافقم. گفتم اما من نیستم. من از طرفداری شما از موضوع جذب و انگیزش اصلا حمایت نمیکنم و مخالف سرسختش هم هستم. گفت مهم نیست. سر اینها بحث میکنیم! از من 5 سالی بزرگتر است. بچه ده ساله دارد و از همسرش جدا شده. زیاد حرف میزند و به توسعه فردی و همه باید بهترین خود باشند و برویم با این اراجیف کون دنیا را پاره کنیم بسیار بسیار معتقد است. برایم جالب است. این الان چندمین نفری است که میخواهد با من به خاطر آگاهیهایم دربارهی رشته صحبت کند. مثل یک چالش میماند. الان آن شاگرد جذابیام که بقیه میخواهند از اطلاعاتش استفاده کنند. این پسره گفت من واقعا به شما حس خوبی دارم و از صحبت با شما ذوق زدهام. گفتم امیدوارم این حست پایدار باشد! گفتم که گاهی حوصله حرف زدن ندارم و گاهی هم به روش باشه تو خوبی پیش میروم. باز هم دلش میخواست و حرف بزند. حرف زد و شنیدم. از اینهاست که میخواهد بگوید حرفش درست است. توی کلاسها معمولا زیاد حرف میزند اما کم چیز میخواند. از طرفی مورد غضب بقیه هم هست. از اینها که با لهجه تهرانی و سلیس حرف زدن میخواهند کارشان را پیش ببرند و فکر میکنند با قانون جذب و قشنگ حرف زدن میتوانند آدمها را مجذوب خود کنند؛ اما بعد از مدتی همه را علیه خود میکنند. من هم گاهی سر کلاس از حرفهایش حرصم میگیرد. این آخریها هم سر حضوری و مجازی بودن با بچهها بحثش شد. حتی با چند از دخترهای گروه هم غیبتی پشت سرش کردم. اینکه یک دم حرف میزند و سخنپراکنی میکند.
این حرفها چه چیزی را برایم تداعی میکند؟ اینکه آدمها از محیط مجازی خیلی جذبم میشوند ولی در محیط واقعی قد و هیکل و قیافهام را که میبینند آخرین گزینهشان من میشوم. یاد آن پسری میافتم که سیزده سال پیش در وبلاگستان گفت من امروز ساعت 3 ظهر میروم فلان جا. چه کسی میآید؟ گفتم من. خیلی استقبل کرد. رفتم و تا وارد کافه شدم و کنارش نشستم یکهو مانند کسی که میخ در کونش رفته باشد از جا جهید و عذرخواهی کرد و گفت جایی کار دارد! باورم نمیشد. چطور اینقدر با بیملاحظگی آدمها میتوانند رفتار کنند؟ هرچند الان برایم خندهدار است اما ته این رفتارها برایم خراشی روی روان دارد که خودکمبینیام را بیش از پیش تقویت میکند.
حالا همه اینها را بگذارید کنار نگاه وی به من که از صحبت با من میترسد، من را چون دوستش داشتم انتخاب کرده است، و اوایل آشناییمان، آن زمان که طفلی بیش نبودیم در عین صداقت گفت، قیافهات مورد علاقهام نیست.
به ساعت ایران الان ساعت 5:30 صبح است. اینجا که من نشستم، موبایلم ساعت 10 صبح را نشان میدهد. خیلی اختلاف ساعتی نیست، اما همین هم به کرختی و بیچارگیام اضافه میکند. مثلا جواب هرکسی را در واتسپ میدهم، پاسخی از او نمیگیرم. همه چیز فریز شده است و تا زمانی که آدمها بیدار شوند برایم ساعتها طول میکشد. دلم میخواهد با بعضیها حرف بزنم، اما نه دستم به تایپ کردن میرود نه دهانم به حرف زدن باز میشود. امروز وی روز اول کاریاش است. من تنهام و استرس یک سال این تنهایی را به دوش کشیدن به جانم افتاده است. چه باید بکنم؟ ترس بیرون رفتن دارم. از گم شدن، از نفهمیدن حرف و زبان دیگری، از نگاه دیگری میترسم. بدجور به وی وابسته شدم. هر وقت او باشد همه چیز خوب است. میتوانم در خیابانها راه بروم، میتوانم کمی با مردم ارتباط بگیرم ولی بدون او کاملا ناتوانم. همان اتفاقی که در زندگی کردن در تهران برایم افتاد. هیچوقت یادم نمیرود؛ هفتهی اولی که تهران بودیم و مادرم همراه بود پیشنهاد کرد برویم بیرون کمی دور بزنیم. مادرم هیچ ترسی نداشت. اما من؟ از شدت ترس و اضطراب نمیتوانستم قدم از قدم بردارم. موبایلم را چسبانده بودم به سینهام و سرم را اینقدر خم کرده بودم که ببینم مسیر در نقشه گوگل از کدام سمت است. عصبی بودم و هر قدم اشتباهی که برمیداشتم عصبیترم میکرد. از خیابان بهار به زور خودم را کشاندم سر هفت تیر، هر چقدر خیابان بزرگتر میشد ترس من هم از خیابان و مردم و اتمسفر و هرچه که بود بیشتر میشد. تابه حال خودم را آنطور زبان و ذلیل ندیده بودم. مادرم میخواست جلوتر برود، میخواست بیشتر ببیند، اما من نمیخواستم. میترسیدم. دستش را کشیدم و با تشر برش گرداندم. الان گریهام گرفت. یاد مادرم و حال بد آن روزم، حال الانم را خرابتر کرد.