دیشب به شدت هورنی بودم و تمام تلاشم این بود که سکس خوبی داشته باشم. حدود یک ساعت تمرکز کردم، انواع پوزیشنها را با وی انجام دادیم؛ اما هر کاری کردم و کردیم ارگاسم نشدم. دل درد و هیجان بالا و اعصاب خوردی حاصلش بود که با دلداری احتلام در خواب شب را به صبح رساندم که دریغ از دیدن خوابی که رد و بوی جنسی داشته باشد. امروز صبح شروع کردم به درس خواندن و باز آنقدر بالا بودم که نمیتوانستم تمرکز کنم. کمی روی کاغذ نوشتم و حواسم را پرت کردم. وسط درس خواندن و مقاومت در برابر بالا بودن، پسر جذبیه پیام داد که احوالپرسی کند و پیشنهاد داد با همدیگر تلفنی حرف بزنیم. اول گفتم نه چون هیجانم بالا بود و حوصله کنترل هیجانم در صحبت با او را نداشتم؛ اما بعد دیدم مصر است گفتم باشد! یک ساعت و نیم گپ زدیم. خندیدیم. بحث جدی کردیم و نیم ساعت بعدش او پیام داد که کاش من به ایران برمیگشتم. نمیفهمیدم چرا این حرف را میزند. اصرار کردم و تهش گفت من واقعا از تو خوشم میآید. گفتم این را که همیشه میگویی. گفت مشخص نیست منظورم چیست؟ دیدم فایده ندارد خودم را به کوچه علی چپ بزنم، گفتم از لحاظ عاطفی درگیر شدی و گفت اعتراف کردنش به تو که متاهلی فایدهای هم دارد؟ و من سرشار از هیجان و شادی شدم. انگار بهترین خبر دنیا را به من دادهاند. چرا؟ چون یکی به من ابراز محبت کرده بودم و یکی اینکه آن حس توجه و نیاز و اعتماد بنفسم بدجوری پر شده بود. وقتی ذوقم کمتر شد ماندم که حالا به این پسری که به زودی 40 سالگی را تجربه میکند باید چه بگویم؟ چطور در عرض دو ماه حرف زدن اینطور علاقمند شده که قمار میکند و حرف دلش را میزند؟ سر از کار در نمیآورم. نمیدانم حالا باید چه کاری انجام دهم. دوست داشته شدن خیلی لذت بخش است؛ اما وقتی کاری از دستت برنمیآید برای دیکری فقط حسرت است.
حتی اگر ایران هم بودم این آدم تایپ من نبود. زبان بازیاش جذاب و هیجان انگیز است، اما برای من هیجان زودگذری است مثل بالا و پایین شدن هورمونها در دوره نوجوانی.
می خونم مابقی و
ممنونم از نظراتت:)