یک هفته پایتخت بودم. فکر میکردم دوستان زیادی را ببینم، با آدمهای زیادی حرف بزنم، خوشگذرانی زیادی داشته باشم اما آنطور که فکر میکردم نشد. تنها طای عزیزم را دیدم. بعد از دوسال که ندیده بودمش. یک ماه ایران است. هفته دیگر باز میرود؛ اما همین که توانستم کمی با او حرف بزنم و برایش گریه کنم آن هم از نزدیک، طوری که وسط هر حرفی در آغوشش بروم برایم یک دنیا ارزش داشت. طای عزیزم همتای من است. آنقدر دوستش دارم که دوست دارم به هر چیز و هر کسی که باعث مهاجرت آدمها میشود لعنت بفرستم. عجیبترین بخش سفرم هم ندیدم میم بود. فرصت نداشت. پیام نداد و برایم این کارش ناامید کننده بود.
وی را هم هنوز ندیدهام. آمد ایران، با دوستانمان رفت شمال، ویلایی که دوستش داشتم و دیگر مال من نیست. دیروز هم با پدر و مادرش رفتند مشهد. برایم کلوچه فومن از شمال آورده چون خیلی دوست دارم. انبه هم از کشور مشترک پیشینمان آورده و توی یخچال گذاشته. کفش قشنگی هم خریده. دیروز تا وارد خانه شدم و چمدانی را دیدم که پر از لباسهایی است که در آن کشور به امید برگشتن گذاشته بودم، گریهام گرفت. چقدر سخت است. بدون وی میوه موردعلاقهمان را بخورم سخت است، بدون وی به آینده فکر بکنم سخت است. همه چیز درگیر عواطفی است که میآید و میرود. گریههایی که گاهی میشویدشان و گاهی میشوردشان.
امروز آرشیوت و خوندم
امیدوارم خوب باشی الان
پیگیرت هستم از این به بعد
ممنونم