اضطرابم از روزهای قبل بیشتر است. چند شب است که خوابم نمیبرد. قلبم تند تند میزند و احساس میکنم اتفاقی هولناک بناست بیفتد. نشانه چیزی نیست. مثل آن آدمهای ضمیر روشن! نیستم که هر وقت احساس اضطراب داشته باشم، اتفاق ناگواری بیفتد. اضطراب بخشی از من است. همیشه با آن زندگی میکنم و فقط سعی میکنم بروزش را آدمهای اطرافم کمتر ببینند. امتحانهایم تمام شده. پایاننامه تمام شده، البته بدون فهرست بندی! مکانهای دیدنی زیادی هم این چند وقت رفتهام دیدهام. دنبال سوغاتی برای این و آنم و هفتههای آخرم را کنار وی میگذرانم.مثل ماه پیش از برگشتن نمیترسم. اما برای هر قدمی که برمیدارم پر از اضطراب میشوم. میخواستم بگویم کاش همه چیز زود بگذرد، اما دیدم دلم نمیخواهد لذت بودن در اینجا برایم تمام شود. برگردم و مستقر شوم هم مگر چیزی تمام میشود؟ نه. هر روز و هر روز اضطراب جدیدی اضافه میشود و رنج تمامی ندارد. از همین بودن در «آن» چرا استفاده نمیکنم؟
یک هفته استراحت دادن به خودم هم تمام شد. امروز دوباره باید بنشینم زبان بخوانم، درسهایم را مرور کنم و کارهایی را که قول دادم انجام بدهم، انجام دهم. اما هنوز خلقم بالا نیامده و هیچ انگیزهای نه برای زبان خواندن و نه برای هیچ کار دیگری دارم. اضطراب اجازه نمیدهد سر کاری بروم. فقط جاهایی دوست دارم باشم که به چیزی فکر نکنم، کسی عملی از من نخواهد و به دردسر نیفتم. امروز ایران تعطیل است، پس تراپی من هم برگزار نمیشود. حتی دستم نمیرود به تراپیستم پیام بدهم یک روز جایگزین برایم بگذارد. غیر از نارسیسیتهای که برای نه شنیدن دارم، آن به زحمت افتادی دیگری هم پس ذهنم هست که مگر من چه ارزشی دارم که تراپیستم بخواهد به خاطر من برنامهاش را جابهجا کند.
از این که میدانم و نمیتوانم عملی انجام دهم، متنفرم.