اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

چهلم

گریه‌هایم کمتر شده است. حال روحیم بهتر است، اگرچه اضطراب سرجای خودش هست.  هنوز با حرکت کردن و رو به جلو بودن مشکل دارم. هنوز از تنها بیرون رفتن بدون اینکه کسی در انتظارم باشد می‌ترسم و گمان نکنم به این زودی‌ها بتوانم این دلبستگی اضطرابی‌ام را تقلیل دهم. من همیشه در هر جایی چشمم به آدمی است که انتظارم را می‌کشد. مثل کودکی نوپا که در صورتی راه می‌رود که مادرش بعد از چند قدم او را بگیرد. من در تمام طول زندگی‌ام و در هر مقطعی دنبال آن «مادر» بوده‌ام. کی می‌توانم این بند وابستگی به دیگری را ببرم، نمی‌دانم.

این روزها وی را خیلی دوست دارم. از وقتی از نگرانی‌هایم برایش گفتم، از اینکه چقدر حالم بد است،  رابطه‌مان حال بهتری گرفته است. با اینکه صبح تا شب دانشگاه است، اما بودنش را حس می‌کنم و حمایت و بلوغی دارم از او می‌بینم که قبلا کمتر دیده‌ام. فکر می‌کنم اثرات رفتن وی پیش روان‌درمانگر است و صحبت کردن‌های بیشتر و بیشتر باهم. سه ماه گذشته واقعا همه چیز سخت و ناگوار بود. حالا، حداقل، در این روزی که دارم این کلمات را تایپ می‌کنم اوضاع خیلی بهتر است.